Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

داستان کوتاه|خر خوش بخت
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 

یک خر بود که اصلا خوش بخت نبود. او از صبح تا شب کار می کرد و بار می کشید.یک روز که رفته بود لب چشمه آب بخورد،چشمش به چندتا ماهی افتاد که برای خودشان توی آب می چرخیدند و بازی می کردند و اصلا مجبور نبودند بار ببرند.خر که خیلی دلش شکسته بود،یک آه خرکی کشید...

یک دفعه،یک پری با دوتاگوش دراز جلویش ظاهر شد و پرسید:"من آهم!با من کاری داشتی؟"خر،اول ترسید و چهارنعل فرار کرد.اما بعد با خودش گفت:"عجب خری هستم!آه که ترس ندارد!"بعد پیش آه آمد و گفت:"اگر راست می گویی و آهی،مرا بکن یه ماهی!"آه،گوش های درازش را تکانی داد و گفت:"بفرما!ماهی شو!"یک دفعه خر دید توی آب است و ماهی شده!خیلی خوش‌حال شد.خواست از خوش‌حالی عرعر کند که دید ماهی شده برای همین هم نتوانست.

ماهی های رود وقتی خر را دیدند،دورش جمع شدند و پرسیدند:"چه بامزه!تو دیگر کی هستی؟از کجا آمده‌ای؟"خر همه چیز را از اول تا آخر برایشان تعریف کرد.ماهی ها وقتی فهمیدند که او قبلا خر بوده،با خوش‌حالی بالا و پایین پریدند و ذوق کردند.بعد یکی یکی سوارش شدند.

این‌طوری بود که خر،شد یک خرماهی.بااین همه خیلی خوش‌بخت بود،چون به آرزویش رسیده بود و این برای یک خر چیز کمی نیست!

نقل از هفته نامه‌ «دوست خردسالان»،شماره‌ی496:شنبه11شهریور 1391