Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

داستان ژانت
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع این داستان حقیقی است و فقط کمی توصیف به آن اضافه شده است.


 هراسان از خواب برخاستم. خواب وحشتناکی دیده بودم. دختر کوچکم را تنها در بیابانی میدیدم که اطراف او را دیوارهای بلندی احاطه کرده بودند. آسمان سیاه و هولناک بود و صداهای عجیبی به گوش میرسید.هرچه برای رسیدن به او میدویدم بیشتر از او دور میشدم. تا صبح دیگر خوابم نبرد. حتی جرأت نکردم موضوع را برای همسرم تعریف کنم. آخر این دختر همه زندگی ماست . خدا این کودک را بعد از مدتها به ما داده بود و وجودش از همه چیز برای ما مهمتر بود.

فقط میتوانستم دعا کنم و از خدا بخواهم ژانت کوچولوی من از همه خطرها حفظ شود.

چند ماهی از آن خواب هولناک و آن شب سیاه میگذشت.

مثل همیشه صبح زودتر از همسرم و ژانت از خواب بیدار شده بودم تا صبحانه را آماده کنم . صبحانه را حاضر کردم.

بلند اهالی خانه را صدا زدم که صبحانه حاضر است. همسرم لحظاتی بعد آمد اما هرچه منتظر شدیم خبری از ژانت نبود.هر دو به سوی اتاق او رفتیم . دختر دلبند ما از تخت افتاده بود.چشمان آبی زیبای او ملتمسانه ما را نگاه میکرد . زبانش قفل شده بود.با دست به پایش اشاره کرد.من بی خبر از همه جا با عصبانیت سر او فریاد کشیدم اما انگار همسرم متوجه مسأله دیگری شده بود.

خم شد پاهای دخترک را لمس کرد با دست محکم به کف پای او زد حتی چند تار مو هم از پایش جا کرد اما انگار نه انگار.

همسرم دست او را گرفت و بلند کرد اما ژانت نتوانست بایستد و به زمین خورد.

خدای من ! دخترکم نمیتواند روی پاهای خود بایستد. من ناخود آگاه بیهوش شدم و وقتی چشمانم را باز کردم  متوجه فضای ببیمارستان شدم و همسرم که اشکهایش را پشت غرور مردانه اش پنهان کرده بود.

با تمام وجودم از او پرسدم : ژانت؟ ژانت چی شده؟بغض گلویش را میفشرد.آرام گفت در اورژانس بستری شده. باید تا شب منتظر جواب آزمایشها بمانیم. ظهر شد عصر شد..... لحظات هر کدام به اندازه یکسال میگذشتند .

سرانجام دکتر با جواب آزمایشها آمد. کوهی از اضطراب روی دوش من بود . همان کوهی که بعد از شنیدن خبر فلج شدن دخترکم کمرم را خم کرد وقلبم را شکست.

کارم هر روز رفتن به کلیسا بود و نذر ودعا برای شفای دخترم. متوجه گذر روزها نبودم .سیاهی ها را به دیوار میدیدم.ساکنان محله ما همه سیاهپوش بودند. امروز روز اول محرم بود. هرسال برای محرم در کوچه ما هیئت برگزار میشد و مراسم عزاداری به پا بود.

از حضرت اباالفضل (علیه السلام) شما زیاد شنیده بودم اما هنوز نمیدانستم که قهرمانی بی نظیر است یا پزشکی متخصص و چیره دست ! از هم کیشانم راجع به کراماتش چیزهایی شنیده بودم. دل را به دریا زدم و تصمیم گرفتم  امسال در این مراسم شرکت کنم. شب سومی بود که به مجلس روضه میرفتم.روضه خوان از دختری میگفت که بیرحمانه به او ظلم شده بود. شنیدن مصائب او جگرم را آتش میزد. گوش و گوشواره و صورت وسیلی و خرابه.......

قلبم را روانه حریم او کردم و شفای دخترکم را از او خواستم میشنیدم که میگفتند ساکن دمشق در سوریه است.

به خانه که آمدم تا چشمم به دخترم افتاد یاد تمام آن شنیده ها افتادم. آتش غصه و غم وجودم را شعله ور کرده بود. آرام کنار ژانت رفتم  عروسکش در دستش بود و داشت سعی میکرد او را راه ببرد.دستم را میان موهایش بردم اورا مهربانانه نوازش کردم و به او گفتم به زودی باز هم دنبال هم خواهیم دوید و بازی خواهیم کرد.

داستان ژانت

 

ژانت هم خندید ولی معلوم بود امیدی پشت خنده او نیست. روزهای محرم هم بسرعت میگذشت. به خودم که آمدم صدای روضه عباس را شنیدم .

داستان ناله بچه ها از تشنگی که اورا به رحم آورده بودند و راهی رود فرات کرده بودند. چادرم را که به تازگی و برای این چند شب خریده بودم و البته طرز استفاده آن را هم درست نمیدانستم روی صورتم کشیدم .با عباس نجوا میکردم .مهربان!به دختر بچه من هم رحم کن.او هم مثل بچه های برادرت کودک است و تاب و تحمل بیماری ندارد. در خیابان ها با چشمانی پر از اشک راه میرفتم. دسته های عزاداری یکی یکی از مقابل من عبور میکردند.یکباره نگاهم به گوشه ای دوخته شد.عده ای دختر بچه لباس سیاه پوشیده بودندو با صدای کودکانه شان نوای عمو عباس عطش داشتند.به سوی آنها دویدم و دستمال سر ژانت را که در دستم بود زیر پای آنها انداختم . آنقدر گریه کردم بودم که چشمانم جایی را نمیدید.مقابل خانه که رسیدم متوجه شدم که کلید همراه ندارم و همسرم هم در خانه نیست.مطمئن بودم که جز ژانت ناتوان کسی در خانه نیست.نا امیدانه زنگ زدم.صدایی آمد و در باز شد.آنچه را که میدیدم باور نمیکردم.چشمانم داشت از حدقه در می آمد.ژانت بود که آمده بود و در را باز کرده بود.با صدایی لرزان و البته فریاد گونه پرسیدم روی پاهایت ایستاده ای؟خندید و گفت شما که رفتید چند دختر بچه آمدند و گفتند میای با ما بازی کنی؟ مرا از روی صندلی بلند کردند و به سمت عروسکها رفتیم. اسمش را که پرسیدم گفت اسمش رقیه است .تا همین چند دقیقه پیش هم اینجا بودند و داشتیم با هم بازی میکردیم. بعد گفتند عمویمان دنبالمان آمده و باید برویم خدا حافظی کردند و رفتند.

 

راستی گفتند عمویمان گفته به مادرت سلام برسان و بگو حالا که آدرسم را پیدا کرده ای هر وقت کمک خواستی سراغ من بیا.هرچند نامم عباس است اما همه مرا به نام باب الحوائج میشناسند.

کنار دیوار آنقدر گریه کردم که ژانت هم به گریه افتاد.

امروز یکسال از آن ماجرا میگذرد و وقتی شناسنامه ام را باز میکنم در مقابل نامم بجای هلن فاطمه میبینم و جای اسم ژانت رقیه.

راستی خدا یک برادر کوچک هم به رقیه داده که نامش را علی اصغر گذاشته ایم.

  *باتشکر از استاد ارجمندم جناب آقای حاج حسین مردانی*

التماس دعا......

هـادی امیدی فر.