Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

نان ها
نویسنده : مبینا - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
 

(کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به ما باز میگردند.)

این داستان زنی است که برایتان نقل می شود:

پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که

 ازاو خبری نداشتند.بنابراین زن دعا میکرد که او سالم به

 خانه بازگردد. این زن هر روز به تعداد

 اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه

 هم می پخت وپشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه

 که از آنجا می گذشت نان را بر دارد. هر روز مردی گو‍ژ

 پشت از آنجا می گذشت و نان را برمیداشت و به

 جای آنکه از او تشکر کند می گفت:

(کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد)

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های

مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد.

او به خود گفت: او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این

 جمله ها را به زبان می آورد . نمی دانم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملاً به تنگ

 آمده بود تصمیمگرفت از شر او خلاص شود.

بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان

 پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری

 است که میکنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور

 انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت. مرد مثل

 هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود

 را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را

 باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی

 پاره پشت در ایستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود در

 حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت: مادر اگر این

 معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم.

در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که

 داشتم از هوشمی رفتم.ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم

 که به سراغم آمد . ازاو لقمه ای غذا خواستم و او یک نان

 به من داد و گفت :( این تنها چیزی است که من هر روز

 میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من

 به آن احتیاج داری.)وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ

 از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهرآلودی برای

 مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده

 بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر

 آلود را می خورد. به این ترتیب بود که آن زن معنای

 سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

(هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی

 که انجام می دهیم به ما باز میگردند)

ما هم میتونیم نتیجه بگیریم!!!؟؟


 
 
جمله هایی زیبا از دکتر شریعتی
نویسنده : مبینا - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
 

با سلام خدمت همکلاسی های محترم یه سری جمله های حکیمانه از دکتر شریعتی رو براتون میذارم امیدوارم جالب توجه باشه.

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !


در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد.


انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را که می گوید حقیقت داشته باشد.


خدایا چگونه زندگی کردن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و عوام فریب پخش میکند وعامی انرا میپذیرد

 

خدایا شهرت منی را که میخواهم باشم قربانی منی را که: میخواهند باشم نکند

 

زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید :
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست

 

انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود ،احساس تنهایی بیشتری می کند

 

انسان عبارت است از یک تردید. یک نوسان دائمی. هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است

 

خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری.


هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم.


خدایا هر که را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی ، چه دادی؟؟؟


با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود
نیاورم.

هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم . . .

 


 
 
من، تو، او
نویسنده : موحد - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
 

من به مدرسه می رفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه می رفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

او هم به مدرسه می رفت اما نمی دانست چرا

 

من پول توجیبی ام را هفتگی از پدرم می گرفتم

تو پول توجیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس می فروخت

 

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

 

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود

 

معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم

گاهی به هم گره می خورند

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

 

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار

توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن

بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش

بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

 

سال های آخر دبیرستان بود

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

 

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد

او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد دنبال کار می گشت

 

روزنا مه چاپ شده بود

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

 

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

 

من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به این فکر کنم که کسی، کسی را کشته است

تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه

آن را به به کناری انداختی

او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه

برای اولین بار بود در زندگی اش

که این همه به او توجه شده بود !!!!

 

چند سال گذشت

وقت گرفتن نتایج بود

 

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت

او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

 

وقت قضاوت بود

 

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

 

زندگی ادامه دارد

هیچ وقت پایان نمی گیرد

 

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

 

من , تو , او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

 

اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان برای من و تو چگونه بود؟؟؟


 
 
قاموس عربی به فارسی وبالعکس به همراه قاموس لسان العرب برای کامپیوتر.
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
 

قاموس عربی به فارسی وبالعکس به همراه قاموس لسان العرب برای کامپیوتر.

توضیحی نمیدم...دانلودکنید ببینیـد.

 

دریافت فایل


 
 
أتجمَعُ مَالاً لاَ تُقَدِّمُ بَعْضَهُ
نویسنده : امین - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
 


أتجمَعُ مَالاً لاَ تُقَدِّمُ بَعْضَهُ        
        لنفْسِکَ ذخراً إنَّ ذَا لسُقُوطُ
اتُوَصِی لِمَنْ بعدَ المَمَاتٍ جَهَالة ً        
        وتَتْرُکُهُ حَیّاً وأَنْتَ بَسِیطُ
نصِیبُکَ مِمَّا صِرْتُ تَجْمَعُ دَائباً        
        فَثَوْبَانِ منْ قِبْطِیَّة ٍ وَحَنُوطُ
کأنَّکَ قَدْ جُهِّزْتَ تُهْدَى إِلى البِلَى        
        لنَفْسِکَ فِی أیْدِی الرِّجَالِ أطبطُ


 
 
مهر آمد
نویسنده : موحد - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
 

 تابستون تموم شد و سر و کله­ی پاییز از راه رسید.

یادتان هست که از بچگی همیشه پاییز را با برگ­های زردش می­شناختیم و خش­خش زیر کفش­هایی که روی برگ­های خشک کشیده می­شدند؟ یادتان هست در راه مدرسه همیشه پیاده­رویی را انتخاب می­کردیم که برگ بیشتری کف آن را پوشانده بود؟ گاهی هم تنه­ای به درخت بی­نوایی می­زدیم تا برگ­هایش بریزد پایین؟

اما حالا در این شهر­های دودآلود و خاکستری رنگ، از اواسط تابستان، درخت­ها زرد و کم­کم قهوه­ای می­شوند.مثل این­که نخواهند ما را منتظر پاییز نگه دارند شروع می­کنند به برگ­ریزان.

بگذریم...                                                                                                             تابستان رفت و پاییز چه با زردی برگ­هایش، چه با رعد و برق آسمانش و چه بدون آن­ها از راه رسید.

آمدن پاییز هم با مهر شروع می­شود؛ مهری که باز هم همه را می­برد به دوران کودکی؛ به نخستین مدرسه و کلاس اول؛ به خرید کیف و مداد و دفتر؛ به دلشوره­ی خواب ماندن و دیر رسیدن؛ به دویدن تا دم در آهنی و نفس­نفس زدن جلوی بابای مدرسه و گاهی هم التماس که لای در را باز کند تا به صف برسیم و یک «غ» ننشیند جلوی اسممان.

اما من در کنار همه­ی اینها، اول هر مهر یاد دوستی می­افتم که روز اول دبستان جلوی من در صف ایستاده بود و چشم من خیره روی کیسه نایلونی که دفتر و مدادش از پشت آن نمایان بود.کیسه­ای که داخلش یک دفتر صدبرگ بود که بعد در کلاس دیدم، نیمی از برگ­هایش کنده شده؛ نام روی جلد دفتر با دقت پاک و اسم مصطفی روی آن نوشته شده بود؛ یک مداد نیمه که پاک­کن تهش افتاده بود و یک تراش.

اول مهر یاد مصطفی می­افتم که تا پایان سال کیف نایلونی­اش را آورد و برد؛ وقتی مشق ها دفترش را پر کردند، با دفتر دیگری شبیه همان عوض شد.مداد نیمه هم تمام شد و مداد نیمه­ی دیگری جایگزینش شد. بعدها فهمیدم که راضیه خواهر مصطفی کلاس چهارم است.

اول      اول هر مهر یاد مصطفی می­افتم؛ مصطفی که خیلی زود با هم دوست شدیم، با هم خندیدیم، درس خواندیم و درس پس دادیم وبا هم شاگرد اول شدیم.

حالا ا   اول هر مهر می­دانم که مصطفی­های زیادی در گوشه و کنار این دیار به مدرسه می­آیند.حالا می­دانم و می­دانیم که مصطفی­هایی هستند کنار ما.

      ماایرانی­ها شهره به مهربانی هستیم؛ این را به خودمان نیز ثابت می­کنیم.شاید آغاز پاییز با مهر، فرصتی نمادین باشد برای قدری مهربانتر بودن.

یادمان نرود که ما همه انسانیم و مهر و محبت لازمه­ی انسان بودن

   

 برگرفته از روزنامه ی جام جم