آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند!!!!!!


 

 
شیخ بهایى روزى از بازار اصفهان می ‏گذشت، در یک گوشه

 دور افتاده بازار توى یک مغازه کوچک و رنگ و رو رفته که نور

 باریکى از سقف آن به داخل دکان مى‏تابید و در و دیوارش را

 روشن مى‏ساخت، ناگهان چشمش به پیرمردى افتاد که بیش

 از 90 سال از عمرش مى‏گذشت و در آن حال مشته سنگینى

 به دست داشت و مشغول کوبیدن به تخت گیوه بود

شیخ بهایى با دیدن پیرمرد دلش به حال او سوخت و به داخل

مغازه رفت و از پیرمرد پرسید:

 تو چرا در جوانى اندوخته و پس اندازى براى خود گرد نیاوردى تا

 در این سن پیرى مجبور به کار کردن نباشى؟

 پیرمرد سرش را از روى گیوه برداشت و نگاه نافذش را بر روى

 شیخ بهایى انداخت ولى چیزى نگفت. شیخ دست پیش برد و

 مشته را از دست پیرمرد گرفت و با علمى که داشت آن را

 تبدیل به طلا کرد و بعد زیر نورى که از سقف به روى پیشخوان

 مى‏تابید جلو پینه دوز گذاشت. مشته فولادى سنگین وزن که

 در آن لحظه تبدیل به طلا شده بود در زیر نور خورشید

 تلولوخاصى پیدا کرد و ناگهان دکان پینه دوز را به رنگ طلایى در

 آورد شیخ بهایى بعد از این کار به سرعت عازم خروج از مغازه

 شد و در همان حال خطاب به پیرمرد گفت:

پینه دوز، من مشته تو را تبدیل به طلا کردم آن را بازار

 طلافروش‏ها ببر و بفروش و بقیه عمر را به راحتى بسر ببر

شیخ بهایى هنوز قدم از دکان بیرون نگذارده بود که ناگهان

 صدایى او را برجاى نگاه داشت. این صداى پیرمرد بود که

 مى‏گفت:

اى شیخ بهایى اگر تو مشته مرا با گرفتن در دست تبدیل به

 طلا کردى من آن را با نظر به صورت اولش در آوردم!!!!!!

 شیخ بهایى به سرعت برگشت و به مشته نگریست و دید

 مشته دوباره تبدیل به فولاد شده است دانست که آن پیرمرد به

 ظاهر تنگدست و بى سواد از اولیالله و مردان خدا بوده و علم و

 دانشش به مراتب از او بیشتر است و نیازى به مال دنیا ندارد.

 روى این اصل با خجالت و شرمندگى پیش رفت و دست پینه

 دوز را بوسید و غذر بسیار خواست و بدون درنگ از مغازه خارج

 شد.

 از آن به بعد هر گاه از جلو دکان پیرمرد رد مى‏شد، سرى به

 علامت احترام خم کرده و با شرمندگى مى‏گذشت!

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند

                  آیا بود که گوشه چشمى به ما کنند

 

                                                                  برگرفته از وبلاگ سفیر هدایت

/ 1 نظر / 15 بازدید
پریسا

اینقدر ذوق کردم که اومدی بهم سرزدی که نگو. بدو بیا که مطلب جدید گذاشتم.منتظرتم