Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

قرآن ناطق
نویسنده : خاتون - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
 

 

قرآن ناطقم !رخت از من نهان مکن

بیرون توان ز جسم من ِناتوان مکن

 

آرام جان من  شب دوشین ندیدمت

ای سدره جا به مطبخ خولی مکان مکن

 

ای میزبان عالم ایجاد بعد از این

خود را به غیر من به کسی میهمان مکن

 

جای تو روی سینه و دوش رسول بود

بنشین به دیده ی من و جا بر سنان مکن

 

کی بود گمان من که سرت ببینم این چنین ؟

سالم سرم ز صدمه بماند؛گمان مکن

 

یادم نمی رود که تو گفتی به قتلگه

بیرون میا ز خیمه ؛ به مرگم فغان مکن

 

دیدی فغان نکردم و بیرون نیامدم

جانا! تو هم ز خواهر خود رخ نهان مکن

 

با دختر صغیره ی خود گفت و گو نما

اما تو شرح وقعه ی دیشب بیان مکن

 

از غصه ی قلب کوچک او آب می شوم

ما را دچار ماتم او ؛ این زمان مکن

 

بگذار در خرابه و یا در مجلس یزید

زین بیشتر تو صبر مرا امتحان مکن

 

گو با یزید ای شه مظلوم در جهان

با حرف حق مبارزه با خیزران مکن

 

شاعر:سید جواد مظلوم پور

 

 


 
 
قلم قلم
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
 

 

عزم رحیل چون به سر کوفیان فتاد

از نو نفیر و غلغله در آسمان فتاد

 

از کینه خصم؛عترت پاک رسول را

برد آن چنان که ره به صف کشتگان فتاد

 

در خاک وخون تپیده شهیدان ؛قلم قلم

بر کشتگان خود نظر بانوان فتاد

 

بی اختیار هر یک از آن جمع بی پناه

از ناقه روی خاک  چو برگ خزان فتاد

 

زآن بی کسان خروش و فغانی بلند شد

کز آن شراره بر دل پیر و جوان فتاد

 

زینب به هر طرف نگران شد که ناگهان

چشمش به جسم پاک امام زمان فتاد

 

زد صیحه ای کز آن جگر دوست را شکافت

نالید آن چنان که در اعدا فغان فتاد

 

شاعر:سید موسی(سبط الشیخ)

 

 


 
 
مصحف ورق ورق
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
 

 

ای مصحف ورق ورق ؛ای روح پیکرم!

آیا تویی برادر من ؟نیست باورم

 

با آن که در جوار تو یک عمر بوده ام

نشناسمت کنون که تو هستی برادرم

 

پامال جور و دست خوش کینه ام ببین

ای کشتی نجات !گذشت آب از سرم

 

عمر منی که از کف من رفته ای و من

بی تو گمان بودن خود را نمی برم

 

ای خشک لب!کنار فرات از غمت ببین

دریاست در کنار من  از دیده ی ترم

 

با کعب نی کنند جدا از توام ولیک

از جان خویش بگذرم و از تو نگذرم

 

دیشب کنار پیکر پاکت چها گذشت؟

کاین خاک ها هنوز دهد بوی مادرم

دیدم که دست ظلم ؛تو را سنگ می زند

بگذاشتم دو دست خود آن گاه بر سرم

 

شاعر:علی انسانی


 
 
غم زمانه
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
 

 

ستم ندیده کسی در جهان ؛مقابل زینب

نسوخت هیچ دلی در جهان ؛چنان دل زینب

 

نگشت شاد دلش از غم زمانه؛زمانی

ز آب غم بسرشتند گوییا گل زینب

 

فغان و آه از آن دم ؛که خصم دون به لب شط

برید سر ز قفای حسین ؛مقابل زینب

 

فتاده دید چو در خاک سرو قامت اکبر

قرار و صبر و تحمل برون شد از دل زینب

 

میان لشگر اعدا به راه شام نبودی

به غیر معجر نیلی به چهره حایل زینب

 

به گرد ناقه ی او کوفیان به عشرت و اما

سر حسین به سنان ؛پیش روی محمل زینب

 

نه آب بود و نه نانی ؛نه شمعی و نه چراغی

چو گشت کنج خرابه ؛مقام و منزل زینب

 

چگونه شرح غمش را رقم کند ید جودی؟

که جز خدا نه کس آگه ز درد و مشکل زینب

 

شاعر:جودی خراسانی

 


 
 
به حسرت
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
 

 

ز حسرت لاله امشب  داغ ماتم بر جگر دارد

که زینب سوی شام از کوفه آهنگ سفر دارد

 

روان شد کاروان و ماند اندر پی دل لیلا

کجا مادر تواند دیده از فرزند بردارد؟

 

کنارهر اسیری ؛بر فراز نی ؛سری چون گل

به پای هر گلی؛مرغی سر اندر زیر پر دارد

 

مباد اهریمنی سیلی زند بر چهره ی طفلی !

که این سر سوی طفلانش نظر با چشم تر دارد

 

یکی خون بارد از مژگان ؛یکی از دل کشد افغان

یکی سوگ پسر دارد؛یکی داغ پدر دارد

 

مران ای ساربان! محمل که از دامان این صحرا

به حسرت؛شیرخواری در پی مادر نظر دارد

 

رهی در پیش دارد کاروان آل پیغمبر

که در هر گام ؛گردون فتنه ای در زیر سر دارد

 

فتد از آه مظلومان شرر در خرمن ظالم

کجا اهریمن از فرجام کار خود خبر دارد؟

 

هر آن اشکی که از مژگان طفلی تلخ کام افتد

شود سیلابی و در خانه ی فرعون شام افتد

 

شاعر:ذبیح الله صاحب کار(سهی)


 
 
بگذار این سال‌های حرام بگذرد....
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
 

در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مکه «زمین حرام» بود و چهار ماه رجب، ذی‌القعده، ذی‌الحجه و محرم، «زمان حرام»، یعنی که در آن جنگ حرام است.

دو قبیله که با هم می‌جنگیدند، تا وارد ماه حرام می‌شدند، جنگ را موقتاً تعطیل می‌کردند اما برای آنکه اعلام کنند که «در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست؛ ماه حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت»، سنت بر این بود که بر قبه‌ی خیمه‌ی فرمانده قبیله، پرچم سرخی بر می‌افراشتند تا دوستان و دشمنان و مردم، همه بدانند که «جنگ پایان نیافته است».

 


آنها که به کربلا رفته اند، دیده اند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه‌ی جنگ، آرامش مرگ سایه افکنده است اما این را هم دیده اند که بر قبه‌ی آرامگاه حسین علیه السلام، پرچم سرخی در اهتزاز است و ....
 شاید این جمله داغ شیعه را بیشتر از هر چیز تسلی بخشد که «بگذار این سال‌های حرام بگذرد....»

 


 
 
زخمی ترین عشق
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩
 

 

می آید از سمت غربت ؛اسبی که تنهای تنهاست

تصویر مردی که رفته است ؛در چشم هایش هویداست

 

یالش که همزاد موج است ؛دارد فراز و فرودی

اما فرازی که بشکوه؛اما فرودی که زیباست

 

در عمق یالش نهفته است خشمی که پایان ندارد

در زیر خاکستر او گل های آتش شکوفاست

 

در جان او ریشه کرده است عشقی که زخمی ترین است

زخمی که از جنس گودال ؛اما به ژرفای دریاست

 

داغی که از جنس لاله است ؛در چشم اشکش شکفته است؟

یا سرکشی های آتش در آب و آیینه پیداست؟

 

هم زین او واژگون است هم یال او غرق خون است

جایی که باید بیافتد ؛از پای زینب؛همین جاست

 

دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامی

گویی سلامش به زینب؛اما پیامش به دنیاست

 

از پا سوار من افتاد تا آن که مردی بتازد

در صحنه هایی که امروز ؛در عرصه هایی که فرداست

 

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری است

تا کاروان را براند ؛در امتدادی که پیداست

 

شاعر:محمدعلی مجاهدی(پروانه)

 


 
 
آفتاب حقیقت
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩
 

 

روزی که شد به نیزه سر آن فلک جناب

خورشید برفکند ز خجلت به رخ نقاب

 

گفتا به فلک به خور ؛زچه گشتی تو محتجب؟

گفتا به یک زمان نگنجد دو آفتاب

 

امروز آفتاب حقیقت طلوع کرد

از جور کوفیان جفاجوی ناصواب

 

آتش زدند خیمه و خرگاهشان زکین

خستند قلب احمد و زهرا و بوتراب

 

آن عترتی که داشت ملَک احترامشان

بستند کوفیان همگی را به یک طناب

 

زنجیر و غل به گردن زین العباد شد

کردند زین ستیزه دل مصطفی کباب

 

گل های باغ مرتضوی شد ورق ورق

از تند باد حادثه ی قوم بی حساب

 

شاعر:عباس مصباح

 

 


 
 
قتیل فرات
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩
 

 

حسین مانده و زینب وداع آخر را

گرفته مویه کنان مرکب برادر را

 

کجاست وقصدت ؟ای تکسوار عرصه ی عشق!

ببین به هر قدمت ؛دیدگان خواهر را

 

تو یادگار نبی هستی ای قتیل فرات

که کرده اند نثار ره تو کوثر را

 

به دست توست اگر رشته ی قضا و قدر

مزن به سنگ قضا ؛ساغر مقدر را

 

ببین به چهره اطفال خود غبارِ دریغ

بخوان ز چشم ترم قصه ی مکرر را

 

بیا که بوسه زنم بر گلوی تو یک بار

به بوسه تازه کنم یاد عهد مادر را

 

تو می روی ؛به که بسپاری مرا در این وادی؟

کدام سو ببرم کودکان مضطر را؟

 

دلش چو مرغک زخمی ؛نفس نفس می زد

درون سینه پرو بال بر قفس می زد

 

شاعر:محمدحسن زورق


 
 
امشب و فردا
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
 

 

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود

فردا ز خون عاشقان این دشت دریا می شود

 

امشب کنار یک دگربنشسته آل مصطفی

فردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا می شود

 

امشب بود بر پا اگر این خیمه ی شاهنشهی

فردا به دست دشمنان برکنده از جا می شود

 

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی

فردا صدای الامان زین دشت برپا می شود

 

امشب کنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است

فردا خدایا بسترش آغوش صحرا می شود

 

امشب که جمع کودکان در خواب ناز آسوده اند

فردا به زیر خارها گم گشته پیدا می شود

 

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش

فردا دریغ ! این گوشواره از گوش او وا می شود

 

امشب به خیل تشنگان عباس باشد پاسبان

فردا کنار علقمه بی دست سقا می شود

 

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفاست

فردا ز مرکب سرنگون این سرو رعنا می شود

 

امشب بود جای علی ؛ آغوش گرم مادرش

فردا چو گل ها پیکرش پامال اعدا می شود

 

امشب گرفته در میان اصحاب؛شاهنشاه را

فردا عزیز فاطمه بی یار و تنها می شود

 

امشب به دست شاه دین باشد سلیمانی نگید

فردا به دست ساربان این حلقه یغما می شود

 

امشب سر سرّ خدا بر دامن زهرا بود

فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

 

ترسم زمین و آسمان زیر و زبر گردد حسان

فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

شاعر:حبیب چایچیان(حسان)   


 
 
منای عشق
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
 

 

منای عشق را حال و هوای دیگر است امشب

شب عاشورا یا غوغای روز محشر است امشب

 

کنار یک دگر جمعند هفتاد ودو قربانی

سخن از بذل جان و صحبت از ترک سر است امشب

 

برادر را مباد از خواب بیدارش کنی زینب!

که او را سر به روی دامن پیغمبر است امشب

 

زنان هاشمی آن سو روید از دور گهواره

شبِ شب زنده داری علی اصغر است امشب

 

گمانم بوی عطر فاطمه پیچیده در صحرا

که زینب تا سحر در ذکر مادر مادر است امشب

 

غزالان حریم آل طاها ! العطش کمتر

خدا داند که سقا از شما تشنه تر است امشب

 

اذان گویید بر گلدسته های عشق ؛ای یاران!

که قاسم را سحر گاه نماز آخر است امشب

 حرم چون لاله ی آتش زده از سوز بی آبی

سکینه از عطش چون مرغ بی بال و پراست امشب

 

بیا ام البنین! حال بنینانت را تماشا کن

که هر یک را سرشور و هوای دیگر است امشب

 

عبادالله را دعوت به آه وناله کن میثم

که عبد الله را شور شهادت بر سراست امشب

شاعر:غلام رضا سازگار(میثم)


 
 
باب الحوائج
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

عشاق چون به درگه معشوق رو کنند

از آب دیدگان تن خود شست و شو کنند

 

اول قدم زجان سر خویش بگذرند

در خون دل تهیه ی غسل و وضو کنند

 

از تیغ دوست بر تنشان ار زخمی رسد

آن زخم را ز سوزن مژگان رفو کنند

 

قربان عاشقی!که شهیدان کوی عشق

در روز حشر رتبه یاو آرزو کنند

 

عباس نامدار که شاهان روزگار

از خاک کوی او طلب آبرو کنند

 

میراب آب بود و لب تشنه جان سپرد

می خواست آب کوثر اندر گلو کنند

 

بی دست ماند و داد خدا دست خود به او

آنان که منکرند بگو روبه رو کنند

 

گر دست او نه دست خدایی است ؛پس چرا

از شاه تا گدا همه رو سوی او کنند؟

 

درگاه او چو قبله ی ارباب حاجت است

باب الحوائجش همه جا گفت و گو کنند

 

ذاکر برای آن که مسمی به اسم اوست

امید آن که عاقبتش را نکو کنند

 

شاعر:سید عباس جوهری(ذاکر)


 
 
روح ادب
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

مپسند ای امید من و میر لشگرم!

دونان کشند بانگ شعف در برابرم

 

پشتم شکست و رشته ی امید من گسست

هرگز چنین شکست نمی بود باورم

 

گر آب مشک ریخت چه غم؟آبرو به جاست

بین اشک دیده گان من ای آب آورم

 

سقاییِ تو محول شده به چشم من

مشکی زاشک دارم و به خیمه می برم

 

از من صدای گریه به گوش حرم رسید

آگه شدند داغ چه آورده برسرم

 

روح ادب تو بودی و در عمر خویشتن

نشنید گوشم از تو که خوانی برادرم

 

خواندی مرا برادر و دانستم از جنان

پیش از من آمده به سراغ تو مادرم

 

گفتی تن تو را نبرم سوی خیمه ها

اما تنی نمانده زتو ؛پاره پیکرم

 

شاعر:علی انسانی 


 
 
احرام عشق
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

بر لب آبم و از داغ لبت می میرم

هر دم از غصه ی جان سوز تو آتش گیرم

 

مادرم داد به من درس وفاداری را

عشقِ شیرین تو آمیخته شد با شیرم

 

بوته ی عشق تو کرده است؛ مرا چون زر ناب

دیگر این آتش غم ها ندهد تغییرم

 

اکبرت کشته شد و نوبتم آخرنرسید

سینه ام تنگ شد از بس که بود تاخیرم

 

تا که مامور شدم علقمه را فتح کنم

آیت قهر بیان شد ز لب شمشیرم

 

سایه ی پرچم تو کرد سرافراز مرا

عشق تو کرد عطا دولت عالم گیرم

 

کربلا کعبهی عشق است و من اندر احرام

شد در این قبله ی عشاق دوتا تقصیرم

 

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

 

باید این دیده و این دست دهم قربانی

تا که تکمیل شود حج من و تقدیرم

 

زین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک

تا کنم دیده فدا ؛چشم به راه تیرم

 

وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود

بی رکوع است نماز من و این تکبیرم

 

بدنم را به سوی خیمه ی اصغر نبرید

که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم

 

تا کند مدح ابولفضا امام سجاد

نارسا هست حسان شعر من و تقریرم

 

شاعر: حبیب چایچیان(حسان)


 
 
مادر دل کباب
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
 

 

دل ناتوان لیلا ز غم تو می گدازد

چه کند اگر نسوزد ؟چه کند اگر نسازد؟

 

تو سوار روی نی ؛مادر دل کبابت از پی

نه عجب اگر که در پای نی تو؛سر ببازد

 

تو اگر چه سربلندی نظری به زیر پا کن

که نظر به زیر دستان ؛ به بزرگ می برازد

 

تو همای دولتی ؛سایه فکن بر این ضعیفان

که به زیر سایه ات سرو بلند؛ سر فرازد

 

تو سوار یکْه تازی؛ به پیادگان مدارا

که پیاده را نشاید ؛زپی سواره تازد

 

من اگر ز غم بمیرم ؛زسرت نظر نگیرم

که به چون تو نازنینی؛دل عالمی ببازد

 

چه شود اگر نوازش کنی از نیازمندان؟

چو نی تو بندبندم ؛ زغم تو می نوازد

 

 

شاعر:محمدحسین غروری(مفتقر)


 
 
باز باران...
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
 

باز باران، مثل روضه

                                       با شرر های گدازه

                                                                          میخورد بر بام خانه                

یادم آید کربلا را

     دشت پرشور و بلا را

            گردش یک ظهر غمگین

                                گرم و خونین

                                         لرزش طفلان نالان

                                                  زیر تیغ و نیزه ها را

                                                        با صدای گریه های های کودکانه

                                                                           وندرآن صحرای سوزان

                                                                                      میدود طفلی سه ساله

                                                                                                               پر زناله

                                                                                                                 دل شکسته

                                                                                                                          پای خسته

باز باران، قطره قطره

                        خون سر نیست، اشک ابر است

                                                          میچکد از چوب محمل

                                                                          یادم آرد، ضجه های خواهری را

                                                                                                         بر سر اجساد صد چاک

باز باران، یادم آرد نغمه هایش

                              ناله های مادری را

                                                 گوشه ی گودال خونین

                                                                        نغمه های آخر او

                                                                                                     وای مادر، رأس تو کو؟!

دانه های ریز باران،؛ یادم آرد

                                     بهت روی روی کودکی را

                                                                           از شکاف مشک سقا

باز باران یادم آرد

                      خون حلق کودکی را شیر خوار

                                                         مانده حسرت بر دل سوزان مادر

                                                                                         لــــای اصـــغـــــر،لــــای اصـــغـــــر

یادم آرد

           جنبش گهواره ای  گلگون

                                          میرود در خواب طفلی خیالی

                                                                                پیچیده در قنداق پرخون

باز باران،باز باران،باز باران

                                   قطره های اشک الله

                                                                 از شرار بوسه خنجر بر .....

باز باران، میچکد

                       تا بشوید غیر عشقت از وجودم

                                                                         با نوای باران همصدایم

                                           من گدای دیدن کرببلایم

********

التماس دعا


 
 
نظر یأس
نویسنده : خاتون - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
 

اندر آن دم که علی جانب میدان می رفت

گویی از جسم حسین بن علی جان می رفت

 

ریخت یعقوب صفت اشک ز چشمان حسین

دید چون یوسف او جانب گرگان می رفت

 

نظریأس به سرو قد اکبر می داشت

دودش از شعله ی شمع ِدلِ سوزان می رفت

 

نور شد دور ز چشمان ابا عبد الله

نور چشمش چو سوی لشگر عدوان می رفت

 

دست و سر کرد سوی خالق اکبر بالا

گفت چون اکبر او جانب میدان می رفت:

 

بار الها ! تو بر این قوم زمن شاهد باش

خود مگر احمد مرسل سوی ایشان می رفت

 

شاعر: سید محمد علی میرفخرایی(جندقی)


 
 
احتمال
نویسنده : خاتون - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
 

 

گیسوی حادثه از غصه سپید است اینجا

آن که باید پی او گشت امید است اینجا

مژده ها بیم شد و خیل بشارت؛ انذار

آن همه وعده که دادند وعید است اینجا

با نزول دم شمشیر به سر دانستم

این کتابی است که همراه حدید است اینجا

سخن از حال پدر بر سر جسم فرزند

خبر تازه ی هر گفت و شنید است اینجا

بس که لشگر به کف و هلهله رو آورده است

شک نداریم که هنگامه ی عید است اینجا

احتمالا پدر از جسم پسر برخیزد

احتمالی که به هر حال بعید است اینجا

زنی از خیمه به دنبال برادر آمد

این که گفتیم ز اخبار جدید است اینجا

ای جوانان بنی هاشم ! از آنجا ببرید

بدنی را که پراز عط شهید است اینجا

 

شاعر: جواد زمانی


 
 
دیدن دوباره
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

 

هنوز دیده ی مادر به گاهواره توست

به خیمه منتظر دیدن دوباره توست

 

به خنده دل بربودی زمادر ای اصغر

بیا که شادی مادر به یک اشاره ی توست

 

نهاده سر به سر زانوان غم  مادر

که پاره پاره دلش چون گلوی پاره ی توست

 

چه پاسخ؛ اهل حرم را دهم؟چو می پرسند:

که این قتیل به خون خفته ؛ شیرخواره توست؟

 

غروب عمر تو را من نمی کنم باور

که آسمان وجودم پر از ستاره ی توست

 

به خنده بر تن بی جان ؛ دوباره جان بخشا

که جان به پیکر بی جان من ؛ نظاره ی توست

 

اگر که سینه ی مادر زغم گدازان است

ز سوز تشنگی ِلعلِ پُر شراره ی توست

 

به روز حشر که عنقا بسی بود ناچار

تمام چشم وجودش به دست چاره ی توست

 

شاعر: عباس عنقا


 
 
طواف عشق
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

 

 

 

هم چو روی طفل من ؛بی رنگ و رو ؛مهتاب نیست

بخت من در خواب و چشم کودکم را خواب نیست

 

گفتم از اشکم مگر ؛ای غنچه! نوشی آب لیک

از تو معذورم که اشک من به جز خوناب نیست

 

در حرم هرسمت باشد قبله؛ اما بهر من

غیر رویت قبله و جز ابرویت محراب نیست

 

خیمه؛بیت و کعبه؛مهد و در طواف اهل حرم

این طواف حج عشق است و جز این آداب نیست

 

هفت بار آمد صفا و مروه هاجر آب جست

من که ده ها بار در هر خیمه رفتم آب نیست

 

قسمتی از راه را با هروله هاجر برفت

من همه ره را دویدم کام تو سیراب نیست

 

شاعر :علی انسانی


 
 
بر مشامم می رسد
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

 

 

در میان آید به هرجا گفت و گوی کربلا

می زند پر؛ طایر روحم به سوی کربلا

 

نیستم در هیچ جا با کس؛ سرگفت و شنید

جز در آن محفل که باشد گفت و گوی کربلا

 

ای اجل! با من مدارا کن که تا آن جا رسم

بر دلم مگذار ماند آرزوی کربلا

 

در بهشت است آن که در کرب و بلا گیرد مقام

کز جنان باز است درهایی به سوی کربلا

 

آسمان بر گردش دوری ؛از آن رو سرخوش است

تا که روز و شب نماید ؛طواف کوی کربلا

 

گر به چشم دل ببینی ز اشک مردم در غمش

شط دیگر جاری است از خون به جوی کربلا

 

چون که با خون حسین آغشته شد نبوَد غریب

کعبه گر حسرت خورَد بر آبروی کربلا

 

از خدا خواهم همی فایض شود در وقت مرگ

خواب گاه من به خاک مشک بوی کربلا

 

شاعر:فایض اصفهانی

 


 
 
حسین (علیه السلام) رسید به کربلا...
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
 

باز هر کوچه و بازار شده وادی ماتم، شده غرق تب و اشک پر از گریه نم نم، رسیده است دوباره همه جا عطر محرم، بساط غم و اندوه شده باز فراهم، بیائید همه سینه زنان، گریه کنان، نوحه بخوانید، همه شور بگیرید، همه اشک بریزید، بخوانید از آن عشق مجسم، از آن روح مکرم، که غرق غم و اندوه شده غصه عالم، چه شوری است ،چه حالی است ،چه احساس زلالی است، بیائید که از سفره ارباب، از این سفره پر برکت و پر خیر، همه رزق بگیریم، که دست همه خالی است، و این اشک شبیه پر و بالی است، که تا یک دل و یک رنگ همه بال بگیرید، و بمیریم، چرا که به خدا حضرت ارباب تجلی صفات است، و هم جلوه ذات است، در اوج درجات است، شفیع ارصات است، قتیل العبرات است، اسیر الکربات است، و کشتی نجات است، و اشک غم او آب حیات است، و لب تشنه لبهاش در آن ظهر عطش نوش، لب خشک فرات است، و اما خود ارباب گواه است، دلم منتظر برگ برات است، که دلتنگ غبار حرمین و عتبات است، همان جا که شب جمعه پر از عطر دل انگیز بهشت است، همان مرقد حضرت ،که فرش حرمش بال فرشته است....

************

*روز دانشجو در آذر عاشورایی، گرامی!

** به هرکس که اجازه محرم شدن به حریم محرم را دادند، دیگران را نیز فراموش نسازد

لبیک یا حسین


 
 
نعمت ولایت
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩
 

... مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوا عَلِیّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدی مِنْ ذَکَرٍ و أُنْثی ما أَنْزَلَ الله الرِّزْقَ وَبَقِی الْخَلْقُ.

مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَی قَوْلی هذا وَلَمْ یُوافِقْهُ.

أَلا إِنَّ جَبْرئیلَ خَبَّرنی عَنِ الله تَعالی بِذالِکَ وَیَقُولُ: «مَنْ عادی عَلِیّاً وَلَمْ یَتَوَلَّهُ فَعَلَیْهِ لَعْنَتی وَ غَضَبی»، (وَ لْتَنْظُر نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوالله - أَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها - إِنَّ الله خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ).

مَعاشِرَ النَّاسِ، إِنَّهُ جَنْبُ الله الَّذی ذَکَرَ فی کِتابِهِ العَزیزِ، فَقالَ تعالی (مُخْبِراً عَمَّنْ یُخالِفُهُ): (أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتا عَلی ما فَرَّطْتُ فی جَنْبِ الله).

مَعاشِرَالنّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیاتِهِ وَانْظُرُوا إِلی مُحْکَماتِهِ وَلاتَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، فَوَالله لَنْ یُبَیِّنَ لَکُمْ زواجِرَهُ وَلَنْ یُوضِحَ لَکُمْ تَفْسیرَهُ إِلاَّ الَّذی أَنَا آخِذٌ بِیَدِهِ وَمُصْعِدُهُ إِلی

وَشائلٌ بِعَضُدِهِ (وَ رافِعُهُ بِیَدَی) وَ مُعْلِمُکُمْ: أَنَّ مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِی مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِی بْنُ أَبی طالِبٍ أَخی وَ وَصِیّی، وَ مُوالاتُهُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَها عَلَی.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِیّاً وَالطَّیِّبینَ مِنْ وُلْدی (مِنْ صُلْبِهِ) هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَکْبَرُ، فَکُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَی الْحَوْضَ.

أَلا إِنَّهُمْ أُمَناءُ الله فی خَلْقِهِ وَ حُکّامُهُ فی أَرْضِهِ. أَلاوَقَدْ أَدَّیْتُ.

أَلا وَقَدْ بَلَّغْتُ، أَلاوَقَدْ أَسْمَعْتُ، أَلاوَقَدْ أَوْضَحْتُ، أَلا وَ إِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قالَ وَ أَنَا قُلْتُ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ، أَلاإِنَّهُ لا«أَمیرَالْمُؤْمِنینَ» غَیْرَ أَخی هذا، أَلا لاتَحِلُّ إِمْرَةُ الْمُؤْمِنینَ بَعْدی لاَِحَدٍ غَیْرِهِ.

ثم قال: «ایهاالنَّاسُ، مَنْ اَوْلی بِکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ؟ قالوا: الله و رَسُولُهُ. فَقالَ: اَلا من کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلی مَوْلاهُ، اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْمَنْ نَصَرَهُ واخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ....

********

السلام!

عید اکمال دین و اتمام نعمت مبارک!

این چند سطر، فرازهایی از خطبه مبارکه غدیریه رسول خدا(ص) در روز 18ذی الحجه سال 10 هجری است که در طی آن امیرالمؤمین علی ابن ابیطالب(علیه السلام) را به امامت بعد از خود منصوب فرمودند.

خواندن خطبه غدیر، خالی از لطف نیست. پیشنهاد میکنم اگر فرصت کردید، حتما بخوانید.

و یک توضیح اینکه : تصور کردم که قرار دادن ترجمه برای دانشجویان رشته ادبیات عرب، دون شأن علمی آنان است!

امیدوارم که در محاسباتم دچار خطای استراتژِیک!! نشده باشم که در اینصورت مطلب، نخوانده باقی می ماند!

همکلاسیان عزیز، آبرو داری کنند!!

.

.

میزنه قلبم! داره میاد دوباره باز بوی محرم.....


 
 
فراخوان...
نویسنده : امین - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
 

             سلامی گرم همراه با صمیمی ترین تبریکات به مناسبت فرا رسیدن عید سعید غدیر خدمت دوستداران ادبیات عرب خاصة همکلاسیان خوبم

بر اساس وظیفه اطلاع رسانی لازم است مطلبی خدمت دوستان عرض شود:            

به مناسبت فرخنده جشن ولایت، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی همایش شاعرانه را تدارک دیده است. این گردهمایی با حضور شعرای برجسته مسیحی از لبنان  در کنار شعرای ایرانی برگزار می گردد.

زمان : پنج شنبه 4 آذرساعت 5 عصر

مکان : حوزه هنری، تالار اسوه(تهران خ حافظ نبش سمیه)

             

 


 
 
مرگ پرنده
نویسنده : امین - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
 

مرگ پرنده، باد است

                          وقتی که در میان قفس،

                                             ناچار خاموش می نشیند

                                                                  و گوش می دهد آواز میله ها را در باد

                                       

                                   آه ای پرنده بگذار تا باد ها تو را بسرایند