Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

ماذا علمتنی الحیاة ؟!
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
 
ماذا علمتنی الحیاة ؟!
الیوم اتیت وفی داخلی سؤال لکم اتمنى منکم الاجابه علیه
وهذه الاجابه لاتأتی الا من خبراتکم وتجاربکم من هذه الحیاه
ماذا؟؟ماذا علمتک/ی الحیاه؟؟
او باالأحرى
ماذا استفدت من هذه الحیاه؟؟؟
ماذا استفدت من تجاربک سواء کانت ناجحه ام فاشله؟؟؟
سوف ابدأ بالإجابه
علمتنی الحیاة
علمتنی الحیاة انه لیس کل مانتمناه فی هذه الحیاة یتحقق لنا
علمتنی...
علمتنی انه مامن شیء اریده من هذه الحیاة یأتی الی على طبق من ذهب بل یجب ان اسعى انا وراء طلبی حتى احصل على ماارید
علمتنی أیضا...
ان صدیقک الیوم
هوعدوک غدا إلا من رحمه الله وعرف قدرک ومعدنک بالنسبة الیه
علمتنی.....
انک لاتحیا لأجل أن تحب
بل
انک تحب لأجل ان تحیا
علمتنی کذلک.....
ان اعیش کل یوم وکل لحظه بحذافیرها حتى لااندم على مافات
اعیش الحاضر وانسى الماضی
علمتنی...
ان لاأتأثر بکلام من حولی مهما کان کلامهم جارحا لی
علی ان لااهتز بکلامهم
فمثلما یقولون:
واثق الخطى یمشی ملکا....
تعلمت
ان فشلی الیوم هو نجاحی غدا..
ان الفشل هو بدایة کل نجاح...
علمتنی حیاتی
ان الثقه بالله أولا
والثقه بالنفس ثانیا
هی اساس کل نجاح
علمتنی....وعلمتنی....
وعلمتکم....وعلمتنا جمیعا
أشیاء کثیره لاتعد ولاتحصى

 
 
جملات جمیلة
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
 

الحبّ(عشق)
جواز سفر لقلوب الناس دون تأشیرة
مجوزی بدون نیاز به ویزا برای ورود به دلهای مردم

الأنانیة(خودخواهی)
حبّ الذات
خودپسندی

الحنان(مهربانی)
کان سابقاً من أنبل المشاعر ، والآن اکتفى بکونه اسماً لإحدى الفتیات
درابتدا از نجیب ترین احساسات بود و اکنون از اسم های دخترانه به شمارمی آید.

الجشع(آز)
صفة مزعجة معاصرة ، ومرادفة للبخل والطمع
ویژگی آزاردهنده حال حاضر است، مرادف بخل و حرص.

الحق
هو الجندی الذی یحارب بالسیف فی زمن المدرعات ، لکنه فی النهایة سیحقق النصر
سربازی که درزمان زره پوشان باشمشیر نبردداشت اما سرانجام به پیروزی انجامید.


الصداقة(راستی)
مأخوذ اسمها من الصدق فی القول والفعل مع الآخرین
این کلمه از صدق و راستی در گفتار و رفتار باسایرین گرفته شده است.

الکتاب
الأنیس الوحید فی الوحدة
تنها همدم زمان تنهایی

التفاؤل(خوشبینی)
أن تأخذ الدنیا ببساطـــــة
یعنی دنیا را آسان بگیری
القلب(دل)
حصـــــــــــن منـــیــــــع لا تصل إلیه جیوش العالم ، لکنه ینهزم عند أول همسة حب صادق
دژمحکمی که سپاهیان جهان راهی برآن ندارند، بااین حال با اولین درگوشی صادقانه عشق شکست می خورد.

الدموع (اشک)
الرایــة البیضاء ، نرفعها لحظة الاعتراف بالخطأ
پرچم سفید؛ هنگام اعتراف به اشتباه بالا می گیریم.


المال(دارایی)
کماء البحر ، کلما شربت منه ازددتَ عطشاً
مثل آب(شور) دریا؛ هراندازه بنوشی تشنه تر می شوی.

الذکرى(یادبود)
جوازسفر ینقــلنا من الحاضر إلى الماضی
ویزایی که مارا از حال به گذشته می برد.

الحیاة (زندگی)
دمعـتان ، دمعــة لقاء ودمعــة وداع ، والأصعب من ذلک دمعة لقاء بعد فراق
دوبارگریه ؛ اشک دیدار و اشک خداحافظی، و سخت تر از همه این ها اشک دیداری است که بعداز جدائی می ریزد.


 
 
آتش گرفته
نویسنده : خاتون - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱
 

سرمیکشد از خنجری آتش گرفته

غم ناله های خواهری آتش گرفته 

 

 

اینجا کبوتر بچه ها را یک کبوتر 

پیچیده در بال و پری آتش گرفته

 

فریاد عصمت شعله میگیرد دمادم

از تار و پود معجری آتش گرفته

 

بشتاب زینب!در میان شعله ها باز

دامان طفل دیگری آتش گرفته

 

آن سوی فریادعطش صد حنجره درد

در لای لای مادری آتش گرفته

 

از داغ این آلاله های غرق در خون

هرگوشه چشمان تری آتش گرفته

 

پیش نگاه خسته ی پروانه شمعی

افتاده بر خاکستری آتش گرفته

 

بی شک تمام این وقایع ریشه دارد

در اتفاقات دری آتش گرفته

 

شاعر:سیدمحمدبابامیری


 
 
خوشبختی
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 
عزیز من!
خوشبختی، نامه یی نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر, به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه از هیچ چیز دیگر
 
 
خوشبختی را نمی توان وام گرفت...
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست...
خوشبختی را نمی توان دزدید...
نمی توان خرید...
نمی توان تکدی کرد...
بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچو یک مهمان ناخوانده حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.
 پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت به خانه خویش آورد و در ققسی محبوس کرد، به امید باطلی، به خیال خامی...
خوشبختی، گمان می کنم تنها چیزی است در جهان که فقط با دستهای طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود و از پی اندیشیدن طاهرانه.....

               نادر ابراهیمی

 
 
!!!
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 
 
آدم‌هایی‌ را که زیاد دوستت دارند، بیشتر دوست داشته باش
و آنهایی را که زود ترکت می کنند، زودتر فراموش کن
زندگی‌ همین است
تعادل میان عشق و نفرت
تعادل میان بودن‌ها و نبودن ها
تعادل میان آمدن‌ها و رفتن ها
زندگی‌ مرزی ‌ست که میگ ذاری تا کسی‌ هستی‌ تو را نیست نکند

 


 
 
همواره کنارهم سر یک میزیم
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
 

چون برگ فتاده در شب پائیــزیم

خشکیده و ژولیده و غم انگیــزیم

دستی به هزار آه، ما هرسرشـب

بر گردن خاطرات می آویزیـــــــــم

ما آتش دردهایتان را یــــــــــــاران

با گریه کودکـــــــــــانه می آمیزیم

آنگــــــــــــاه چوآب در نقطه جوش

زیرتبتان ز گریه ســـــــــرمی ریزیم

چون کوه اگرهم نرسیدیم به هـــم

چون رود اگربه هــــــم نمی آمیزیم...

دوریم اگر زهم…، ولی بادلمـــــــــان

همواره کنارهم سر یک میـــــــــزیم

چون مرغک پرشکسته در گوشه باغ

صدبـــــــــــــار بیفتیم اگر می خیزیم

مسلم سلیمانی

 


 
 
حسادت نکنید...
نویسنده : عباس هفتانی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱
 

اینکه بعداز شما به آغوش گرفتم،زانوی غم است...

عکس را در سایز اصلی مشاهده کنید.


 
 
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱
 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟!
به کسی جمال خود را ننموده‏یی و بینم
همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویی!
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده‏ام ز ناله، نالی، شده‏ام ز مویه، مویی
همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی!
چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟
شود این که از ترحّم، دمی ای سحاب رحمت!
من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویی؟!
بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت!
سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی!
نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم
نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویی
ز چه شیخ پاکدامن، سوی مسجدم بخواند؟!
رخ شیخ و سجده‏گاهی، سر ما و خاک کویی
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویی!
نظری به سویِ (رضوانیِ) دردمند مسکین
که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی‏

عید ولادت صاحب الزمان(عج)‌بر همه شیعیان و منتظران مبارک


 
 
آنکه یاد ما به زشتی می کند/لطف او ما را بهشتی می کند
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱
 

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند.
ولی آنان را ببخش.

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند.
ولی مهربان باش.

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت,
ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند.
ولی شریف و درستکار باش.

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند.
ولی سازنده باش.

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند.
ولی شادمان باش.

نیکی های درونت را فراموش می کنند.
ولی نیکوکار باش.

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است.
نه میان تو و مردم.


 
 
یادش بخیر
نویسنده : خاتون - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱
 

 چهار سال پیش بود داشتیم کنکور سراری 1387 را میدادیم.............


 
 
وکم ذرفنا لیلةَ الرحیل من دموع
نویسنده : امین - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱
 

وکم ذرفنا لیلةَ الرحیل من دموع

                  ثم اعتللنا - خوفَ أن نُلامَ - بالمطر

                                                               مطر

                                                                     مطر

 

خدا رحمت کنه دبیر تاریخ شناسی پیش دانشگاهیمون رو، آقای سادات شیرازی!

آخرین روزهایی که مدرسه میرفتیم بهش گفتم دوری از شما و بچه ها خیلی

سخته؛ گفت : فکر میکنی !!

وقتی بری دانشگاه و اونجا وابسته بشی مفهوم دوری و سختیش رو میفهمی!!

الان فهمیدم اون مرحوم چی میگفت!


 
 
بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱
 

امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم    بگذار بمیرم

غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم

زندگی تلخ تر از زهر بود گر تو نباشی       

بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم

تا به کی حلقه شوم سر بدر خانه بکوبم  

از در خانه جوابم کن و بگذار بمیرم

قصه ی عشق بگوش من دیوانه چه خوانی ؟    

بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم

گر چه عشق تو سرابی ست فریبنده و سوزان    

دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بمیرم

اشک گرمم به نوک مژه که چون شمع بلرزم   

شعله شو، یکسره آبم کن و بگذار بمیرم

خسته شد دیده ام از دیدن امواج حوادث     

کور چون چشم حبابم کن و بگذار بمیرم

 


 
 
مدرسه عشق
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه‌ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ماست

 

 


 
 
مترسک
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
 

از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

 پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت : تو اشتباه می کنی!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!

جبران خلیل جبران

 


 
 
زمزمه های دلتنگی
نویسنده : آق جابر - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
 


مادر کودکش را شیر میدهد
و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد کیف مادر را خالی میکند
تا بسته سیگاری بخرد
...
بر استخوانهای لاغر و کم خون مادر راه میرود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب میدهد و میگوید:

" عقل زن کامل نیست....!!! "




 
 
 
می خوام تنفست کنم ،
نیازمی مثل هوا می خوام که مال من بشی،
بین تموم آدما ترجمه نگاهتن،
تک تک واژه های من پرشده با یاد نگات ،
تموم لحظه های من نبض ترانه های من،
به خاطر تو می زنه تنها دلیل زندگیم،

 
 
أمی یا ملاکی
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
 

 الإهداء لکل الاُمَّهات

أمی یا ملاکی یا حبی الباقی الى الأبد
و لا تزل یداک أرجوحتی و لا أزل ولد
یرنو إلى شهر و ینطوی ربیع
أمی و أنت زهر فی عطره أضیع
و إذ أقول أمی أفتن بی أطیر
یرف فوق همی جناح عندلیب
أمی یا نبض قلبی ندای إن وجعت
و قبلتی و حبی أمی إن ولعت
عیناکِ ما عیناکِ أجمل ما کوکب فی الجلد
أمی یا ملاکی یا حبی الباقی إلى الأبد


 
 
خدای من چه زیباست
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
 

دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم

خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم

من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام

و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش

او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت

حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است

 

منبع : شعر سبز


 
 
ای دریغا رازداران یاد باد ...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
 

 

باید که نشسته دست بر سر بزنم

وقتی نتوانم به شما سر بزنم

گفتم چو خیال می توانستم کاش

من هم به هوای دوستان پر بزنم

یا همچو نسیم رفته یک ساعت بعد

پشت سر دوست مشت بر در بزنم

افسوس که بیش، پیشِ دلِ خویش

حرفی نشد از فراق دلبر بزنم

شرمنده بغضتان که نتوانستم

با ناخوشیم نوای خوشتر بزنم

حالا که هلال رویتان پیشم نیست

خوب است کمی به آسمان سر بزنم

 

مسلم سلیمانی

"بی نام"

 


 
 
...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
 

در سینه غمــــی ز­عشــــق تو پــــروردم

تمثـــــــــال رخ تو را عبادت کــــــــــــــردم

گفتم که خدای من تو هستی بی شــک

صـد توبــــه خدا؛ که بــــــــــــاز کفر آوَردم

 

***

تا عشق میانِ من و تو حاکـم هست

این رابطه جـاودانه و دائـــــم هست

چونانکه لب زمین رسد تا لب سیب

یک چیز به نام جــــاذبه لازم هست

 ***

باخشم به سوی من چو رو آوردی

در یک کف دست تار مو آوردی

گفتم که دچار ریزش مو شده ام

گفتی که خموش شو، هوو آوردی!

 

این چند تا شعر رو هم از "بی نام" بپذیرید.


 
 
چتر دلتنگی من باز شده
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
 

من همان فرهادم

تو همان شیرینی...

چتر دلتنگی من باز شده

نفسم بارش تصویر ترا خواهانند

تَرَک قلب من امروزی نیست

چند صباحی است که در یاد تو بی تاب شده... 

بی قرار از همه ثانیه ها

گم شدم در غم تصویر تو باز

کاش این روز قدمش پایان داشت 


 
 
وضعیت هوای دل
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
 

یک سال تحصیلی دیگر در کنار همکلاسی های ورودی سال 1387 ؛ سالی که انگار همین دیروز بود، به سرعت شراره های سرکش یک رعد و برق آمد و رفت .

اگرچه کارشناس جغرافیای دلی نیست که وضعیت هوای امروز و فردای دل ها را شرح دهد، ولی این حس عجیب نوید این را می دهد که توده ابرهای دلتنگی طی این چند روز وارد مرز دل ها شده و از فردا آسمان دل های صاف، کاملا ابری و دریای "آرام" چشم ها سونامی های چند روزه و حتی چند ماهه ی اشک و دلتنگی را در پی خواهند داشت.

و یک سال با خنده ها وگریه ها وغمها وشادیها و خوبیها وبدیهاش،به قول معروف:"زمستون گذشت و رو سیاهیش به ذغال موند."امسال هم گذشت وثانیه ثانیه اش رو به بهایی از دست دادیم...

گاهی به بهای شکستن دلی،

گاهی به بهای به دست آوردن دلی،

گاهی به بهای گفتن یه دروغ،

گاهی به بهای ساختن کوهی از کاهی،

گاهی به بهای فرو ریختن کوهی بخاطر کاهی،

گاهی به بهای ازدست دادن دلی به بهای نیم نگاهی،

گاهی به بهای دل بستن به بی لیاقتی،

گاهی به بهای بی لیاقت بودن،

گاهی به بهای عشق،

گاهی به بهای تنفر،

گاهی به بهای صداقت،

گاهی به بهای تحقیر کردن کوه غرور دیگری،

گاهی به بهای فرشته ی مظلوم قصه ها شدن،

گاهی به بهای مجنون تر از مجنون شدن،

گاهی به بهای سادگی،

گاهی به بهای هر بهایی،

گاهی به بهای ....

 


 
 
پیغامگیر(طنز)
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

در زیر می توانید پیغامگیر چند شاعر، که "در طی چند دوره تماس تلفنی و مزاحمت های شبانه به گوشم رسیده !!! " را مشاهده کنید.

پیغام گیر حافظ 
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !
پیغام گیر سعدی
از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی
نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پیغام گیر منوچهری :از شرم به رنگ باده باشد رویم

در خانه نباشم که سلامی گویم

بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پیغام گیر مولانا
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پیغام گیر بابا طاهر
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم

فرستم پاسخی از دل برایت !
پیغام گیر نیما
چون صداهایی که می آید

شباهنگام از جنگل

از شغالی دور

گر شنیدی بوق

بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

در فضایی عاری از تزویر

ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه

پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

پیغام گیر شاملو
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

سنگواره ای از دستان آدمیت

آتشی و چرخی که آفرید

تا کلید واژه ای از دور شنوا

در آن با من سخن بگو

که با همان جوابی گویم

تآنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه 

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان

دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

پیغام گیر فروغ
نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

سلامی دوباره خواهم داد
...
 

 
 
چقدر بی ارزش!!!
نویسنده : امین - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
 

کهنه فروش توی کوچه فریاد می زد:

وسایل کهنه می خریم

بهش گفتم: قلب شکسته منو چی؟ میخری؟

با طعنه گفت: قلب تو اگه ارزشی داشت کسی اونو نمی شکست!!


 
 
سه آفتاب
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

آئینه بود آب .

 

از بیکران دریا خورشید می دمید .

زیبای من شکوه شکفتن را

در آسمان و آینه می دید .

اینک :

سه آفتاب !

 

 

شعر از فریدون مشیری


 
 
گاه می اندیشم...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

گاه می اندیشم...

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا         

                        از کسی میشنوی روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را       -بی قید-

و تکان دادن دستت که

                    -مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که

                               -عجب!عاقبت مرد؟

-افسوس!

-کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم

چه کسی باور کرد؟

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد             

        حمید مصدق         

 


 
 
اگر دیگران نبودند....
نویسنده : خاتون - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
 

برای این که بدانیم اگر دیگران نبودند چه می شد خوب است کمی به خودمان بیاندیشیم.

راستی ،

اگر قرار بود تنها خودمان را ببینیم، چرا چشم های ما را رو به بیرون باز کردند ؟

اگر قرار بود تنها خودمان را در آغوش بگیریم، دست های ما را طوری درست می کردند که فقط دست دوستی در دست خودمان بگذاریم و دست های ما را آن قدر بلند نمی ساختند که بتوانیم هر که را دوست داریم در آغوش بگیریم.

آیا دیده اید که کسی دست در گردن خودش بیندازد؟مگر دست شکسته ای که وبال گردن است!

اگر قرار نبود دل ما برای کسی تنگ شود ؛دل ما را آنقدر باز و بزرگ نمی ساختند که همه ی مردم جهان در آن جا بگیرند و باز هم جای خالی داشته باشد.

راستی،

آیا شنیده اید که دلی برای خودش تنگ شود؟

اگر قرار بود تنها برای غم های خودمان گریه کنیم، چند قطره اشک کافی بود ودیگر این همه کیسه های اشکی ما را پر نمی کردند.

اگر قرار بود هر کس تنها نام خودش را صدا کند، سلام و خداحافظی در میان نبود .

هیچ کس انتظار کسی را نمی کشید .انتظاری هم اگر بود به سر نمی آمد.

هیچ دری به روی هیچ کسی باز نمی شد .

مهمان و مهمانی نبود و اگر هم بود میزبانی نبود.

صندلی ها رو به روی هم دور یک میز جمع نمی شدند و نیمکت پارک ها یک نفره بود.

آیا دیده اید کسی هنگام ورود به خانه به خودش تعارف کند یا پیش پای خودش به احترام بلند شود؟

آیا هیچ انگشت اشاره ای، دسته ی پرندگان مهاجر را در آسمان به خودش نشان می دهد ؟

آیا هیچ کس با خودش عکس دسته جمعی به یادگار میگیرد؟

اگر دیگران نبودند ؛هیچ کس شعر نمی سرود و قصه نمی گفت.

کلمات زیبایی مانند دوستی مهربانی ،فداکاری ، ایثار،یاری،هدیه و... از لغت نامه ها پاک میشد.

مخصوصا کلماتی که با "هم"شروع می شوند مثل هم درس،همدم،هماهنگ،همسر،هم درد،همدل،هم نشین،هم راز،هم رنگ،هم سفره و...

اگر بخواهیم همه ی "هم"های عالم را بگذارم و بشمارم ،انگشت ها ی دست و پایم هم کم است و به چند همکار و همراه نیاز دارم.

اگر دیگران نبودند ،بازی وهمبازی نبود،بازی هم اگر بود ،بازنده و برنده نبود.

اگر دیگران نبودند،هر کس برای خودش در غاری تنها یا جنگلی دور زندگی می کرد و هیچ کس به ملاقات دیگری نمی رفت اما تنهایی هم وقتی معنا دارد که دیگرانی باشند تا بتوانیم با دور شدن از آنها معنای تنهایی را بفهمیم.

اگر دیگران نبودند،باید سر در گوش خود می گذاشیتم و درگوشی با خود پچ پچ می کردیم اما با کدام زبان  نمی دانم!

می دانم که ممکن است به این حرف ها ی عجیب و غریب واین خیال های محال بخندید و بگویید این حرف ها را حتی حیوانات هم می دانند.

مورچه ها و موریانه ها و زنبور ها هم می دانند که باید با هم دیگر باشند،

 ولی اگر ما این ها را می دانیم چرا گاهی دیگران را نمی بینیم ؟

نمی گویم که آدم نباید خودش را ببیند بلکه می گویم اتفاقا آدم باید خوب خودش را ببیند

 ولی

 خود را با دیگران ببیند و با دیگران بخواهد

 تا

 هم خودش را و هم دیگران را خوب بشناسد.

قیصر امین پور  


 
 
فرش عزا
نویسنده : خاتون - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
 

 

 

منظر دلهای ماست کرببلای حسین

مرغ دل ما زند پر به هوای حسین

 

یک نگه کربلا بِه بُود از صد بهشت

جنت اهل دل است صحن و سرای حسین

 

دیدن باغ بهشت ؛مژده به زاهد دهید

زاهد و حور و قصور؛ما و لقای حسین

 

تربت پاکش بُود داروی هر دردمند

دار شفای خداست کرببلای حسین

 

مُلک سلیمان بود در نظرش بی بها

آن که گدایی کند پیش گدای حسین

 

هر که رود کربلا ؛بوسه به خاکش زند

بشنود از قدسیان بانگ و نوای حسین

 

چون به عزاخانه اش پانهی آهسته نِه

بال ملائک بُود فرش عزای حسین

 

خنده کننان می رود روز جزا در بهشت

هر که به دنیا کند گریه برای حسین

 

غم نخورد بعد از این بهر سرای دگر

آن که شکوهی شود نوحه سرای حسین

 

شاعر:هاشم شکوهی


 
 
پیامک و اس ام اس های جالب ویژه شب امتحان
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
 

برای دیدن ادامه  عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

پیامک و اس ام اس های جالب ویژه شب امتحان

 

تقلب چیست !؟

یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودن

شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو  !

 


یه تعریف دیگه از تقلب !

۱٫یک روش غیر اصولی و ناجوانمردانه برای نتیجه گرفتن در امتحان

۲٫تنها روش اصولی و مبتنی بر عقل برای نتیجه گرفتن در امتحان !


 
 
وقتی آفرید
نویسنده : خاتون - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
 

 

وقتی از آفتاب برایت تن آفرید

تکلیف روزهای مرا روشن آفرید

برقی به چشم های تو داد و دلی به من

انگار زیر صاعقه ای خرمن آفرید

من گل شدم کنار تو پرپر شدم ولی

ای غنچه در سرشت تو نشکفتن آفرید

در سر هوای زلف تو را داشتم ولی

کوتاه ز دست منت دامن آفرید

من ساحل و تو موج ؛ببین سرنوشت را

حتی کنار آمدنت رفتن آفرید

 

شاعر"جواد زهتاب"


 
 
 
نویسنده : امین - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

وحشت از عشق که نه ،

      ترسم از فاصله هاست

             وحشت از غصه که نه ، ت

                    رسم از خاتمه هاست

                          ترس بیهوده ندارم

                                صحبت از خاطره هاست

                                      صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

                                              کوله باری پر از هیچ که بر شانه ماست

                                                      گله از دست کسی نیست ،

                                                                مقصر دل دیوانه ماست


 
 
شهدا و اسرا
نویسنده : خاتون - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩
 

 

شامیان!خون به دل خون شده ی ما نکنید

این قدَر ظلم به ذریه ی زهرا نکنید

 

بگذارید بگرییم به مظلومی خویش

به سرشک غم ما ؛خنده ی بی جا نکنید

 

دین ندارید اگر ؛غیرتتان رفته کجا؟

اسرا را ؛سر بازار تماشا نکنید

 

هر چه خواهید به ما زخم رسانید ولی

دیگر از زخم زبان ؛خون به دل ما نکنید

 

پیش چشم اسرا ؛سنگ به سرها نزنید

پای رأس شهدا ؛هلهله بر پا نکنید

 

این توقع که بگریید به ما نیست ولی

خنده بر گریه ی ذریه ی طاها نکنید

 

آیه ای کز لب خونین ؛سر نی می شنوید

با دف و چنگ و نی وهلهله معنا نکنید

 

محمل دختر معصوم مصیبت زده را

رو به رو با سر ببریده ی بابا نکنید

 

میثم از آل علی با همه ی خلق بگو

ترک دین ؛در طلب لذت دنیا نکنید

 

 

شاعر:غلام رضا سازگار(میثم)


 
 
اشاره از دور
نویسنده : خاتون - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
 

 

رأس تو را به روی نی هر چه نظاره می کنم

سیر نمی شود دلم ؛نگه دوباره می کنم

 

ز اشک و آه سینه ام ؛میان آب و آتشم

چوبا توام از این میان ؛کجا کناره می کنم؟

 

گمان کنند دشمنان ؛نیست به کام من زبان

ز دور بس که با سرت ؛ به سر اشاره می کنم

 

به دختران خود بگو که گوشواره ها چه شد؟

گریه به گوشواره نی؛ به گوش پاره می کنم

 

هم سر تو بر سر نی؛ هم سر اکبرت زپی

گاه نگاه سوی مه ؛ گه به ستاره می کنم

 

رخت به خون که رنگ زد؟آینه را که سنگ زد؟

رخنه ز آه خویشتن به سنگ خاره می کنم

 

شاعر:علی انسانی


 
 
هلال یک شبه
نویسنده : خاتون - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
 

 

صوت قرآن تو صبرم را ربود از دل حسین

زان سبب سر را زدم بر چوبه ی محمل حسین

 

من ز طفلی بر سر دوش نبی دیدم تو را

از چه بگرفتی کنون بر نوک نی منزل حسین؟

 

این تویی بالای نی ای آفتاب فاطمه

یاشده خورشید گردون بر زمین نازل حسین

 

می خورد بر هم لبت گویی تکلم می کنی

گاه با من گه به طفلان ؛گاه با قاتل حسین

 

ای هلال من ز بس در خاک و خون پوشیده ای

دیدنت آسان شناسایی بود مشکل حسین

 

اختیار دیده را پای سرت دادم زدست

ترسم از اشکم بماند کاروان در گل حسین

 

با تنت در قتلگه بنشسته جانم در عزا

با سرت بر نوک نی الفت گرفته دل حسین

 

با تمام دردها و غصه ها و رنج ها

نیستم آنی ز طفل کوچکت غافل حسین

 

هر چه پیش آید ؛خوش آید؛سینه را کردم سپر

با اسارت نهضتت را می کنم کامل حسین

 

سوز  و شور میثم بی دست و پا را کن قبول

گر چه شعرش هست در نزد تو نا قابل حسین

 

شاعر غلام رضا سازگار(میثم)


 
 
امشب و فردا
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
 

 

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود

فردا ز خون عاشقان این دشت دریا می شود

 

امشب کنار یک دگربنشسته آل مصطفی

فردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا می شود

 

امشب بود بر پا اگر این خیمه ی شاهنشهی

فردا به دست دشمنان برکنده از جا می شود

 

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی

فردا صدای الامان زین دشت برپا می شود

 

امشب کنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است

فردا خدایا بسترش آغوش صحرا می شود

 

امشب که جمع کودکان در خواب ناز آسوده اند

فردا به زیر خارها گم گشته پیدا می شود

 

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش

فردا دریغ ! این گوشواره از گوش او وا می شود

 

امشب به خیل تشنگان عباس باشد پاسبان

فردا کنار علقمه بی دست سقا می شود

 

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفاست

فردا ز مرکب سرنگون این سرو رعنا می شود

 

امشب بود جای علی ؛ آغوش گرم مادرش

فردا چو گل ها پیکرش پامال اعدا می شود

 

امشب گرفته در میان اصحاب؛شاهنشاه را

فردا عزیز فاطمه بی یار و تنها می شود

 

امشب به دست شاه دین باشد سلیمانی نگید

فردا به دست ساربان این حلقه یغما می شود

 

امشب سر سرّ خدا بر دامن زهرا بود

فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

 

ترسم زمین و آسمان زیر و زبر گردد حسان

فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

شاعر:حبیب چایچیان(حسان)   


 
 
دیدن دوباره
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

 

هنوز دیده ی مادر به گاهواره توست

به خیمه منتظر دیدن دوباره توست

 

به خنده دل بربودی زمادر ای اصغر

بیا که شادی مادر به یک اشاره ی توست

 

نهاده سر به سر زانوان غم  مادر

که پاره پاره دلش چون گلوی پاره ی توست

 

چه پاسخ؛ اهل حرم را دهم؟چو می پرسند:

که این قتیل به خون خفته ؛ شیرخواره توست؟

 

غروب عمر تو را من نمی کنم باور

که آسمان وجودم پر از ستاره ی توست

 

به خنده بر تن بی جان ؛ دوباره جان بخشا

که جان به پیکر بی جان من ؛ نظاره ی توست

 

اگر که سینه ی مادر زغم گدازان است

ز سوز تشنگی ِلعلِ پُر شراره ی توست

 

به روز حشر که عنقا بسی بود ناچار

تمام چشم وجودش به دست چاره ی توست

 

شاعر: عباس عنقا


 
 
بر مشامم می رسد
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

 

 

در میان آید به هرجا گفت و گوی کربلا

می زند پر؛ طایر روحم به سوی کربلا

 

نیستم در هیچ جا با کس؛ سرگفت و شنید

جز در آن محفل که باشد گفت و گوی کربلا

 

ای اجل! با من مدارا کن که تا آن جا رسم

بر دلم مگذار ماند آرزوی کربلا

 

در بهشت است آن که در کرب و بلا گیرد مقام

کز جنان باز است درهایی به سوی کربلا

 

آسمان بر گردش دوری ؛از آن رو سرخوش است

تا که روز و شب نماید ؛طواف کوی کربلا

 

گر به چشم دل ببینی ز اشک مردم در غمش

شط دیگر جاری است از خون به جوی کربلا

 

چون که با خون حسین آغشته شد نبوَد غریب

کعبه گر حسرت خورَد بر آبروی کربلا

 

از خدا خواهم همی فایض شود در وقت مرگ

خواب گاه من به خاک مشک بوی کربلا

 

شاعر:فایض اصفهانی

 


 
 
مرگ پرنده
نویسنده : امین - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
 

مرگ پرنده، باد است

                          وقتی که در میان قفس،

                                             ناچار خاموش می نشیند

                                                                  و گوش می دهد آواز میله ها را در باد

                                       

                                   آه ای پرنده بگذار تا باد ها تو را بسرایند

                                                

                                                        


 
 
سفیر عشق
نویسنده : خاتون - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

 

مرحبا مسلم که هست از رفعت آن گردون جناب
خسرو لب تشنگان را ابن عم و نایب مناب


گر چه در ملک شهادت نیست شاهى جز حسین
لیک شد حصن شهادت را ز مسلم فتح باب

سعى مسلم داد بر اسلام رونق تا به حشر
بر روان او سلام مسلمین از شیخ و شاب

صورت او چون حسین و سیرت او چون حسن
در مروت مصطفى و در فتوت بوتراب

روز هیجا چون کشیدى تیغ بران از غلاف
گفتى از ابر سیه گشتى درخشان آفتاب

کوفیان کردند از وى دورى و نبود عجب
روبهان را باشد اندر دل ز شیران اضطراب

میهمان خویش را کشتند بى جرم و گناه
باد بر آن میزبانان لعنت حق بى حساب

داشت جاى آن که از بهر پسر عمش حسین
با زبان حال بنویسد که اى عالى جناب

سوى این بى آبرو مردم میا ترسم ز کین
بر تو و بر اهل بیت مضطرت بندند آب

زین سفر بگذر که ترسم اکبرت گردد شهید
وز غم گیسوى او لیلا شود بى صبر و تاب

زین سفر بگذر که ترسم دست و پاى قاسمت
گاه دامادى شود در کربلا از خون خضاب

زین سفر بگذر که ترسم حنجر اصغر شود
پر ز خون از تیر اعدا چون دل زار رباب

زین سفر بگذر که مى ترسم شوند از کین اسیر
آل پیغمبر به دست فرقه دور از ثواب

زین سفر بگذر که ترسم عابدینت را برند
با غل و زنجیر نالان جانب شام خراب

زین سفر بگذر که مى ترسم یزید دون زند
چوب خیزران بر لب لعل تو در بزم شراب

از جفاى کوفى و شامى مگو دیگر صغیر
ز آتش نظم تو جان خلق عالم شد کباب


 
 
دسته گل شلخته
نویسنده : خاتون - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ببین معصومه!

دوباره دشت پر از گلهای شقایق شده...

 امیر خم شد و مثل همیشه سه چهار تا گل شقایق را به همراه علف های اطرافش کند و به طرف معصومه گرفت.

 مثل همیشه شلخته و بد سلیقه بود،

 خنده اش گرفت.

 گلها را گذاشت بالای سر معصومه.


 
 
قطاری به مقصد خدا
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩
 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .

مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورود بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .

 

               عرفان نظرآهاری


 
 
خداحافظ
نویسنده : خاتون - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩
 

 

سفر به خیر گل من که می روی با باد
ز دیده می روی اما نمی روی از یاد


کدام دشت و دمن ؟یا کدام باغ و چمن؟


کجاست مقصدت ای گل؟کجاست مقصد باد؟


مباد بیم خزانت که هر کجا گذری
هزارباغ به شکرا نه ی تو خواهد زاد


تمام خلوت خود را ،اگر نباشی تو
به یاد سرخترین لحضه ی تو خواهم داد


تو هم به یاد من اورا ببوس ،اگر گذرت
به مرغ خسته پرِ دلشکسته ای افتاد


شاعر:حسین منزوی


 
 
یاقائم آل محمد
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
 


لطفی بکن دوباره ببار از شهاب ها

پایان بده به سیطره ی اضطراب ها



هرگز جهان بدون تو زیبا نمی شود

گندیده اند بی تو تمام گلاب ها



پیچیده است عطر خوشت در فضای ذهن

بی شک عبور کرده ای از کوی خواب ها



خورشید از درخشش تو شعله می کشد

پلکی بزن ببر ظلمات حجاب ها



بی تو خسوف چیره شده بر هلال ماه

برگرد پاره کن اثرات نقاب ها



تاچشم کار می کند اینجا بدون تو

تکراریند فاصله ها و سراب ها



بی شک رسیده موعد آنکه بیایی و

پایان دهی به فاصله و التهاب ها . . .


 
 
یک عاشقانه ی ِ آرام
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
 

«هیچ صیادی، در جوی حقیری... مروارید

صید نخواهد کرد.»


من امّا صید کردم:


تصویر تو روی آب افتاده بود!

 

 

 

حسین احمدیان


 
 
عروسک غمگین
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
 

مادر گفت: «تا حالا اینقدر برای  یه عروسک لج نکرده بودی؟»
سمیرا تازه رفته بود توی چهار سال. الا و بلا می گفت: «فقط اون عروسکی که موهاشو شونه نکرده می خوام!»
صورت عروسک حزن عجیبی داشت.
بازار فاصله زیادی با حرم نداشت. هوای صحن غمبار بود. سمیرا آرام و با ادب کنار مادر روبروی ضریح ایستاد. مادر چیزی را زمزمه کرد: «السلام علیک یا بنت الحسین»

 

نویسنده:

میرشمس الدین فلاح هاشمی

 


 
 
روزت مبارک مادر...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
 

عزیزم مادرم

دور از تو مثل همیشه تنهای تنها

در انتظار فردا

خشنودم به لحظه ی دیدار

لمس دستان مهربان

هم آغوشی احساس و اندیشه

با طراوت مهربان لبخندت

هم نفسی

که دریغ نکند چشمانش از فرزندش

بی تو تنها در حاشیه ی عمر

با سکوتی در جاده ی عشق

که در لحظه ی دیدار

بگویم درد انتظار را

و ببوسم دستان مهربان مادرانه ات را


مرا ای مادر مهربانم چون پرنده ای پرواز آموختی و به دوردست ها فرستادی و حال حق ندارم روزت را درآغوش تو تبریک بگویم؛ای کاش پرواز را یادم نمی دادی...دلم از همان پاییز که به اینجا آمدم برایت تنگ شد...شب هایش را به یادت خوابیدم و تو نبودی و نیستی که ظرف غذایم را بشوئی...هربار که دم ظرفشویی می روم ، هربار که ناشیانه آشپزی می کنم تو یادم می آیی و دردی بر دلم می نشیند و اشک هایم مادرانه گونه هایم را می شویند وآب می کشند و دیشب بود که تقویم دوباره دردم را به یادم آورد و باز روز مادری که من از این فاصله باید فریاد برآورم...

                                               روزت مبارک مادر


 
 
جای خالی
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
 


فکر کرد: "خودشه. صداش از راهرو می یاد. باز مثل همیشه گوله های برف چسبیده به چکمه هاش"
"هی مرد گنده با کفش نیای تو. بندازشون تو ایوون"
و آماده شد بگوید: "بی زحمت اون برفا رو هم از رو کتت بتکون!"
سوپ داغ، لباس خشک، یه ساعت تلوزیون و تعریف ماجرای روزانه. و نشستن کنارش تا خوابش بگیرد.

اما صدا فقط صدای خش خش برف بود و انعکاس تلالو خورشید که به اتاقش تابیده بود

 

 

ترجمه: زهرا طراوتی

نوشته: جنا اسمیت

 

 

 

 

 


 
 
من بچه نیستم مادر!
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 


من بچه نیستم مادر!


شمشیر هایی که در کربلا به روی برادرم کشیده می شود ساخته کارگاه سقیفه است.

نطفه اردوگاه ابن سعد در مشیمه سقیفه منعقد می شود.

اگر علی اینجا تنها نماند که حسین در کربلا تنها نمی ماند.

حسین در کربلا می خواهد با دلیل و آیه اثبات کند که فرزند پیامبر است.

پیامبری که تو در خانه او و در حریم او مورد تعدی قرار گرفتی.

تعدی به حریم فرزند پیامبر سنگین تر است یا نوه پیامبر؟

مادر!در کربلا هیچ زنی میان در و دیوار قرار نمی گیرد.

خودت گفته ای ما حداکثر تازیانه می خوریم اما میخ آهنین بدنهایمان را سوراخ نمی کند.

مادر!وقتی تو را از پشت در بیرون کشیدند من میخ های خونین را دیدم.

نگو گریه نکن مادر!

باید مرد در این مصیبت.

 باید هزار بار جان داد و خاکستر شد. ما سخت جانی کرده ایم که تا کنون زنده مانده ایم.

در عاشورا کودک شش ماهه به شهادت می رسد اما تو کودک نیامده ات به شهادت رسید.

من دیدم که خودت را در آغوش فضه انداختی و شنیدم که گفتی: مرا بگیر فضه،محسن ام را کشتند.

آن آتش که عصر عاشورا به خیمه ها میگیرد مبداش اینجاست.

دختر اگر درد مادرش را نفهمد که دختر نیست.

من کربلا را میان در و دیوار دیدم وقتی که ناله تو به آسمان بلند شد.

نگو گریه نکن مادر!


 
 
فاطمه...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 نخل بند دین من آن فاطمه

یاور مرد پریشان فاطمه

مردها درحیرت از آن شیر زن

کوچه ها هستند گریان فاطمه

کوچه های بیقرار اندر عزا

گریه می کردند نالان فاطمه

آفتاب این زمینی عشق من

اسوه اسلام وایمان فاطمه

کاش اصلا کوچه، اصلا در نبود

ای شکیب بـیـقراران فاطمه

ابرها سرشار بود از گریه ها

گریه می کردند پنهان فاطمه

آسمان خون گریه می کرد از دو چشم

بلبلان چون نوحه خوانان فاطمه

سوره کوثر عزادار تو بود

هم عزادار تو قرآن فاطمه

گریه ها می کرد بلبل می سرود

رفت گل از خاک گلدان فاطمه

جای پایت را فدک بویید و زد

بوسه بر جاپای عرفان فاطمه

کوچه های عمر باریکی نمود

ما به مشکل،رفت آسان فاطمه


 
 
باران که می بارد...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩
 

میترسم تو نباشی و اشک های غریبانه تو باشد که از آسمان بر صورت روزگار فرو میچکد.

وقتی تو نیستی باران تمام اشک های دلتنگ را همنوا با خویش جاری میکند و بغض ها را میشکند.

وقتی تو نیستی باران همان نبودن توست که قطره قطره گریه میشود در جای جای زندگیم.

باران را بی تو نمیخواهم وقتی که نمیدانم تو در کجای زمین بر خطاهای من اشک میریزی.

و گناهان مرا دلنگرانی

باران را بی تو نمیخواهم که باران اشک توست برای شستن زمین از تمام بدی ها و زشتی ها

من اشک تو را نمیخواهم ،‌طاقت ندارم ، وقتی تو نیستی باران را نمیخواهم حتی اگر زیباترین و زلالترین باشد

تو باید بیایی تا باران به اصالت خویش بازگردد ، تو باید باشی تا باران به مژ‍ده آسمانی بدل شود و امید را زمزمه کند

تو باید باشی که در میان باران ،‌ چشمان مهربانت را به هر سو بدوزی و رنگین کمان شادی را در میان باران رحمت پروردگارت پدیدار سازی.

تو باید باشی تا باران تمام وسعت خاک را سیراب کند وگرنه دور از تو هیچ سیلابی تشنگی های زمین را اقامه نخواهد کرد .

                   بیا تا باران ببارد

                                     
        باران رحمت . . .



 
 
امسال هم گذشت و ...
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
 

امسال هم گذشت و دلی شعله ور نشد
چشمی برای غربت آئینه، تر نشد

باران به چشم مردم ما محترم نبود
گل در میان کوچه ی ما معتبر نشد

امسال هم شبیه همان سال های پیش
یک شاخه شوق، در دلم بارور نشد

مهتاب هر شب از سر این قریه می گذشت
از این همه ستاره کسی با خبر نشد

پایان نداشت فاصله ی ما و آسمان
این راه باز، جز به یک قدم بیشتر نشد

امسال نیز انتظار ما به سر نیامد و باز 
دردی درون سینه کس منتشر نشد

من ماندم و روایت تاریک این غزل
خورشید پشت ابر، چه کنم جلوه گر نشد؟!

-------------------------------------------

١*بهارمن! بیا که با حضور تو عید میشود خزان من...

لحظه تحویل سال برای ظهور حضرت دعا کنیم! 

٢* فرا رسیدن سال نو را خدمت تمامی همکلاسیانم تبریک عرض می کنم

به امید سالی مملوء از برکت و موفقیت!!

٣*کارت پستالی برای عرض تبریک طراحی شده است که می توانید از اینجا مشاهده کنید.

۴*یادمان باشد دعای تحویل سال را به نیابت از تمامی افرادی که چشم انتظار دعای خیرمان هستند هم بخوانیم....

 کسانی که سال گذشته "یا مقلب القلوب" را زمزمه کردند، در بین ما بودند و نوروز را به آنان نیز تبریک گفتیم و ... امسال اجل امانشان نداد

۵* بنده را هم لایق دعای خیرتان بدانید

التماس دعا

یا حق

 


 
 
بعد از این عیدهای تکراری
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
 

پیش از این‌ها بهار دیگر بود، هیچ سروی زمین نمی‌افتاد
و تبر این‌چنین عزیز نبود، و درخت این‌چنین نمی‌افتاد


فصل فصل شکوه ابراهیم، جنگ جنگ بت بزرگ و خدا


گرچه نمرود بود و آتش هم، قلب‌ها از یقین نمی‌افتاد


باغ‌هامان نچیده‌تر بودند، میوه‌هامان رسیده‌تر بودند
شاخه‌ای هم اگر تبر می‌خورد میوه‌ای دستچین نمی‌افتاد


پیش از این روزگار دیگر بود، چشم‌ها سفره نمک بودند
در پی دست دوستی‌هامان مار از آستین نمی‌افتاد


کاش مثل قدیم‌ها بودیم، همه تکرار یک صدا بودیم
و صدا مثل کوه بود، کوهی که هیچ‌گاه از طنین نمی‌افتاد


کاش مثل قدیم‌ها، آری، بعد از این عیدهای تکراری
در دل سیزده‌بدرهامان حسرت هفت‌سین نمی‌افتاد

 


 
 
دفترشعر
نویسنده : خاتون - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
 

 

با اشک‌هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه‌ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه‌های مجسّم عبور کرد
شاعر بساط سینه‌زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده ست
در بیت‌هاش مجلس ماتم به پا شده ست

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه‌هاست
شاعر شکست خورده‌ی طوفان واژه‌هاست

بی‌اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژه‌ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می‌کند
دارد غروب فرشچیان گریه می‌کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا، بی‌ریا کشید
حتی براش جای کفن؛ بوریا کشید

در خون کشید قافیه‌ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمی‌شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...
پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...

در خلصه‌ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

"حمیدرضا برقعی"

این شعر رو به یاد دوست سعادتمندم که الان یا کربلاست یا نجف و امشب از دفتر مناجات دعای کمیل میخواند...

ان شاءالله ما را هم به یاد بیاورد


 
 
قصه ی غصه ما را که به خورشید بگوید؟!
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
 

زتـــو اى مى‏زده در میکده نامـــى نشنیدم
نــزد عشـــــّاق شدم قـــــامت سرو تو ندیدم
از وطـن، رَخت ببستـــــم کــــه تو را بــاز بیابم
هـــر چـــه حیرت‏زده گشتم به نوایى نرسیدم
گفتــــم از خــــــود بــــرهم تا رخ ماه تو ببینم
چـــه کنـــم مـــن کـه از این قید منیّت نرهیدم؟


کــــوچ کـــردند حـــریفان و رسیدند به مقصد!!
بــــى نصیبم مــــن بیچـــاره که در خانه خزیدم
لطفى اى دوست که پروانه شوم در بر رویت
رحمـــــى اى یـــــار کـــــه از دور رســانند نویدم
اى کــه روح منـــى از رنج فراقت چه نبردم!
اى که در جان منى از غم هجرت چه کشیدم!

حضرت امام خمینی(رحمة الله علیه)

------------------------------------

١- سالروز آغاز ولایت و امامت دوازدهمین امید (روحی لمحبیه الفداء) تهنیت و گرامی!!

قشنگترین پیامکی که امروز به دستم رسید این بود : ماه دوازده آمد و ماه دوازده نیامد

به امید تعجیل در ظهور حضرت....

٢- توفیقی دست داد تا در این روز مبارک، زایر کربلای کلاسمان در بین الحرمین تماسی با بنده گرفتند و ....

اگر لایق بدانید از طرف تمامی همکلاسیان محترمم سلامی به حضرت دادم و از ایشان خواستم که به نیت همگی دعای فرجی زیر گنبد ارباب قرائت بفرمایند....

یا حق...


 
 
مهر و ماه...
نویسنده : امین - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

قصه غربت و سرگردونیامو                

                                برای پنجره ها زمزمه کردم

هر نفس با شبای ابری و دلتنگ            

                           غصه هامو بی صدا زمزمه کردم

دنـبال یه نـیمه گمـشـده بـودم                   

                             که باهم یه سیب کاملو بسازیم

دنبال حریفی بودم که من و اون            

                              زندگیمونو به پای هم ببازیم

یه ستاره ام یه ستاره غریبه                 

                              مـیون یه کهـکشون بی نهایت

راهو گم کردمو سرگردون و تنها             

                              وسط یه آسـمون بی نـهایـت

گشتن و گشتنو تا همیشه گشتن            

                            به همه پنجره ها سرک کشیدن

قصه من و تو مثل مهر و ماهه            

                            جست وجو حتی برای نرسیدن

 


 
 
اللهم عجل لولیک الفرج
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
 

تقدیم به منتظرانش..............

ازدیده ام گرفت فراق تو خواب را

آخر که برد پشت ابر، آفتاب را؟!

مرداب مرد،آب مرد،ماهی نیز

دارد خیال خواب بخوانید آب را

از بلبل فراق دیده بپرس گل کجاست!!!

گویی توان شنیدنش عطر گلاب را

گویند در میان جمعی و اینجا کنار ما

بیرون بیا وبینداز پس نقاب را

بی نام را دلی است مخواهش کبابتر

آری بیا و مسوزان دل کباب را

این جمعه هم گذشت و نیامد سراغ یار

کی می شود که ببینیم آن جناب را؟

 


 
 
یک اربعین گذشت...
نویسنده : خاتون - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

 

سر انگشتی بر خاک می نویسد این قبر حسین است

پیش از آن سری بر نیزه قرآن می خواند

پیش از آن زنی از همهمه دشت کودکان را می جست

پیش از آن اشک بود و آشوب و آتش و خاکستر

اینجا کربلاست

سالها گریه کردیم به یاد آن دستی که بر خاک آن جمله را نوشت

سالها موئیدیم به یاد داری آن صدای تشنه ای که بریده بریده برنی قرآن خواند

سالها ضجه زدیم بیاد ضجه هایی که کودکان تو تازیانه خورده می زدند

سالها می گرییم به یاد کربلای حسین


 
 
ماتم معجر
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
 

 


آنشب دلم به شوق رخت پرگرفته بود

جانم  ز هجر روی تو آذر گرفته  بود

در  دشت می وزید  نسیم صدای  تو

و  باز  هم دل من  و مادر  گرفته بود

من دور از تو بودم و افسوس جای من

نیزه سر تو را به  روی سر گرفته بود

ای کشته ی فتاده به هامون  عزیز تو

آن شب دوباره ماتم معجر گرفته بود

در این سفررباب عجب دلشکسته بود

قنداقه را چه غمزده در  بر گرفته بود

در حسرتم هنوز ولی حیف بوسه ها

از پیکر  تو  نیزه  و خنجر گرفته بود

شعری سروده ام به  بلندای  نیزه ها

اما چه  آتشی  دل  دفتر  گرفته  بود

 


 
 
الشام الشام
نویسنده : خاتون - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
 

 

 

 

هنگامی که از امام سجاد (ع) سؤال کردند در این سفر کجا از همه بیشتر

به شما سخت گذشت،امام فرمودند : الشام ، الشام ، الشام.

(سوگنامه آل محمد، ص408؛ ناسخ التواریخ، ص304)

 

ذکر مصیبت می‌کند: الشام الشام
تا یاد غربت می‌کند: الشام الشام

منزل به منزل درد و داغ و بی کسی را
یک جا روایت می‌کند: الشام الشام

موی سپید و چهره ای در هم شکسته
از چه حکایت می‌کند: الشام الشام

هر روز با اندوه و آه و بی شکیبی
یاد اسارت می‌کند: الشام الشام

در این دیار پُر بلا هر کس به نوعی
عرض ارادت می‌کند: الشام الشام

یک شهر چشم خیره وقت هر عبوری
ابراز غیرت می‌کند: الشام الشام

هر سنگ با پیشانی مجروح خورشید
تجدید بیعت می‌کند: الشام الشام

قرآن پرپر روی نیزه غربتت را
هر دم تلاوت می‌کند: الشام الشام

قلب تو را یک مرد رومی با نگاهش
بی صبر و طاقت می‌کند: الشام الشام

هر جا که دارد خوف از جان تو، عمه
خود را فدایت می‌کند: الشام الشام

جان می دهی وقتی به لبهایی مقدس
چوبی جسارت می‌کند: الشام الشام

کنج تنوری حنجری آتش گرفته
ذکر مصیبت می‌کند: الشام الشام


 
 
آتش
نویسنده : خاتون - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
 

 

این خیمه ی شماست که آتش گرفته است ؟

یا خانه ی خداست که آتش گرفته است ؟

چشمان جبرئیل به خشکی نشسته اند

این چشمه ی بقاست که آتش گرفته است

قرآن شنیدنی است زسربرفراز نی

تفسیر « هل أتی » است که آتش گرفته است

این ناله های کیست که ازعرش می رسد

بال فرشته هاست که آتش گرفته است

خون خداست  این که به خون آرمیده است

یاعرش کبریاست که آتش گرفته است

این خیمه گاه نیست که این قبله گاه ماست

این خانه ی خداست که آتش گرفت

محمد صادق رسولی

 


 
 
لحظه های کاغذی
نویسنده : امین - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

خسته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

حظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری


 
 
سلام من به محرم
نویسنده : خاتون - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

 

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

                                           بـه لطـمه‌هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

                                            بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

                                            به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی

سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش

                                            به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب

                                            بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل

                                            بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـامـت اکـبـر

                                            بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

سلام من به محرم به دسـت و بـازوی قـاسم

                                            به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره‌ی اصـغـر

                                           به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره‌ی اصـغـر

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه

                                           بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـاشـقـی زهـیـرش

                                          بـه بـازگـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـیـبش

                                          به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب

                                         بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش

                                         سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش

 


 
 
السلام علیک یا ابا عبد الله
نویسنده : خاتون - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
 

 

بارها خوانده ایم  "مصیبتاً ما اعظمها..."  که مصیبتی بزرگتر از این مصیبت نیست.وسالها بر این مصیبت اشک ریخته ایم .و حقاً که کدامین مصیبت این چنین جاودانه می شود؟

هر درد و رنجی پس از مدتی رنگ می بازد و کهنه می گردد،چنان که در نهایت آهی می کشیم وفکر را عوض می کنیم.اما این مصیبت رنگ دیگری دارد .این مصیبت ،جاودانه است انگار،که بزرگترین مصیبت هاست.

مصیبت کربلا ،تنها مصیبت کشته شدن هفتاد و دو انسان و آواره شدن عده ای از زنان و کودکان نیست.

مگر در طول تاریخ کم بوده است تعداد آنان که تشنه کشته شده اند ؟و مگر کم بوده تعداد کودکانی که در جنگ ها کشته شده اند؟مگر کم بوده است تعداد سرهای به نیزه رفته ...نه ، مصیبت اعظم به این ظواهر محدود نمی شود،نمی تواند که محدود شود اگر که دیگر بزرگترین و دردناکترین نبود،دیگر جاودانه نبود.

مصیبت کربلا ،حاصل ریخته شدن خون خداست . حاصل اینکه شهید تشنه ،حجت خدا بوده است.اینکه تمامیت حق در مقابل عده ای به ظاهر مسلمان ایستاده است و از حق سخن گفته ،اما در نهایت ماجرا چنان بود....

مصیبت از آنجایی است که سخن فرزند رسول خدا شنیده نمی شود.

مصیبت آنجایی است که یاور دین خدا ،تنها هفتاد و دو یار دارد .

و تازه ماندن درد و رنج از این است که امروز هم ،حجت خدا تنها مانده است.

مصیبت کربلا به خاطر ارزش خون های ریخته شده است. به این که بزرگ مردانی کشته شدند و خاندان پاک رسول خدا به اسارت و تاراج رفت ،تا ندایی را در تاریخ جاودانه کند .

تا امروز، من شیعه ، هشیار باشم ،تا امروز آزاده باشم و برای آزادگی تلاش کنم ،تا امروز از معصیت دور باشم ،تا  به امام خود وفادار باشم ...تا امروز بنده خدا باشم و بندگی اش را کنم چونان که حسین(ع)بندگی اش را به رخ کشید با ندای 

 " الهی رضاً برضائک،تسلیماًلقضائک "

و امروز من چه می کنم در قبال این خون ها؟

درد آنجاست که من چگونه ام نسبت به وظائفم؟

چگونه ام نسبت به خدایم؟

چگونه ام نسبت به امام زمانم؟؟؟

چگونه جهاد می کنم در راه حق؟

چگونه در نافرمانی حق می ایستم چونان که حسین(ع) ایستاد و هدفش را نهی از بدی ها خواند .

اینکه من امروز چه کرده ام تا در قبال آن خونها شکرگزار باشم ،که اینها همه نعمت هدایت پروردگار من بوده است.

مصیبت اینجاست که قیام برای من بوده است و هدایت من،و من گویا پشت کرده باشم به این نعمت ،به راستی مصیبت اینجاست " امّا شاکراً امّا کفوراً "

و مصیبت کربلا از آن حاصل میگردد که تمام اشک های من پیش از آنکه از سر فهم مصیبت باشد ،از سر مستضعف انگاری اهل بیت است!

مصیبت آن است که که فکر را در مجالس خود کم اهمیت انگاشته ایم و ظواهر را پر ارزش شمرده ایم ،آن چنان که مجالس وعظ بی رونق و مجالس مدح پرهیاهوست.

مصیبت آنجاست که حتی ذکر مصیبت اهل بیت به گناه آلوده میشود و گاهی به افراط و گاهی به سطحی نگری .

مصیبت آن است نه امام خود را شناخته ایم ،نه راهش را ،همچون کوفیانی که امام خود را می خواندند و ندایش را نمی شنیدند.

و مصیبت آن است که تمام تلاش های مجاهدین کربلا ،امروز به داستانی تبدیل شده است و تفکر در بطن آن گویی مکروه می نماید ...

و یک کلام ، مصیبت را باید آن جا دید ، که هنوز ، مولایمان در پس پرده های غیبت اشک می ریزد و بازگشتش ، هر روز به دست ما به تعویق می افتد و ما.....!

 

 


 
 
جمعه ها...
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
 

 

 

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه اشک ها به سینه ها رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم، نه

برای عده ای ولی چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته رابه انتظار جمعه ام

دوباره صبح ..ظهر ..نه، غروب شد نیامدی


 
 
بیایید...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

امشب به علی خواهم گفت:

اینجا کسی انبان نان به دوش نمی گیرد

اینجا چقدر دروغ می گویند

اینجا عقیل،درد فقیری نمی کشد

اینجا نهج الباغه را

درکتابخانه های چوب گردویی زجر می دهند

 

من خبر موثق دارم

هنوز در بیمارستان های بلوار کشاورز

هیچ کشاورزی پذیرش نمی شود.

وبا پول بیت المال

رپرتاژ تسلیت،چاپ می کنند

بیایید به دلارها به چشم یک اجنبی نگاه کنیم

بیایید با ماشین بیت المال

به خانه باجناقمان نرویم

بیایید مظلومیت علی(ع)را صاد کنیم

وصداقت امام را،

بیایید استقلال را

در وزشگاه آزادی جستجو نکنیم

باور کنیم حمام های بخار

ما را بی بخار،به بار می آورد!

...

ای کاش دنده اخلاصمان نمی شکست

ای کاش سجاده ایمانمان

نمی پوسید

بیایید به گناهانمان اعتراف کنیم

ما چقدر زود دچار فراموشی شدیم

باور کنید که پیش تر

بهتر از این بودیم

بیایید استغفار کنیم

خدا مارا خواهد بخشید


 
 
 
نویسنده : خاتون - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

 


آه... که زهر، چه جگرها از آل رسول دریده و سوخته است. از امام مجتبی علیه السلام گرفته، تا حضرت کاظم و امام رضا علیه السلام و اینک، جگر امام جواد علیه السلام بر اثر مسمومیت با زهر، پاره پاره می شود. حضرت، در اتاقی دربسته و چشم انتظار جرعه ای آب، با رنج دست به گریبان است و جان می بازد و مثل پدرش، خورشید خراسان، غریبانه و با جگری پاره پاره به شهادت می رسد. سلام بر او که نامش با صلابت گره خورده است و شهادتش، آموزگار صبر و ایمان است. سلام بر نهمین فروغ امامت، حضرت محمدتقی علیه السلام . بر پیشوایی که «جود» قطره ای بود در پیشانی بلندش، و «علم» غنچه ای بود از گلستان وجودش، و «حلم» گوهری بود از گنجینه فضایلش. و اینک، دل های بیقرار در سوگ او سرود غم می خواند و منظومه اندوه می سراید. چشم ها در داغ جواد، خون می گیرد و هوای دیدگان ما، به یاد رنج امام محمدتقی علیه السلام بارانی است.

 یاران، شهادت نهمین امام، بر همه تان تسلیت باد.

 


 
 
شهادت امام جعفر صادق(ع)
نویسنده : خاتون - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
 

 


دلم هواى بقیع دارد و غم صادق

عزا گرفته دل من ز ماتم صادق

دوباره بیرق مشکى به دست دل گیرم

زنم به سینه که آمد محرم صادق

سلام من به بقیع و به تربت صادق

سلام من به مدینه به غربت صادق

سلام من به مدینه به آستان بقیع

سلام من به بقیع و کبوتران بقیع

سلام من به مزار معطّر صادق

که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

سلام من به ششم ماه فاطمىّ بقیع

سلام من به گل یاس هاشمىّ بقیع

ز غربتش چه بگویم که سینه‏ها خون است

براى صادق زهرا مدینه محزون است

دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت

که ذکر غربت لیلى حدیث مجنون است

همانکه غربتش از قبر خاکى‏اش پیداست

امام صادق شیعه سلاله زهراست

ز بسکه کینه و غربت به هم موافق شد

هدف به تیر جسارت امام صادق شد

همانکه فاطمه را بین کوچه زد گویا

ز کینه قاتل این پیرمرد عاشق شد

امام پیر و کهنسال شیعه را کشتند

امان که روح سبکبال شیعه را کشتند

براى فاطمه از بى کسى سخن مى‏گفت

براى مادرش از غربت وطن مى‏گفت

بخاک حجره‏اش از سوز سینه مى‏غلطید

پسر به مادر خود از کتک زدن مى‏گفت

از آن شبى که زد او را ز کینه اِبْن‏ربیع

دوانده در پى‏اش اندر مدینه ابن‏ربیع

فضاى شهر مدینه بیاد او تار است

هنوز سینه آن پیر عشق خونبار است

هنور مى‏کشد او را عدو به دنبالش

هنوز هم ز عدویش دلش به آزار است

هنوز تلخى کامش به حسرت شهدى است

هنوز چشم دلش به رسیدن مهدى است


 
 
دلتنگ
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
 

 

 

امشب پریشان خاطر و دلتنگ هستم                       دلتنگ بوی جبهه بوی جنگ هستم

 

دلتنگ شور و حال شب های غریبی                         دلتنگ عطر خیس قرآن های جیبی

 

 کو لاله هایی که سراسر داغ بودند؟                            «حیثیت گل» «آبروی باغ» بودند

 

آنان که دریا وامدار روحشان بود                          خورشید زخم سینه ی مجروحشان بود

 

آنان که اخلاص عمل قدیسشان کرد                       آنان که باران شقایق خیسشان کرد

 

رفتند آنان لیک تیغی سرخ مانده ست               این تیغ را در دل دریغی سرخ مانده ست

 

 

این تیغ طعم خون و باران را چشیده ست               این تیغ سرد و گرم دوران را چشیده ست

 

این تیغ فکر ننگ و نام خود نبوده ست                   این تیغ یک شب در نیام خود نبوده ست

 

این تیغ آب از غیرت «عباس» خورده                دست  « حسین »  فرزند زهرا را فشرده

 

این تیغ پیموده ست آداب طریقت                 همچون«بروجردی»و«زین الدین»و«همت»

 

 

این تیغ را باید دوباره آب دادن                                با برگ خونین شقایق تاب دادن

 

این تیغ که آوازه خوان خشم رعد است                  در انتظار دست های نسل بعد است...

 

 

 


 
 
آقا نمی آیی!!!؟؟؟
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
 

   یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجة

این نوشته شرح درد انتظاریست و البته اولین مطلب منتشر شده در وبلاگ توسط این منتظر!!

این متن را یک بار دیگر در ایام میلاد آن نجات بخش بشر ، عطر گل نرگس ، حضرت حجت (روحی لمحبیه الفداء)؛ تقدیم به آن موعود می کنم. امید است که این بار هم نگاهی کنند!! 

 

ای روح دعا سلام مهدی(عج)

١١٧۴ بهار وخزان گذشت ونیامدی  و اکنون که در آستانه ١١٧۵  بهار میلادت هستیم شرح دردی از انتظار می نویسم  تا شاید اندکی از غم دل بکاهد!!

 سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده عمری است که برای آمدنت بی قرارم

 یابن الزهرا !

،ببین از فراقت  ثانیه ها چگونه  بغض کرده وبه هق هق افتاده اند

آقا جان !

حیف نیست ماه شب چهارده پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد. بیا وقرار دل بیقرارم شو

 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن . بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم. تو که معنای سبز لحظه هایی بیا!! تو که ترنم الطاف حق تعالی ای بیا!!

بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم

یوسف فاطمه !

کی طنین دلنواز انا بقیه الله جاری می شود.

کی می آیی که از کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟

بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند

یاس سپیدم  !

بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد. بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم. بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا ... 

دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد. بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید. آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که رهبرمان سید علی تنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را با او در میان بگذارد. بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند.

ای پیدا ترین پنهان من !

تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم. نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم. پس بیا که نذر خود را ادا کنم.

ای آفتاب عمر !

تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم. فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم. در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم. به امید آنروز هزار وصد وهفتاد و پنجمین شمع را روشن می کنیم و چشم انتظارت می مانیم

به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی ات میکنم.

                                                                            منتظرت می مانیم


 
 
آبروی همه مسلمان!!! اشک ما را چرا در آوردی؟!!
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
 

دیشب این طبع، بی‌قرار شما - - -خواست عرض ارادتی بکند
دست کم از دل شکسته‌تان - - - واژه‌هایم عیادتی بکند
***
چشم بد دور، عمرتان بسیار - - - کس نبیند ملالتان آقا!
ما نمردیم خون دل بخوری - - - تخت باشد خیالتان آقا!
***
چیست روباه در مصاف شیر؟! - - - چه نیازی به امر یا گفته؟!
تو فقط ابرویی به هم آور - - - می‌شود خواب دشمن آشفته
***
هست خاموشی‌ات پر از فریاد - - - در تو آرامشی است طوفانی
«الذی انزل السکینه» تو را - - - کرده سرشار از فراوانی
***
واژه‌ها از لبت تراویدند - - - پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفریدند در دل مردم - - - عزت، آمادگی، حماسه، حضور
***
این حماسه همه ز یمن تو بود - - - گرچه از آن مردمش خواندی
رهبرا! تا ابد ولی محبوب - - - در دل عاشقان خود ماندی
***
سهم دلدادگان تو سلوی - - - قسمتِ دشمنان تو سجیل
رهبری نیست در جهان جز تو - - - که ز امت چنین کند تجلیل
***
نسل سوم چو نسل اول هست - - - با شعف با شعور با باور
جاری است انقلاب چون کوثر - - - هان! «فصل لربک وانحر»
***
گرچه در باغ سینه‌ات داری - - - لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتی اما نمی‌روی چو حسین - - - تا ابد زیر بار بدعت‌ها!

***
ناگهان در نماز جمعه شهر - - - عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها - - - ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد
***
جان ایران! چه شد که جانت را - - - جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان - - - اشک ما را چرا درآوردی؟!
***
جسم تو کامل است، ناقص نیست - - - می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد - - - رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس


 
 
ای وای فراق تو !!!
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
 

امشب زغم هجرتو بیمار شدم باز

باقافیه های غزلم یار شدم باز

 

تاچند زمن دور ومن ازهجر تو دل خون؟

درچاه فراق تو گرفتار شدم باز

 

دیگرسرشب هست ومن از شدت زاری

در فکر سپردن سر بر دار شدم باز

 

یک لحظه بیا حال مرابین وغمی خور

ای وای فراق تو ! عزادار شدم باز

 

ای کاش که آغوش تو بود و سرمن نیز

افسوس که منت کش دیوار شدم باز

 

هنگام طلوع است که با خنده خورشید

روز از نو و هجر تو و بیدار شدم باز

بی نام


 
 
خداآب داد،خدانان داد
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
 

ارسالی از آقای رضا دهقانی

بالاخره هرچه باشد انسان است،دست آفریده خداست،چه

کسی خداراشناخت وبعدپیش خودش فکر کرد که می تواند

تحلیلش کند،برایش کارشناسی کند وناف "به نظر

من"ببندد،اخمش کند وگه گاه بگوید(حالا شاید هم این طوری

 باشد)اصلا کسی شناخت؟آری شناخت.خداآب داد،خدانان داد

و


 
 
فاطمه
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 

نخل بند دین من آن فاطمه

یاور مرد پریشان فاطمه

 

مردها درحیرت از آن شیر زن

کوچه ها هستند گریان فاطمه!

 

کوچه های بیقرار اندر عزا

گریه می کردند نالان فاطمه

 

آفتاب این زمینی عشق من

اسوه اسلام وایمان فاطمه

 

دست آن قاتل تورا پرپر نمود

ای شکیب بیقراران فاطمه

 

آن خمینی هم عزادار تو بود

زار می زد در جماران فاطمه

 

ابرها سرشار بود از گریه ها

گریه می کردند پنهان فاطمه

 

آسمان خون گریه می کرد از دو چشم

بلبلان چون نوحه خوانان فاطمه

 

سوره کوثر عزادار تو بود

هم عزادار تو قرآن فاطمه

 

گریه ها می کرد بلبل می سرود

رفت گل از خاک گلدان فاطمه

 

جای پایت را فدک بویید و زد

بوسه بر جاپای عرفان فاطمه

 

کوچه های عمر باریکی نمود

ما به مشکل،رفت آسان فاطمه

 


 
 
اگر دل دلیل است
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم


ولى دل به پائیز سپرده ایم


چو گلدان خالى لب پنجره


پر از خاطرات ترک خورده ایم


اگر داغ دل بود، ما دیده ایم


اگر خون دل بود، ما خورده ایم


اگر دل دلیل است، آورده ایم


اگر داغ شرط است، ما برده ایم


اگر دشنه دشمنان، گردنیم


اگر خنجر دوستان، گرده ایم


گواهى بخواهید، اینک گواه


همین زخم هایى که نشمرده ایم!


دلى سر بلند و سرى سر به زیر


از این دست عمرى به سر برده ایم

قیصرامین پور

 

 


 
 
شعری از امام خمینی (ره)
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧
 

این قافله از صبح ازل سوی تو رانند

تا شام ابد نیز به سوی تو روانند

سرگشته و حیران همه در عشق تو غرقند

دل سوخته هر ناحیه بی تاب و توانند

بگشای نقاب از رخ و بنمای جمالت

تا فاش شود آنچه همه در پی آنند

ای پرده نشین در پی دیدار رخ تو

جان ها همه دلباخته دل ها نگرانند

در میکده رندان همه در یاد تو مستند

با ذکر تو در بتکده ها پرسه زنانند

ای دوست دل سوخته ام را تو هدف گیر

مژگان تو و ابروی تو تیر و کمانند


 
 
لبیک یاحسین!!!
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
 

ایام اربعین سالار شهیدان را به مسلمین جهان تسلیت عرض می کنم.

بردو دستش آن نگارازخون حنا داردحسین


بردلش داغی ازآن کرب وبلا دارد حسین


مهروکین درجبهه برجنگند واما آن دلیر


او ندارد آبی  و برلب دعا داردحسین


یاوری می خواهد واما کسی همراه نیست


جزبرادر،نام اوبرلب نوا داردحسین


عاشقم روی توراچون ماه نو برآسمان


شهریاری هست وچون من اوگدا داردحسین


آب صافم می کشدباگریه هایش شرم ازاو


چون که بیند چشمه ای بی انتها داردحسین


شاخ شمشادی براین باغ است وپائیزی نبود!!


چون که خورشید وبهاری پربها داردحسین


آسمان باچشمهایش گریه می دارد خدا!


چون که بیند روح وسرازتن جدا داردحسین


گفت مردن جزسعادت نیست زی جزذلتی!!


بینشی پرعمق بین ازماجرا داردحسین


تازه این"بی نام"فهمیده است معنای تورا


زندگی هم سوگواری وعزا داردحسین!!!

 


 
 
ندبه ی انتظار
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
 

ندبه می خوانند مردم  هر  نفس
حضرت مهدی کجا هستی تو پس؟

جمعه می گیرد دلم  از  دوریت
بازآ  از  ره به  فریادم   برس

انتظارت  می کشد  آخر   مرا
مثل مرغی دل شکسته در قفس

بی تو  دنیا  هیچ  آرامش  ندید
بازگرد و غیبتت را  کن  تو  بس

دیدن تو آرزوی هر کسی است
نیست بی تو این جهان جز خار و خس

پس کدام آدینه  می آیی ز  راه
ای که هست و نیست اندر دسترس!

هست این "بی نام" هم در انتظار
جز  تو  در  دنیا  ندارد  هیچ  کس...

ارسالی از جناب آقای سلیمانی


 
 
آرام جان گم کرده ام ...
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
 

ای ساربان آهسته ران ، آرام جان گم کرده ام  

آخر شده ماه حسین (ع)، من میزبان گم کرده ام

در میکده بودم ولی ، بیرون شدم از قافلی

ای وای ازاین بی حاصلی ، عمر جوان گم کرده ام

پایان رسد شام سیه ، آید حبیب من ز ره

اما خدا حالم ببین ، من یار را گم کرده ام

وای از این غوغای دل، از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل ، من کاروان گم کرده ام

نعمت فراوان دادیم ، منت به سر بنهادیم

اما ببین نامردیم ، صاحب زمان گم کرده ام

اما ببین بخت مرا ،  نامه رسان گم کرده ام

شرمنده ام اما بگم ، آقا تو را گم کرده ام


 
 
تبیین وظایف شیعیان در عصر غیبت 2 (سرکار خانم دهقانی)
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
 

بایسته های فکری در تحکیم پیوند با امام زمان (عج)

1. اعتقاد به ظهور منجی

2. اعتقاد به خالی نبودن زمین از وجود حجت الهی

 بر اساس اموزه های قرانی و تعالیم نبوی و روایاتی که از ائمه ی معـصومین

(ع)به ما رسیده است اعتقاد به وجود حجت الهی در همه ی زمان ها و خالی

نبودن زمین از وجود مقدس انان در هیچ یک از مقاطع و دوران زندگی بشر از

مهمترین معتقدات مسلمانان به ویژه مسلمانان است.

 حکیمی کاین جهان پاینده دارد        تواند حجتی را زنده دارد


 
 
مرا سیراب عشقت کن ...
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
 
 

 
 ز آستان محبت تراب می خواهم 
کویر تشنه جان را سراب می خواهم

حسین فاطمه من ذره و تو خورشیدی
تمتعی ز تو ای آفتاب می خواهم

تو قلب عالم امکانی و من از ره دور
سلام دادم و اکنون جواب می خواهم

چه غم که سوخت ز سوز غمت دل زارم
دلی در آتش عشقت کباب می خواهم

بگیر پرده ز رخسار و روی خود بنما
جمال روی تو را بی نقاب می خواهم

چه غم ز مستی و دیوانگی و رسوایی
شراب عشق تو را بی حساب می خواهم

چو شوق دیدن رویت در عالم رؤیاست
اگر ز دیده بی خواب، خواب می خواهم

 


 
 
فرازی از درد دل یک بسیجی جانباز شیمیایی با...
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
 

           ای شقایق های آتش گرفته !

دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت را بر خود دارد

آیا آن روز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید ؟؟؟!!!      

 

                                                                  

                          

     بسمه تعالی
مرا می‌شناسی؟
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".


 
 
گـــم گـــشـــته
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
 

 

ای دریغا درد مـن درمــان نیـــافت

یوسف گم گشته ام کنعان نیافت

چشـــم من یعـقوب وش دنبال او

لیــکــن آن زیـبا درٍ زنــدان نیــافـت

کـوچه ها را جســـتجـو کردم چـقدر

گوش من جز او زکس فرمان نیافت

حرفــها این روزها تـنــها ز تـوســت

کــارمان بی تو سر و سامان نیـافت

جــمـعـه ها مــا منــتـظـر بـهر ظهور

حیف شداین جمعه هم امکان نیافت

تــا به کــی دوزم نگــاهــم را بــه راه

ای خــدا!چشــمم نشان از آن نیافت

ابـــر پـــنـــهان کرد آن خــورشـــید را

بی تو ای خورشید شعرم جان نیافت

ای همــــیشـــه غـــایــــب حاضـر بیا

بی تو راهی هیــچ،یک انسان نیافت

از سروده های دوست عزیز ،جناب آقای سلیمانی


 
 
تبیین وظایف شیعیان در عصر غیبت (سرکار خانم دهقانی)
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
 

۱.اعتقاد به ظهور منجی در اخر الزمان

یکی از ارکان اعتقادی مسلمانان به ویژه شیعیان عقیده به ظهور منجی بزرگ و مصلح کل است که با خروج خود عدل وقسط و گشایش و اسایش را در مقطع پایانی حیات انسان به ارمغان خواهد اورد.