Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

قصة قصیرة|الآستاذ و الذباب
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱
 

یقولون : یوما ًکان  یبحث ُ استاذٌ عن ذبابةٍ . کان یضعُ الذبابَ علی زجاجةٍ و یقول له : طِر ؛ الذبابُ کان یطیر . ثمّ  قطّع جناحَ الذبابِ  و قالَ له مئة مراتٍ ( مرّةٍ ) : طِر ؛ ولکن ّ الذباب َ لم یطر . کتب الأستاذُ فی دفتر تذکارِه هکذا : إذاتـــقَطّعوا جناحَ الذبابِ یصُــــمّ اُذنُـــُه .

ترجمه فارسی:

      روزی استادی درباره ی مگسی تحقیق می کرد . مگس را روی سطح شیشه ای می گذاشت وبه او  می گفت : بپر . مگس می پرید . سپس بال مگس را کند و صد بار به او  گفت : بپر . اما مگس نپرید . استاد در دفتر یادداشت خود نوشت : هر گاه بال مگس را بکنید ، گوشش کر می شود

 


 
 
قصةالشیطان و انواعُ الأطناب|مترجمة بالفارسیة
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱
 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
کان قد وقف رجلٌ جنب اللا سبیل

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
رأی الشیطانَ الذی یمرّّ مع اطنابٍ مختلفةٍ

کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟
تجسّس و سأل منه  : ما هذه الأطناب ؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.
أجاب الإبلیسُ : لأسرِ مولود  آدم .

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،
الأطنابُ الرقیقة للنفوس الضعیفة .  

طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.
ألأطنابُ المحکمة ُ و الغلیظة لاولئک الذین یوسوسون متأخرین.

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:
ثمّ أخرج الأطنابَ المقطّعة َ من کیسٍ و قال :

اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

 قد قطّعوا هذه الأطنابَ النفوسُ المومنة التی راضیة برضا الله و یعتمدون علی أنفسهم ولم یقبلوا الإسارةَ .( کلمه نفوس را می توان در حکم مفرد مونث یا جمع مذکر در نظر گرفت)

مرد گفت طناب من کدام است ؟

قال الرجلُ : ایّهم طنابی ؟

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو
را به حساب دیگران می گذارم 
قال الإبلیسُ : إن ساعدنی فی اتصال حبا لِ المقطّعة أجعلُ ذنبک فی حساب الآخرین .

مرد قبول کرد .
قبل الرجلُ

ابلیس خنده کنان گفت :  
قال الإبلیسُ ضاحکاً :

عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

واعجبا ، تمکن إسارةُ نفوسٍ مثلک مع هذه الأطنابِ المقطّعة .


 
 
العاقل یکفی بالإشارة
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱
 

 ظل أسدٌ قویٌ یحکم الغابةَ سنواتٍ طویلةً وکانت جمیعُ الحیوانات تخافه وتطیع أوامرَه کان

الأسد یحصل على طعامه بالقوة یطارد الفریسة ویهجم علیها ویفترسها بأ نیابه الحادة ولا یترکها حتى یشبع ثم تأتی الحیوانات وتأکل من بقایا طعامه.

 شیری قوی سالهای طولانی بر جنگلی حکومت می کرد و همه حیوانات از او می ترسیدند و اوامرش را اطاعت می کردند ، شیر غذایش را با قدرت تمام  بدست می آورد و شکار را دنبال می کرد  و به ان حمله ور می شد  و با چنگالهای تیزش آن را شکار می کرد و  رها یش نمی کرد تا اینکه سیر می شد.  سپس حیوانات دیگر می آمدند و با قیمانده غذایش را می خوردند.

 

کبر الأسد وصار عجوزاً ضعیفاً وذات یوم شـــَعـــَر بالمرض وأحسّبالضعف الشدید

وأصبح غیر قادر على أن یصطاد. شعر الأسدُ بالجوع وراح یفکــّر فی طریقةٍیحصل فیها على طعامه.

( شیر مسن شد و پیر و ضعیف گردید  و روزی احساس بیماری کرد و ضعف شدیدی را حس نمود و به گونه ای شد که قادر به شکار کردن نبود .و احساس گرسنگی کرد و به راهی فکر می کرد که از ان طریق غذایش را بدست بیاورد) .

 

 قال الأسدُ لنفسه ما زالت الحیواناتٌُ تحترمنی وتخافنی وتسمعکلامی لا ینبغی أبداً أن أظهر لها أننی أصبحتُ کبیرَ السن ضعیفاً وإلا فإنها لنتخشانی ولن تطیع أوامری لکن سأعلن عن مرضی وأبقى داخل بیتی ولا بدّ أن تحضرالحیوانات لزیارتی وبذلک سیأتینی طعامی من غیر أن أتعب نفسی فی الحصول علیه.

( شیر با خود گفت هنوز حیوانات به من احترام می گذارنند و از من می ترسند و سخن مرا گوش می دهند اصلاً سزاوار نیست که به آنها ابراز کنم که پیر و ضعیف شده ام و گرنه آنها از من نخواهند ترسید و اوامرم را اطاعت نخواهند کرد ولی مریضیم را اعلام خواهم کرد و داخل خانه ام می مانم و ناچار حیوانات به عیادت من می آیند و بدین ترتیب غذایم را بدون اینکه خودم رادر راه حصول آن  خسته کنم بدست خواهم آورد ).

 

قصد الأسدُ أن یعلن خبرَ مرضه للجمیع کانت الحیواناتُ تخاف غضبَ الأسد وبطشه إن هی لم تقم بالواجب لذلک سارعت الحیوانات إلى زیارته فی بیته والسؤال عنه والدعاء له بالشفاء لکن کلما دخل حیوانٌ بیتَ الأسد هجم علیه وفتک به وأکله . کان الأسد سعیداً لأنه لا یتعب فی الحصول على طعامه. فهو لم یعد قادراً على أن یطارد أیّ حیوان مهما کان بطیئاً لکن الطعام اللذیذ کان یأتی إلیه فی بیته وهو جالس لا یتحرک فیأکل منه حتى یشبع .

( شیر تصمیم گرفت که خبر بیماریش را به همه اعلام کند ؛ حیوانات از خشم و عصبانیت شیر می ترسیدند اگر به تکلیف خود عمل نمی کردند  به خاطر همین حیوانات برای دیدنش و احوالپرسی و دعا برای شفایش به خانه اش شتافتند ولی هر حیوانی که داخل می شد شیر به او حمله می کرد و او را می درید و می خوردش . شیر خوشبخت بود زیرا برای بدست اوردن غذایش خسته نمیشد. او قادر به دنبال کردن هیچ حیوانی نبود هر چند که ان حیوان کند راه می رفت ولی غذای لذیذ خودش به خانه اش می آمد در حالیکه او نشسته بود و حرکت نمی کردپس از ان می خورد تا سیر می شد ).

 

وفی یوم من الأیام کان الدور على الثعلب لیزور الأسد ویسأله عن صحته ویطمئن على حاله. توجه الثعلبُ إلى بیت الأسد وهمّ بالدخول لکنه نظر إلى الأرض عند مدخل البیت وتوقف سأل الثعلب الأسد عن حاله وهو واقف فی مکانه خارج البیت أجاب الأسد ما زلت مریضاً یا صدیقی الثعلب  لکن لماذا تقف بعیداً أدخل یا صدیقی لأستمتع بحدیثک الحلو وکلامک الجمیل فأجابه الثعلب لا یا صدیقی الأسد کان بودی أن أدخل بیتک لأنظر إلیک من قرب لکنی أرى آثار أقدام کثیرة تدخل بیتک ولم أرى أثر لقدم واحدة خرجت منه .

( در روزی از روزها نوبت به روباه رسید که شیر را ملاقات کند و از سلامتش بپرسد و از حالش مطمئن شود روباه به خانه شیر روی آورد و تصمیم گرفت داخل شود ولی او به زمین نزد ورودی خانه نگاه کرد و ایستاد. روباه از شیر حالش را پرسید در حالیکه در جایش در خارج از خانه ایستاده بود . شیر پاسخ داد هنوز مریضم ای دوست روباهم  ولی چرا دور می ایستی . داخل شو دوست من تا از سخن شیرینت استفاده کنم روباه جواب داد نه ای دوست شیر من ، شایسته دوستیمان است   که داخل خانه ات شوم و تو را از نزدیک  ببینم  ولی من جای پاهای زیادی را می بینم که به خانه ات وارد شده اند و لی حتی یک جای پا نمی بینم که از خانه ات خارج شده باشد .)


 
 
شعر"العین و القلب، أمام قاضی الغرام"+ترجمه فارسی|خلیل مطران
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
 

"عشق" نقش ویژه ای در زندگی ادبی «خلیل مطران» داشته است. مطران در این باره، شعر خارق العاده ای با عنوان "العین و القلب، أمام قاضی الغرام" دارد. او "چشم و دل" را به دادگاهی می کشاند که "عشق" قاضی آن است.

*این شعر را در صفحه 1025 "کتاب تاریخ الأدب العربی، حناالفاخوری" ببینید.
ترجمه فارسی را برای وضوح فهم و درک بیشترشعر می نویسم؛ لذا درصورت مشاهده اشتباه نظربگذارید.

عنوان القصیدة: "العین و القلب، أمام قاضی الغَرام"

عرض القضیة للتحکیم:

-          به داوری گذاشتن مسأله:

بین قلبی و مُقلتی

 حملةٌ توهِنُ القُوى

-          میان دلم و چشمم، نبردی توان فرسا است.

و نِزاعٌ بفصلِه

حکَّما قاضیَ الهوى

-          اختلافی که قاضی "عشق" برای برطرف شدنش حکم می دهد.

 الدفاع عن العین:

-          دفاع از چشم

إنّما العین أبصرَت

فصَبا القلبُ و أکتوى

-          چشم جز دیدن کاری ندارد و به دنبالش دل عاشق شده و می سوزد.

عَرَضاً أبصرَت، و لا

ذَنْبَ إلّا لِمَن نوى

-          چشم برای یکبار می بیند و گناهش پای آن کس (دل) است که از پی اش برود.

الدفاع عن القلب:

-          دفاع از دل

و هو، لولا طُموحُها

لم یَبِت شاکیَ الجَوى

-          و اگر بلندپروازی های چشم نبود، دل ازسوزعشق نمی نالید.

 

مُستَمِراً خُفوقُه

کُلَّما نَسَّمَ الهوا

-          و برای همیشه در مقابل وزش ملایم نسیم نمی تپید.

شِبهَ ظَمآنَ، ما لَه

مِن نَدى الدمعِ مُرتوى

-          همانند تشنه ای می شود که از خیسی اشک سیراب نمی شود.

الحکم الإبتدائی:

-          حکم اولیه

قال قاضیَ الغَرام مِن

سُدَّةٍ فوقها استوى:

-          قاضی عشق از بلندی جایگاه گفت:

إنّ تلک العینَ أذنبَت

حَسبُها السُّهدُ و النَوى

-          آن چشم مرتکب گناهی شده که عقوبت بی خوابی و دوری برایش کافی است.

کَیف تُجزى و ماغوَت

و سِواها الذی غوى!

-          چشم چگونه مجازات بشود در حالیکه گمراه نشده و این دل است که درتاریکی فرو رفته است.

فَعًلى القلب غُرمُه

فهی لم تَجنِ، بل هُوا!

-          قلب باید تاوان این زیان را بدهد؛ چراکه چشم مرتکب هیچ ظلمى نشده بلکه این کار دل است.

حکم الإستئناف:

-          بازنگری حکم:

هی مالَت فسَبّبَت

وهو جارَى فما ارعوى

-          چشم، کج شد و باعث شد و دل نیز همراهى اش کرده  و دست برنداشت.

فَلیُعاقَب کِلاهما

فهُما: فی الهوى سَوا!

-          بنابراین هردویشان باید مجازات شوند که هردو ازعشق سهمی برابر دارند.

حکم النقض و الإبرام:

-          ابطال و تأیید نهائی

القلوبُ و المُقَلُ

هذه لِلهوى رُسُلُ

-          دل ها و چشم ها؛ اینان پیام آوران عشق هستند.

لَسْنَ لِلهوى عِللاً

فالهوى لها عِللُ ...

-          آنان دلیل عشق نیستند بلکه عشق، دلیل (وجودداشتن) آن ها است.

 

الشاعر: خلیل مطران

 این شعر را در قالب پی دی اف دریافت کنید.


 
 
جملات جمیلة
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
 

الحبّ(عشق)
جواز سفر لقلوب الناس دون تأشیرة
مجوزی بدون نیاز به ویزا برای ورود به دلهای مردم

الأنانیة(خودخواهی)
حبّ الذات
خودپسندی

الحنان(مهربانی)
کان سابقاً من أنبل المشاعر ، والآن اکتفى بکونه اسماً لإحدى الفتیات
درابتدا از نجیب ترین احساسات بود و اکنون از اسم های دخترانه به شمارمی آید.

الجشع(آز)
صفة مزعجة معاصرة ، ومرادفة للبخل والطمع
ویژگی آزاردهنده حال حاضر است، مرادف بخل و حرص.

الحق
هو الجندی الذی یحارب بالسیف فی زمن المدرعات ، لکنه فی النهایة سیحقق النصر
سربازی که درزمان زره پوشان باشمشیر نبردداشت اما سرانجام به پیروزی انجامید.


الصداقة(راستی)
مأخوذ اسمها من الصدق فی القول والفعل مع الآخرین
این کلمه از صدق و راستی در گفتار و رفتار باسایرین گرفته شده است.

الکتاب
الأنیس الوحید فی الوحدة
تنها همدم زمان تنهایی

التفاؤل(خوشبینی)
أن تأخذ الدنیا ببساطـــــة
یعنی دنیا را آسان بگیری
القلب(دل)
حصـــــــــــن منـــیــــــع لا تصل إلیه جیوش العالم ، لکنه ینهزم عند أول همسة حب صادق
دژمحکمی که سپاهیان جهان راهی برآن ندارند، بااین حال با اولین درگوشی صادقانه عشق شکست می خورد.

الدموع (اشک)
الرایــة البیضاء ، نرفعها لحظة الاعتراف بالخطأ
پرچم سفید؛ هنگام اعتراف به اشتباه بالا می گیریم.


المال(دارایی)
کماء البحر ، کلما شربت منه ازددتَ عطشاً
مثل آب(شور) دریا؛ هراندازه بنوشی تشنه تر می شوی.

الذکرى(یادبود)
جوازسفر ینقــلنا من الحاضر إلى الماضی
ویزایی که مارا از حال به گذشته می برد.

الحیاة (زندگی)
دمعـتان ، دمعــة لقاء ودمعــة وداع ، والأصعب من ذلک دمعة لقاء بعد فراق
دوبارگریه ؛ اشک دیدار و اشک خداحافظی، و سخت تر از همه این ها اشک دیداری است که بعداز جدائی می ریزد.


 
 
ترجمه قصیده اى از متنبی/إذا غامَرْتَ فی شَرَفٍ مَرُومِ
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱
 

همانگونه که از موضوع این شعر برمی آید هیچ مناسبتی با هیچ چیز نمی تواند داشته باشد؛ جزآنکه محتوای این شعر متنبی برخلاف موضوعش جز در بیت سوم سخن دیگری از کره اسبش طخرور و مادیانش حجر به میان نیاورده است و بیشتر بخاطر اینکه درباب شرف و مجد و چند فضیلت و رذیلت دیگر سخن رفته این پست را از بیخ بنیان می نهم و امیدآنکه دوستدران ادب عربی و فارسی و انگلیسی را خوش بیاید.

این شعر برگرفته از کتاب "چکامه های متنبی"، صفحه 88 ، انتشارات هرمس است.

قال المتنبی و قدکُبِست انطاکیة فقُتِلَ مُهرُه الطَخرور و الحِجْر أمّه
درباره شهربندان انطاکیه و کشته شدن "طَخرور"، کره اسب متنبی و مادیانش، "حجر".

At the siege of Antioch, where the poet’s colt al-Takhrur and its mother al-Hijr killed.

1 إذا غامَرْتَ فی شَرَفٍ مَرُومِ
2 فطَعمُ المَوتِ فی أمرٍصغیرٍ
3 سَتَبْکی شَجْوَها فَرَسِی و مُهْرِی
4 قَرَبْنَ النّارَ ثُمَّ نَشَأْنَ فِیها
5 وَ فَارَقْنَ الصَّیاقِلَ مُخْلَصَاتٍ
6 یَرَى الجُبَنَاءُ أَنَّ العَجْزَ عَقْلٌ
7 وَ کُلُّ شَجاعَةٍ فِی المَرْءِ تُغْنِی
8 وَ کَمْ مِنْ عائِبٍ قَوْلاً صَحِیحاً
9   وَ لَکِــــنْ تَأخُـــــــــذُ الآذانُ  مِنْهُ

 

فَلا تَقْنَعْ بٍما دُونَ النُجُومِ
کطعمِ المَوتِ فی أمرٍعظیمِ
صَفائِحُ دَمْعُها ماءُالجُسُومِ
کَما نَشَأَ الْعَذارَى فی النَّعیمِ
وَ أیْدِیها کَثیراتُ الکُلُومِ
وَ تِلکَ خَدیعةُ الطبعِ اللَّئیمِ
وَ لا مِثْلَ الشَّجاعَةِ فی الحَکِیمِ
وَ آفَتُهُ مِنَ الفَهْمِ السَّقِیمِ
عَلى   قَدْرِ  القَرائِـــحِ  وَ   العُلُـــومِ

 

ترجمه این شعر "متنبی" به دوزبان فارسی و انگلیسی:

1 چون درطلب رفعت و بزرگی موردهدف خطر کنی به کمتر از [مرتبه] ستارگان خرسند و راضی نباش.

1 when you plunge yourself into the quest for desired distinction, do not be content with anything short of the stars.

 که طعم مرگ در کاری کوچک همان طعمی را دارد که درکاربزرگ است.2

 2For the taste of death in a small matter is as the taste of death in mighty matter

 3 بر مادیانِ من و کره اسبِ من، شمشیرهایی اندوهناک خواهندگریست که سرشک آنها خون پیکرهاست.

3 Sword-blades whose tears are the water of the bodies shall weep with grief for my mare and my colt

4 [همان تیغ ها که] درآتش شدند و زان سپس، آن سان که دختران باکره در ناز و نعمت می بالند؛ پرورده و آبداده شدند.

 4They drew near the fire, then they throve in it as virgins thrive in luxury

5 و ناب و خالص، از نزدشمشیرسازانی بیرون آمدند که در دستانشان جای جایِ نشان جراحات بسار آنهابود.

5 and they left the swordsmiths purified, and the smith’s hands abounded in cuts

6 بُزدلان می پندارند که درناتوانی حکمتی نهفته است، این نیرنگ بازیِ طبع فرومایه است.

6 Cowards deem that impotence is intelligence, and that is the guileful trick of the base nature

7 شجاعت، آدمی را از همه چیز بی نیاز می کند. اما چون شجاعتِ دانایان هیچ نیست.

7 And every courage in a man is all-sufficing, and incomparably more courage in the wise man

8 بسا کسی برگفتاری درست خُرده گیرد و علت در کژفهمی او باشد.

8 How many a man has found fault with a sound statement, and the shortcoming resides in the sick understanding

9 اما هرکس، به اندازه گنجایش طبع و دانشش، سخن می شنود.

9 But the ears take of it according to the capacity of a man’s nature and knowledge