امیری حسین (علیه السلام) و نعم الامیر

 

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

دیگران چون نجم و او چون کهکشان
صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

چشمهایش زندگانی می سرود

 درد را از قلب انسان می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش
لب که نه،سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات
بر سرش دستمال سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود
کی به زیبائی او گل میرسید

پیش او یوسف خجالت میکشید
در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت حق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتم این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه(ع)
صاحب روز قیامت آمده

گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمدمرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بیخود از بوی حسین(ع) 

 من کجا و دیدن روی حسین(ع)

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را
این که اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

این که می بینید در شور است و شین

 ذکر لالاییش بود یاحسین
خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

بار ها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است
سینه چاک آل زهرا بوده است

 چای ریز مجلس ما بوده است
اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد
با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود می شکست
پرچم من را به دوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دودید
اسم من راز و نیازش بوده است

تربتم مهر و نمازش بوده است
اقتدا بر خواهرم زینب(س) نمود

گاه می شد صورتش بهرم کبود

اشک او با نام من میشد روان 

 گریه در روضه نمیدادش امان
حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس(ع) داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من
تا که دنیا بوده از من دم زده

/ 2 نظر / 5 بازدید
موحد

مولای من نگویمت که بیا دست من بگیر عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

مسلم سلیمانی

من ازبی قدری خارسر دیوار دانستم که ناکس کس نمی گرددازاین بالانشینی ها