Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

قصة قصیرة|الآستاذ و الذباب
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱
 

یقولون : یوما ًکان  یبحث ُ استاذٌ عن ذبابةٍ . کان یضعُ الذبابَ علی زجاجةٍ و یقول له : طِر ؛ الذبابُ کان یطیر . ثمّ  قطّع جناحَ الذبابِ  و قالَ له مئة مراتٍ ( مرّةٍ ) : طِر ؛ ولکن ّ الذباب َ لم یطر . کتب الأستاذُ فی دفتر تذکارِه هکذا : إذاتـــقَطّعوا جناحَ الذبابِ یصُــــمّ اُذنُـــُه .

ترجمه فارسی:

      روزی استادی درباره ی مگسی تحقیق می کرد . مگس را روی سطح شیشه ای می گذاشت وبه او  می گفت : بپر . مگس می پرید . سپس بال مگس را کند و صد بار به او  گفت : بپر . اما مگس نپرید . استاد در دفتر یادداشت خود نوشت : هر گاه بال مگس را بکنید ، گوشش کر می شود

 


 
 
قصة قصیرة|بهلول
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱
 

جاء رجلٌ عند هارون ِ الرشید و ادّعی أنّه یعلم علم َ الفلک . کان بهلول ُ حاضراً فی ذلک المجلس و کان جالساً عند المنجّم . سأل  منه بهلول : هل تقدر أن تقولَ مَن جلس فی مجاورتک ؟ ( مَن جارُک ؟ ) .

قال الرجلُ: لا، لا أدری . قال بهلولُ : إذا أنت لا تعرفُ جارَک ، کیف تخبرُ مــِن أنجم (نجوم ) السماء؟ تعجّب الرجل ُ من کلام ِ بهلول و ترک المجلس َ و ذهب .

 


 
 
قصةالشیطان و انواعُ الأطناب|مترجمة بالفارسیة
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱
 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.
کان قد وقف رجلٌ جنب اللا سبیل

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
رأی الشیطانَ الذی یمرّّ مع اطنابٍ مختلفةٍ

کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟
تجسّس و سأل منه  : ما هذه الأطناب ؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.
أجاب الإبلیسُ : لأسرِ مولود  آدم .

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،
الأطنابُ الرقیقة للنفوس الضعیفة .  

طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.
ألأطنابُ المحکمة ُ و الغلیظة لاولئک الذین یوسوسون متأخرین.

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:
ثمّ أخرج الأطنابَ المقطّعة َ من کیسٍ و قال :

اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

 قد قطّعوا هذه الأطنابَ النفوسُ المومنة التی راضیة برضا الله و یعتمدون علی أنفسهم ولم یقبلوا الإسارةَ .( کلمه نفوس را می توان در حکم مفرد مونث یا جمع مذکر در نظر گرفت)

مرد گفت طناب من کدام است ؟

قال الرجلُ : ایّهم طنابی ؟

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو
را به حساب دیگران می گذارم 
قال الإبلیسُ : إن ساعدنی فی اتصال حبا لِ المقطّعة أجعلُ ذنبک فی حساب الآخرین .

مرد قبول کرد .
قبل الرجلُ

ابلیس خنده کنان گفت :  
قال الإبلیسُ ضاحکاً :

عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

واعجبا ، تمکن إسارةُ نفوسٍ مثلک مع هذه الأطنابِ المقطّعة .


 
 
العاقل یکفی بالإشارة
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱
 

 ظل أسدٌ قویٌ یحکم الغابةَ سنواتٍ طویلةً وکانت جمیعُ الحیوانات تخافه وتطیع أوامرَه کان

الأسد یحصل على طعامه بالقوة یطارد الفریسة ویهجم علیها ویفترسها بأ نیابه الحادة ولا یترکها حتى یشبع ثم تأتی الحیوانات وتأکل من بقایا طعامه.

 شیری قوی سالهای طولانی بر جنگلی حکومت می کرد و همه حیوانات از او می ترسیدند و اوامرش را اطاعت می کردند ، شیر غذایش را با قدرت تمام  بدست می آورد و شکار را دنبال می کرد  و به ان حمله ور می شد  و با چنگالهای تیزش آن را شکار می کرد و  رها یش نمی کرد تا اینکه سیر می شد.  سپس حیوانات دیگر می آمدند و با قیمانده غذایش را می خوردند.

 

کبر الأسد وصار عجوزاً ضعیفاً وذات یوم شـــَعـــَر بالمرض وأحسّبالضعف الشدید

وأصبح غیر قادر على أن یصطاد. شعر الأسدُ بالجوع وراح یفکــّر فی طریقةٍیحصل فیها على طعامه.

( شیر مسن شد و پیر و ضعیف گردید  و روزی احساس بیماری کرد و ضعف شدیدی را حس نمود و به گونه ای شد که قادر به شکار کردن نبود .و احساس گرسنگی کرد و به راهی فکر می کرد که از ان طریق غذایش را بدست بیاورد) .

 

 قال الأسدُ لنفسه ما زالت الحیواناتٌُ تحترمنی وتخافنی وتسمعکلامی لا ینبغی أبداً أن أظهر لها أننی أصبحتُ کبیرَ السن ضعیفاً وإلا فإنها لنتخشانی ولن تطیع أوامری لکن سأعلن عن مرضی وأبقى داخل بیتی ولا بدّ أن تحضرالحیوانات لزیارتی وبذلک سیأتینی طعامی من غیر أن أتعب نفسی فی الحصول علیه.

( شیر با خود گفت هنوز حیوانات به من احترام می گذارنند و از من می ترسند و سخن مرا گوش می دهند اصلاً سزاوار نیست که به آنها ابراز کنم که پیر و ضعیف شده ام و گرنه آنها از من نخواهند ترسید و اوامرم را اطاعت نخواهند کرد ولی مریضیم را اعلام خواهم کرد و داخل خانه ام می مانم و ناچار حیوانات به عیادت من می آیند و بدین ترتیب غذایم را بدون اینکه خودم رادر راه حصول آن  خسته کنم بدست خواهم آورد ).

 

قصد الأسدُ أن یعلن خبرَ مرضه للجمیع کانت الحیواناتُ تخاف غضبَ الأسد وبطشه إن هی لم تقم بالواجب لذلک سارعت الحیوانات إلى زیارته فی بیته والسؤال عنه والدعاء له بالشفاء لکن کلما دخل حیوانٌ بیتَ الأسد هجم علیه وفتک به وأکله . کان الأسد سعیداً لأنه لا یتعب فی الحصول على طعامه. فهو لم یعد قادراً على أن یطارد أیّ حیوان مهما کان بطیئاً لکن الطعام اللذیذ کان یأتی إلیه فی بیته وهو جالس لا یتحرک فیأکل منه حتى یشبع .

( شیر تصمیم گرفت که خبر بیماریش را به همه اعلام کند ؛ حیوانات از خشم و عصبانیت شیر می ترسیدند اگر به تکلیف خود عمل نمی کردند  به خاطر همین حیوانات برای دیدنش و احوالپرسی و دعا برای شفایش به خانه اش شتافتند ولی هر حیوانی که داخل می شد شیر به او حمله می کرد و او را می درید و می خوردش . شیر خوشبخت بود زیرا برای بدست اوردن غذایش خسته نمیشد. او قادر به دنبال کردن هیچ حیوانی نبود هر چند که ان حیوان کند راه می رفت ولی غذای لذیذ خودش به خانه اش می آمد در حالیکه او نشسته بود و حرکت نمی کردپس از ان می خورد تا سیر می شد ).

 

وفی یوم من الأیام کان الدور على الثعلب لیزور الأسد ویسأله عن صحته ویطمئن على حاله. توجه الثعلبُ إلى بیت الأسد وهمّ بالدخول لکنه نظر إلى الأرض عند مدخل البیت وتوقف سأل الثعلب الأسد عن حاله وهو واقف فی مکانه خارج البیت أجاب الأسد ما زلت مریضاً یا صدیقی الثعلب  لکن لماذا تقف بعیداً أدخل یا صدیقی لأستمتع بحدیثک الحلو وکلامک الجمیل فأجابه الثعلب لا یا صدیقی الأسد کان بودی أن أدخل بیتک لأنظر إلیک من قرب لکنی أرى آثار أقدام کثیرة تدخل بیتک ولم أرى أثر لقدم واحدة خرجت منه .

( در روزی از روزها نوبت به روباه رسید که شیر را ملاقات کند و از سلامتش بپرسد و از حالش مطمئن شود روباه به خانه شیر روی آورد و تصمیم گرفت داخل شود ولی او به زمین نزد ورودی خانه نگاه کرد و ایستاد. روباه از شیر حالش را پرسید در حالیکه در جایش در خارج از خانه ایستاده بود . شیر پاسخ داد هنوز مریضم ای دوست روباهم  ولی چرا دور می ایستی . داخل شو دوست من تا از سخن شیرینت استفاده کنم روباه جواب داد نه ای دوست شیر من ، شایسته دوستیمان است   که داخل خانه ات شوم و تو را از نزدیک  ببینم  ولی من جای پاهای زیادی را می بینم که به خانه ات وارد شده اند و لی حتی یک جای پا نمی بینم که از خانه ات خارج شده باشد .)


 
 
قصة قصیرة|الاناء المشروخ
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
 

کان عند إمرأة صینیة مسنة إناءین کبیرین تنقل بهما الماء، وتحملهمامربوطین بعمود خشبی على کتفیها.

وکان أحد الإناءین به شرخ والإناء الآخر سلیم ولا ینقص من الماء الذی بداخله شیء .

وفى کل مرة کان الإناء المشروخ یصل إلى نهایة المطاف من النهر إلى المنزل وبه نصف کمیة الماء فقط ولمدة سنتین کاملتین کان هذا یحدث مع السیدة الصینیة،حیث کانت تصل منزلها بإناء واحد مملوء وآخر به نصفه .
وبالطبع، کان الإناء السلیم مزهواً بعمله الکامل ، والإناء المشروخ محتقراً لنفسه لعدم قدرته وعجزه عن إتمام ما هو متوقع منه .
 
وفى یوم من الأیام وبعد سنتین من المرارة والإحساس بالفشل تکلم الإناء المشروخ مع السیدة الصینیة
"أنا خجل جداَ من نفسی لأنی عاجز ولدی شرخ یسرب الماء على الطریق للمنزل"

فابتسمت المرأة الصینیة وقالت "ألم تلاحظ الزهور التی على جانب الطریق من ناحیتک ولیست على الجانب الآخر؟"

أنا أعلم تماماً عن الماء الذی یُفقد منک ولهذا الغرض غرست البذورعلى طول الطریق من جهتک حتى ترویها فی طریق عودتک للمنزل"ولمدة سنتین متواصلتین قطفت من هذه الزهور الجمیلة لأزین بها منزلی"ما لم تکن أنت بما أنت فیه، ما کان لی أن أجد هذا الجمال یزین منزلی .

 
 
حکایة الوزیر والکلاب
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
 

الوزیر والکلاب

یقال إن ملکا لدیه عشرة کلاب، یستخدمها لمعاقبة أی وزیر یرتکب خطأ، فإذا ارتکب وزیر خطأ أمر بتجویع الکلاب لعدة أیام ثم یلقی بالوزیر فی السجن، ویسلط علیه هذه الکلاب الجائعة، وفی یوم من الأیام ارتکب أحد وزرائه خطأ، فأمر الملک بإلقاء هذا الوزیر فی السجن مع الکلاب الجائعة، فقال له الوزیر: یا جلالة الملک، لقد خدمتک بإخلاص عشرة سنوات، فهل هذا جزائی؟ .. أرجو أن تمهلنی عشرة أیام قبل تنفیذ هذا الأمر.قال له الملک: فلیکن لک هذا.
ذهب الوزیر إلى حارس الکلاب، وقال له: أرید أن أتولى خدمة الکلاب بدلا منک لمدة عشرة أیام، قال له الحارس: وماذا تستفید من ذلک؟ قال له الوزیر: ستعلم ذلک مستقبلا. قال له الحارس: لک ما ترید.
قام الوزیر بالاعتناء بالکلاب، یطعمهم، وینظفهم، ویوفر لهم کل سبل الراحة. وبعد مرور العشرة أیام، وجاء موعد تنفیذ الحکم بالوزیر، أخذ وزج فی السجن مع الکلاب الجائعة، وبحضور الملک وحاشیته، وفوجئ الملک بالکلاب تسرع إلى الوزیر، ثم تجثو تحت قدمیه هادئة مستکینة.. فقال الملک: ماذا فعلت بالکلاب؟ قال له الوزیر: لقد قمت بخدمة هذه الکلاب عشرة أیام فقط، فلم تنس خدمتی ورعایتی لها، أما أنت یا جلالة الملک، فقد خدمتک عشر سنوات، فنسیت کل ذلک! طأطا الملک رأسه خجلا، وأمر بالعفو عنه..
لیس العظیم من یُشعر الآخرین بعظمته، لکن العظیم هو الذی یشعر الآخرین فی حضرته أنهم عظماء.


 
 
القصة القصیرة|مرضاةُ النّاس
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
 

القصة القصیرة|مرضاةُ النّاس

ذهب جُحا* و ابنه إلى إحدى القرى و أرکب ابنه على الحمار، فصادفه أحدهم فقال: أفٍّ مِن هذاالزمان، انظروا کیف یرکب هذاالغلام و یترک والده الشیخ الفانی یمشی على قدمیه.

فقال الولد: أبی! ألم أقل لک ارکب أنت؟! فلاتعاندنی.

فرکب جُحا و نزل الغلام، فصادفهماجماعة فقالوا: أیلیق بهذاالشیخ الذی قوى جسمه و عرک السنین أن یدع هذاالغلام الغضّ یمشی و هویرکب؟

فأخذ جُحا ابنه من یده و أردفه وراءه، وعندما ساراقلیلاًصادفهما آخرون فقالوا: تأمّلوا یاایها الناس هذاالرجل.. کیف یرکب هو و ابنه على الحمارالضعیف؟!!

فغضب جُحا و نزل هو و ابنه و ساقاالحمار یرمح أمامهما و همایمشیان بذلک الحرّالشدید، فصادفهماجماعة، فقالوا: الله الله من هذین اللذین یترکان الحماریرمح و همایمشیان فی هذالالحرّ؟!

فحمل جُحاالحمار و ساربه، فضحک الناس علیه، فقال جُحـــا: یاهؤلاء من یسلم من ألسنة الخلق فلله درّه!!!

المصدر: کتاب سلسلة حکایات جُحا

*من هو "جُحا"؟؟؟ جُحافیلسوف الضحک و رائدهذه الصناعة یظهرلنابین آونة و أخرى فی وجوه مختلفة، فهو شخصیة عالمیة یمتازدائماً بخفة الدم و الابتسامة الساخرة و الجواب الحاضر و سرعة البدیهة حتى صارت شخصیة جُحا لهافی الادب الشعبی العالمی مکانة کبیرة. و قصارى الکلام نحن الایرانیون نعرفه بإسم "ملانصرالدین"!!!


 
 
"المحبة، الثروة، النجاح" قصة مترجمة بالعربیة و الفارسیة و الانجلیزیة
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
 

"المحبة، الثروة، النجاح"مترجمة بالعربیة و الفارسیة و الانجلیزیة.

خرجت إمرأة من منزلها فرأت ثلاثة شیوخ لهم لحى بیضاء طویلة وکانوا جالسین فی فناء منزلها.. لم تعرفهم .. وقالت لاأظننی أعرفکم ولکن لابد أنکم جوعی ! أرجوکم تفضلوا بالدخول لتأکلوا.

زنی از خانه اش بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش هایی سفید بلند دید که درآستانه خانه اش نشسته بودند..زن آنان را نمی شناخت..گفت گمان نمی کنم شما را بشناسم، ولی باید گرسنه باشید! خواهش می کنم بفرمائید داخل غذابخورید.


A woman came out of her house and saw three old men with long white beards sitting in her front yard. She did not recognize them. She said "I don't think I know you, but you must be hungry. Please come in and have something to eat."



سألوها: هل رب البیت موجود؟

آنها از زن پرسیدند: آیا صاحب خانه هست؟


Is the man of the house in home?" they asked .

...

این داستان را درقالب پی دی اف دیافت کنید.
 

 
 
دانلود داستانی الأمیرة النائمة/شاهدخت خفته
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
 

"الأمیرة النائمة" عنوان داستانی است که تقدیم عزیزان ادب دوست می شود.

مشخصات کتاب:
عنوان
: الأمیرة النائمة

زبان:عربی
تعدادصفحه:56
حجم: 1.63 مگابایت
فرمت: djvu
توجه،توجه!!!: برای خواندن کتاب "نرم افزار STDU Viewer" را لازم دارید. با حجم  کم از زیر دانلود کنید.
»» دانلود نرم افزار STDU Viewer
»»دانلود کتاب داستانی "الأمیرة النائمة"

درابتدای این کتاب آداب و شیوه درست داستان خوانی شبانه والدین به فرزندانشان آمده است که بسیار مفید و آموزنده است.


گزیده ای از داستان به زبان فارسی:
"شاهدخت خفته"
درزمان های قدیم شاه و ملکه ای با خوشی وبهروزی درکاخ زیبایشان زندگی می کردند. اما یک موضوع آن دو را ناراحت می کرد و آن به این علت بود که آنان فرزندی نداشتند.
آن دو علاقه شدیدی به داشتن بچه داشتند! و روزی را بدون آرزو کردن فرزند سپری نمی کردند و می گفتند:"ای کاش فرزندی ارزانیمان می شد"!
روزی از روزها، ملکه دروقت استراحتش دید، قورباغه ای ازآب بیرون جسته و به او گفت:".........."
*ادامه داستان را پس از دانلود بخوانید.


 
 
أرید شراء المعجزة!
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱
 

عندما کانت سارا، بنت ذات ثمانی سنوات، تسمع أبویها یتحدثان عن أخیها الصغیر، عرفت أنه أصیب بمرض شدید، ولیس عندهما مال حتی یُعالَج أخوها، لأن أباها فقد عمله مؤخرا ولا یستطیع أن یدفع الکلفة الثقیلة لإجراء عملیة جراحیة لأخیها. سمعت تمتمة أبیها یقول لأمها : " لا یُنقِذ ابننا إلا المعجزة "
أخذت من تحت سریرها حصالتها الصغیرة، کسرتها وجعلت العملات علی السریر وعدّتها.... کانت 5 دولارات فقط.
تسللت علی قدمیها وخرجت من الباب الخلفی للبیت وذهبت إلی الصیدلیة التی کانت بعد بضعة أزقة. انتظرت أمام الواجهة حتی ینتبه إلیها الصیدلانی، لکن کان الصیدلانی مشغولا جدا بحیث لم ینتبه إلیها. فدقت الأرض برجلیها وسعلت، لکنه لم ینتبه، فنفد صبرها وألقت العملات علی الواجهة.
صُعق الصیدلانی و توجه نحوها وقال: «ماذا تریدین؟»
قالت: «أخی مریض جدا، اُرید شراء المعجزة!»
استغرب الصیدلانی وسألها: «ماذا؟!»
شرحت البنت: «فی رأس أخی الصغیر شیء و یقول أبی تنقذه المعجزة فقط، وأنا أرید شراءها، کم قیمتها؟»
قال: «أنا آسف، نحن لا نبیع المعجزة هنا.»
امتلاءت عیناها بالدمع وقالت: « والله، أصیب بمرض شدید، لیس لوالدی مال حتی یشتری المعجزة، وهذا کل مالی، فأنا من أین یمکننی شراءها؟»
کان هناک رجل أنیق واقفا فی الرکن فسألها: «کم عندک من النقود؟»
فوضعت النقود فی راحة یده، وعندما رأها تبسم وقال: «آه عجیب! أظن أن هذه النقود تکفی لشراء المعجزة.»
فأخذ یدها برفق وقال: «أرید أن أرى والدیک وأخاک، أظن أن معجزة أخیک عندی.»
کان ذاک الرجل، الدکتور أرمسترونغ، طبیب الأمراض العصبیة فی شیکاغو.
وفی الیوم التالی، خضع الابن لعملیة جراحیة تمت بنجاح، وتم إنقاذه من الموت. وبعد العملیة، تقدم الأب نحو الطبیب وقال: «أشکرک، إنقاذ ولدی کان معجزة حقا، أرید أن أعرف کم ینبغی أن أدفع لهذه العملیة؟»
فتبسم الدکتور وقال: «خمسة دولارات فقط!»


 
 
بائعة الکبریت
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

کانت لیلة السنة المیلادیة الجدیدة، والفتاة البائسة الجائعة، ترتجف من البرد، تتجول فی الأزقة المظلمة لتبیع الکبریت، إلا إنها فی هذا الیوم لم تبع ولاعلبة کبریت واحدة، ولم تکسب ولاقطعة نقدیة واحدة أیضاً.

کانت حبیبات الثلج تتساقط فوق رأسها وهی تتجول بین المنازل ذات الفوانیس اللامعة، وروائح الکباب تزید من جوعها الشدید. جلست الفتاة تحت سقیفة أحد المنازل، ووضعت یدیها على رکبتیها، عسى أن یسری الدفئ الى جسمها المرتجف، اذ لیس لدیها جرأة للعودة الى المنزل، خوفاَ من محاسبة أبیها لها وهی التی لم تبع ولاعلبة واحدة.

کانت یداها متجمدتین، توقعت لو إنها أشعلت عود ثقاب واحد لاستطاعت تدفأتهما، أما وللأسف، إنطفأ عود الثقاب، وعاد البرد یسری إلى یدیها، فأشعلت عود ثقاب آخر، فرأت من خلال ضوئه الباهت، وعبر شباک أحد المنازل، منضدة علیها مختلف الاطعمة واللحوم المشویة والفواکه المتنوعة، فزاد لهاثها للأکل، إلا ان إنطفاء عود الثقاب، جعل الظلام یلف المکان من جدید.

أشعلت الفتاة الصغیرة عود ثقاب آخر، فتخیلت نفسها فی غرفة ذات زینة وهی تجلس تحت شجرة عید المیلاد، وحولها دمىً وألعاباً وهدایا جذابة.

انطفأ عود الثقاب بعد لحظات، لتستیقظ من أحلامها وتکتشف انها مجرد خیالات لاأساس لها من الحقیقة والواقع.

أشعلت الفتاة، عود ثقاب آخر، فرأت نجماً ینطفأ فی السماء، فأحست ان إنسان سوف یموت بعد فترة قلیلة حسبما قالت لها جدّتها الرحیمة معها على الدوام دون الآخرین، ولم تمض سوى لحظات حتى شاهدت جدتها أمامها حیث ابتسمت کعادتها ووضعت یدها فوق رأسها وهی تضحک فی سرور، صاحت الفتاة: جدتی، خذینی معک، فاذا انطفأ عود الثقاب، ستترکینی وحدی فی هذا المکان الموحش.

عندما ألقت الفتاة البائسة، تلک الکلمات، أشعلت کل عود الثقاب المتبقیة دفعة واحدة، فاصبح الجو مضیئاً بنور باهر فاحتضنتها جدتها، وهما الاثنان یبتسمان بکل حبور، وانطلقا نحو السماء، حث لاوجود للبرد والجوع والألم.