Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

امیری حسین (علیه السلام) و نعم الامیر
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

خواب دیدم در جوانی مرده ام

بی نهایت خسته و افسرده ام 

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

 تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچکس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد
هر که آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی
ناله می کردم ولیکن بیجواب

تشنه بودم در پی یک جرعه آب

ناگهان از ره رسیدند دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنه کار سیه دل،بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشت خود بگو

ما که ماموران حق داوریم

پس تو را سوی جهنم می بریم
 
عمر خود را ای جوان کردی تباه 

 نامه ی اعمال تو باشد سیاه

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

ناامید از هر کجا و دل فکار

می کشیدندم به خفت سوی نار


 

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

دیگران چون نجم و او چون کهکشان
صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

چشمهایش زندگانی می سرود

 درد را از قلب انسان می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش
لب که نه،سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات
بر سرش دستمال سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود
کی به زیبائی او گل میرسید

پیش او یوسف خجالت میکشید
در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت حق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتم این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه(ع)
صاحب روز قیامت آمده

گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمدمرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بیخود از بوی حسین(ع) 

 من کجا و دیدن روی حسین(ع)

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را
این که اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

این که می بینید در شور است و شین

 ذکر لالاییش بود یاحسین
خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

بار ها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است
سینه چاک آل زهرا بوده است

 چای ریز مجلس ما بوده است
اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد
با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود می شکست
پرچم من را به دوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دودید
اسم من راز و نیازش بوده است

تربتم مهر و نمازش بوده است
اقتدا بر خواهرم زینب(س) نمود

گاه می شد صورتش بهرم کبود

اشک او با نام من میشد روان 

 گریه در روضه نمیدادش امان
حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس(ع) داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من
تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده
بارها لعن امیه کرده است

خویش را وقف رقیه کرده است
گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا(سلام الله علیها)می برم
هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت عطر بویش می دهم

پیش مردم آبرویش می دهم
بلکه بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت
آری آری هر که پا بست من است

نامه اعمال او دست من است

ناگهان بیدار گردیدم ز خواب

 از خجالت گشته بودم خیس آب

دارم اربابی به این خوبی ولی

  میکنم در طاعت او تنبلی

من که قلبم جایگاه عشق اوست 

 پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

من که گریم بهر او شام وپگاه

 پس چرا به نا محرم کردم نگاه

من که گوشم روضه ی او را شنید

پس چرا شد طالب هر ساز پلید

چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل

 جملگی از روی مولایم خجل

شیعه بودن کی شود با ادعا

 ادعا بس کن اگر مردی بیا

پا بنه در وادی عشق و جنون

 حب دنیا را زقلبت کن برون

حب دنیا را رأس کل عصیان ها بود

 باعث تضعیف ایمانها بود

باش در شادی و غم عبد خدا

 کن حسابت را ز بی دینان جدا

قلب مولا را از خود مرنجان ای جوان

 تا شوی محبوب رب مهربان

شعراز : امیرحسین میرحسینی