Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

یاقائم آل محمد
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
 


لطفی بکن دوباره ببار از شهاب ها

پایان بده به سیطره ی اضطراب ها



هرگز جهان بدون تو زیبا نمی شود

گندیده اند بی تو تمام گلاب ها



پیچیده است عطر خوشت در فضای ذهن

بی شک عبور کرده ای از کوی خواب ها



خورشید از درخشش تو شعله می کشد

پلکی بزن ببر ظلمات حجاب ها



بی تو خسوف چیره شده بر هلال ماه

برگرد پاره کن اثرات نقاب ها



تاچشم کار می کند اینجا بدون تو

تکراریند فاصله ها و سراب ها



بی شک رسیده موعد آنکه بیایی و

پایان دهی به فاصله و التهاب ها . . .


 
 
یک عاشقانه ی ِ آرام
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
 

«هیچ صیادی، در جوی حقیری... مروارید

صید نخواهد کرد.»


من امّا صید کردم:


تصویر تو روی آب افتاده بود!

 

 

 

حسین احمدیان


 
 
دنیای سایه ها...
نویسنده : امین - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
 

شب به روی جاده ی نمناک سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که می لغزد

سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
سوی یگدیگر به نرمی پیش می رانند

شب به روی جاده ی نمناک
در سکوت خاک عطرآگین

ناشکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های ما …
همچو گل هایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه می رانیم
زیر لب با شوق می خوانند


 
 
داستان یک سگ
نویسنده : امین - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
 

این داستان قشنگ رو کسی برای من ایمیل کرده بود. این که چقدر صحت داره نمیدونم (البته در باهوشی و نبوغ خدا دادی سگها شکی نیست) اما از این جهت که آدم رو اندکی به فکر وادار میکنه مناسبه:

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ   دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت  .سگ هم  کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

 اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.


سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است   .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

پی نوشت:

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.


پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم


 
 
بعد از 20 ماه!
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
 

السلام

20 ماه از شروع به کار پایگاه دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387 گذشت.

20 ماهی که در طول آن همواره چراغ این وبلاگ روشن بود و هیچگاه نشد که گرد و غبار رکود بر آن بنشیند.

بسیاری از دوستان برای زنده ماندن و رشد این وبلاگ زحمت کشیدند، وقت گذاری کردند و تلاش کردند که آنچه هست برای بهتر شدن بماند.

در طول این مدت بارها گفته شده و دوباره تکرار میشود که نوشتن و مشارکت در این پایگاه، هیچگونه آزمون ورودی ندارد و نویسندگان هم گزینش نمیشوند!! دلیلش هم آن است که اینجا فضای اختصاصی نیست و کسی احساس مالکیت ندارد و عنوان وبلاگ هم اثبات این مدعاست.

البته منکر اشتراک و اختلاف سلیقه ها نباید شد. ممکن است گاهی شباهت یا تضاد سلیقه ها باعث ایجاد تصور نادرست همگونی یا غیر همگونی شود که بحمدالله در مورد این وبلاگ مصداق ندارد. 

تا آنجائیکه پیگیری مطالب منشرشده نشان میدهد، در طول این مدت و در این فضا کسی نخواسته هویتی جزآنچه متعلق به اوست را منعکس کند. این یعنی صدق و راستی و اخلاص دوستان عزیزی که بار زحمت این وبلاگ بر دوششان بوده است.

مسلم است که این نتیجه، حاصل استطاعت متولیان آن است. کم یا زیاد، خوب یا بد! البته باید بیشتر کار کرد و چه خوب است که دوستان دیگری با توان بیشتر و دریچه دید مختلف برای طی این مسیر به بقیه اضافه شوند تا آنچه که هست ارتقا یابد.

بهانه همه این نوشته ها، 10.000 تایی شدن بازدید وبلاگ کلاسمان بود!

لذا خجسته باد این پیروزی!

برای اینکه تشکر های مفصل از نویسندگان محترم وبلاگ، کلیشه نشود به یک عبارت اکتفا میکنم که هم سپاس را دربر دارد و هم دعائیست:

دست همه بی بلا، ان شاءالله بریم کربلا!

************************************

پی نوشت:

* همیشه آخر ترم به این نکته پی میبرم که چه کار نیکوئیست درس خواندن در طول ترم! چرا که کنون باید اقدام به سؤال جزوه از دوستان نمود!!

** سالگرد حماسه 22خرداد، جشن ملی جمهوریت گرامی باد. این انتخابات و وقایع بعدش محک خوبی بود برای سنجش میزان التزام و اهتمام ملت به نظام و البته آزمونی برای برخی که چه بد نتیجه ای برایشان درپی داشت!

40 میلیون نفر شرکت کننده در انتخابات و 25 میلیون رای به رئیس جمهور کشور 75 میلیونی یعنی "ایران اسلامی در اوج قله افتخار و عزت و سربلندی قرار دارد" و لو کره البعضیون!!


 
 
ای چراغ مطمئن...
نویسنده : خاتون - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
 

چشم هوشی باز شد، آیینۀ حیران شدیم
یک سحر آیینه گم کردیم، سرگردان شدیم
اشک در چشمان ما پُر شد، پری‌ها پر زدند
شیشه از دست پری افتاد، ما انسان شدیم
دل ز دنیا کندن آسان، بود چون دل بستنش
بسته شد تا چشم دنیا، محو در مژگان شدیم
غیرت ما این نبود و قیمت ما این نبود
هرچه دنیا قدر پیدا کرد، ما ارزان شدیم
شطح و طاماتی سرِ هم  شد به سودای غزل
با خیال خویش وهم‌آلودۀ عرفان شدیم
غیرتی آموختیم و طاعتی اندوختیم
جرأتی گل کرد، در باغ ملک پرّان شدیم
هوهویی از هرکه بشنیدیم، یاهویی زدیم
خانقاهی هرکجا دیدیم دست افشان شدیم
ای چراغ مطمئن! در ما طلوعی تازه باش
ما که عمری در شب زلف تو سرگردان شدیم

 

علی‌رضا قزوه

 


 
 
عروسک غمگین
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
 

مادر گفت: «تا حالا اینقدر برای  یه عروسک لج نکرده بودی؟»
سمیرا تازه رفته بود توی چهار سال. الا و بلا می گفت: «فقط اون عروسکی که موهاشو شونه نکرده می خوام!»
صورت عروسک حزن عجیبی داشت.
بازار فاصله زیادی با حرم نداشت. هوای صحن غمبار بود. سمیرا آرام و با ادب کنار مادر روبروی ضریح ایستاد. مادر چیزی را زمزمه کرد: «السلام علیک یا بنت الحسین»

 

نویسنده:

میرشمس الدین فلاح هاشمی

 


 
 
ما در مکتب تو درس وفا آموخته ایم ...
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩
 

 آنگاه که تو را از ملکوت آسمان به پیشوائى ما ناسوتیان برگزیدند، و تو را چراغ هدایت راهمان قرار دادند؛ آیه قیام را تلاوت نمودى و حاکم دلهایمان گشتى و در جاهلیت مدرن، قیام به بت‏شکنى کردى و «لات‏» طاغوت‏زدگى و «عزاى‏» دین‏ستیزى و «هبل‏» هواپرستى را سرنگون نمودى. ما نیز با اقتدا به تو بر هر آنچه غیرخدا بود «لا» گفتیم و به انقلابت رستگار شدیم.

تحفه و ارمغانى از "نیمه خرداد" که بی صبرانه "انتظار فرج" اش را می کشیدی. و ما اولین شاخه گل تو «الاسلام یعلو اولا یعلى علیه‏» را با تمام وجودمان لمس کردیم و  آشکارا با تو نه با چاه، در نخلستان حکمت گام نهادیم و پیش از نداى دردمندانه ی «سلونى قبل ان تفقدونى‏» ات ،دست ‏بیعت در دستان آسمانیت گذاشتیم و دل در گرو کلامت نهادیم. 

اماما! شرار خطبه هایت با جان های بى‏قرار ما چه کرد و راوی چه حدیثی بود که جز با چهره خونین بر لقاى دوست راضى نمى‏شویم؟!

 چه زیبا بر سرمستان باده ولا، حلاوت شهادت نوشاندى و ما را به جنت‏اللقاى دلباختگى آشنا کردى و با تو تا اوج افلاک بال گشودیم؛

چه کسی این چنین می توانست بى‏انتهاى وصل را نشانمان دهد و دریچه دیگرى بر قلبمان بگشاید و عقائدمان را محکم و ایمانمان را استوار سازد؟!

خالصانه هزار بار جبهه بر آستان حضرت حق می سایم و شکر نعمت این "امام الهدی" را به جا می آورم.

 چه کنیم که برخی نا رفیقان قدر نعمت نمی دانند و اکنون در فراغ تو  دل‏هاى ما را نیش مى‏زنند، بى آن‏که بدانند نوش یار آن‏قدر سرمستمان کرده که زهرشان هیچ بر ما کارگر نمى‏افتد!!!

اى امام حماسه‏هاى شورآفرین! ما در مکتب تو درس وفادارى آموخته‏ایم. پس گوش جان بر فرمانش نهاده‏ایم و هرگز به تکرار سقیفه تن نخواهیم داد.

 


 
 
آئینه ها، دانه های تسبیح تو اند!
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
 

امشب، پنجره های شهر بسته نخواهند شد.

امشب، پنجره ها به میهمانی ابرها می روند. ابرهای آبی ـ ابرهای باران زا ـ

امشب، پلک پنجره ها از دخیل های شبنم، تَر خواهد شد.

امشب، حنجره پنجره ها، پنج بار پنج تن را صدا می کند.

امشب شب پنجره است، شبِ پونه، شب پرواز، شب پری، شب پرنیان ...

امشب، شبِ شکست رسم های جاهلیِ عرب است، شب تکامل زن، شب تولد کوثرِ نور.

امشب، شب رسیدن سیب های سرخ دشت آرزوست،

شب پرواز درخت.

شب گل دادن کاج.

شب عطر و شب یاس.

امشب، خانه نبوت، رسالت میلاد را نوید می بخشد.

امشب، درخت ها میوه تجلّی می دهند، گویی آئینه های شهر را با عطر گل یاس صیقل داده‌اند که این چنین از بهشت سرشارند. راستی! آئینه ها میوه بهشت‌اند، آن گاه که عطر یاس می دهند، آن گاه که طعم باران دارند. آئینه ها زائیده اشک های متوالی تواَند.

آئینه ها از سجاده مکرّر تو جان گرفته اند آئینه ها، دانه دانه تسبیح تواند.

آئینه ها منشور آفتابی فردایند.

امشب شب تولّد توست بانو جان! نه فقط امشب، که شب های پیش از این نیز شب میلاد تو بود؛ شب های بعد از این هم همینطور.

ای کوثر حُسن! تو در رودخانه زمان جاری شده ای.

از شرق تا غرب جهان، انتشار حضورت را دیده‌ام؛ حتّی در اروپا، آن گاه که بر هفتاد هزار تن از مردم شهر «فاطیما» ظاهر شدی.

من می شناسمت، ای سرشار از همیشه خورشید.

تو راز ایجاز حروف مقطعه‌ای، تو الفبای عربی را به اوج می رسانی، کلمات را دِرو می کنی؛ آن گاه که کبوتران خطبه از لبانت پر می کشند. برای کشف تو باید کفش شهود بپوشم. تو انوار فصیح صبحی

تو را در ماورای آینه‌ها باید یافت.

صدای شیشه‌ای تو در آن سوی گلخانه‌ها به گوش می‌رسد،

گلهای مخملی رؤیا دربارش نسیم به نماز می ایستند و به تو اقتدا می کنند.

تو مرجح گل های سرخِ ایمانی. تو راز شکفتنی، راز شکستن.

راستی! پیچک هایی که همواره پشت در خانه از درد می پیچند، به یاد پهلوی شکسته تو می پیچند. بانوجان! تو بغض مرا همیشه تکمیل می کنی در سطرهای آخرینم ...

---------------------------

*ولادت حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها و روز بزرگداشت مقام زن بر تمامی همکلاسیان عزیز، خصوصا خواهران محترم گرامی باد.


 
 
مادر
نویسنده : خاتون - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
 

 

 

روز مادر


 
 
روزت مبارک مادر...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
 

عزیزم مادرم

دور از تو مثل همیشه تنهای تنها

در انتظار فردا

خشنودم به لحظه ی دیدار

لمس دستان مهربان

هم آغوشی احساس و اندیشه

با طراوت مهربان لبخندت

هم نفسی

که دریغ نکند چشمانش از فرزندش

بی تو تنها در حاشیه ی عمر

با سکوتی در جاده ی عشق

که در لحظه ی دیدار

بگویم درد انتظار را

و ببوسم دستان مهربان مادرانه ات را


مرا ای مادر مهربانم چون پرنده ای پرواز آموختی و به دوردست ها فرستادی و حال حق ندارم روزت را درآغوش تو تبریک بگویم؛ای کاش پرواز را یادم نمی دادی...دلم از همان پاییز که به اینجا آمدم برایت تنگ شد...شب هایش را به یادت خوابیدم و تو نبودی و نیستی که ظرف غذایم را بشوئی...هربار که دم ظرفشویی می روم ، هربار که ناشیانه آشپزی می کنم تو یادم می آیی و دردی بر دلم می نشیند و اشک هایم مادرانه گونه هایم را می شویند وآب می کشند و دیشب بود که تقویم دوباره دردم را به یادم آورد و باز روز مادری که من از این فاصله باید فریاد برآورم...

                                               روزت مبارک مادر


 
 
جای خالی
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
 


فکر کرد: "خودشه. صداش از راهرو می یاد. باز مثل همیشه گوله های برف چسبیده به چکمه هاش"
"هی مرد گنده با کفش نیای تو. بندازشون تو ایوون"
و آماده شد بگوید: "بی زحمت اون برفا رو هم از رو کتت بتکون!"
سوپ داغ، لباس خشک، یه ساعت تلوزیون و تعریف ماجرای روزانه. و نشستن کنارش تا خوابش بگیرد.

اما صدا فقط صدای خش خش برف بود و انعکاس تلالو خورشید که به اتاقش تابیده بود

 

 

ترجمه: زهرا طراوتی

نوشته: جنا اسمیت

 

 

 

 

 


 
 
لیلی نام تمام دختران زمین است
نویسنده : خاتون - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩
 

(سلام به تمامی همکلاسی های عزیز

این متن کامل کتاب باید باشه و از آنجا که امروز تو راه برگشت به خونه چند کتابفروشی سر زدم و دیدم قیمت کتاب معادل قیمت خریدیک کتاب داستان است که من علاقه بیشتری به خوندن داستان مخصوصا از نوع کوتاهش دارم لذا این کتاب رو نخریدم و از وبلاگ کسی متن رو کپی کردم حالا کسی که کتاب رو گرفت اگه لطف کنه و تطبیق بده عالی می شه

این که نکته انحرافی بود واصل قضیه اینجاست که

به نظرتون این متن واسه ترجمه به عربی زیاد نیست ؟؟!!!

البته با توجه به زمان موجود؟؟)

 

یا رب

از عمر من آن چه هست بر جای

بستان و به عمر لیلی افزای

 

لیلی نام تمام دختران زمین است

 ---------------------------------------------

 

 

 

لیلی خودش را به آتش کشید!

ــــــــــــــــــــ

خدا گفت : زمین سردش است.چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت : من!

خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد.لیلی هم.

خدا گفت : شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا می کرد.لیلی گر می گرفت ، خدا حظ می کرد.لیلی می ترسید آتشش تمام شود.لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد. مجنون سر رسید .مجنون هیزم آتش لیلی شد.آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود .

 

 

 

 

لیلی تشنه تر شد !

ــــــــــــــــــــــــ

لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است .خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد .

خدا گفت : مادری بهانه ی عشق است ، بهانه ی سوختن . تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده،بی تاب،بی تب.

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری....

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است،مرگ من ،مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب.پایانی از این قشنگ تر بلدی؟

لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد. خدا خندید.

 

 

 

 

لیلی ، زیر درخت انار

ــــــــــــــــــ

لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ .

گل ها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .

انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد!

 

 

 

لیلی نام تمام دختران زمین است

ــــــــــــــــــــــــــ

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد. از خود در او دمید و لیلی پیش از آن که باخبر شود ، عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد ، عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است ؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است : عشق. و هر که عاشق تر آمد ، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید ، نزدیک تر. عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت : عشق فرصت گفتگو است . گفتگو با من . با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی همصحبت خدا شد.

خدا گفت : عشق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

 

 

 

 

شیطان از انتشار لیلی می ترسد

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خدا به شیطان گفت : لیلی را سجده کن.

شیطان غرور داشت ، سجده نکرد. گفت : من از آتشم و لیلی گل است.

خدا گفت : سجده کن زیرا که من چنین می خواهم.

شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد و کینه ی لیلی را به دل گرفت.

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات ، فرصت خواست. خدا مهلتش داد. اما گفت : نمی توانی ، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه ی من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من. گمراهیش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود. و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد. دست هایش پر از حقارت و وسوسه است. او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه ی بودنش تنها همین است. می خواهد قصه ی لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی ، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

 

 

 

لیلی ، رفتن است

ـــــــــــــــــ

خدا گفت : لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازی اش.

شیطان گفت : تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت : آسودگی ست. خیالی ست خوش.

خدا گفت : لیلی ، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت : ماندن است. فرورفتن در خود.

خدا گفت : لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت : خواستن است. گرفتن و تملک.

خدا گفت : لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت : ساده است. همین جایی و دم دست.

***

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده ی اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت : لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.

***

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

 

 

لیلی ، نام دیگر آزادی

ــــــــــــــــــــ

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت ، خدا دنیای بدون زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت ، شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد ، زن ، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت : زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است .

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست. لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

 

 

 

لیلی ، پروانه ی خدا

ــــــــــــــــــــــ

شمع بود ، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.شمعی که کوچک بود و کم ، برای سوختن پروانه بس بود.

مردم می گفتند : شمع عشق است و پروانه عاشق.

و زمین پر از شمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.

خدا گفت : شمعی باید دور ، شمعی که نسوزد ، شمعی که بماند. پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد ، عاشق نیست.

***

شب بود. خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.

شمع خدا پروانه می خواست. لیلی ، پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود می سوزد زیرا شمع ها زیادی نزدیکند.

بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه ی شمع خداست.

شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی سوزاند.

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

 

 

 

اسب سرکش در سینه ی لیلی

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

لیلی گفت : موهایم مشکی ست، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج ، دلت توی حلقه های موی من است. نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت : نه نمی خواهم ، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.

لیلی گفت : چشم هایم جام شیشه ای عسل است ، شیرین. نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت : لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است. خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت : من خار را دوست تر دارم.

لیلی گفت : دست هایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام. آن که می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت : قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده. این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد ، مجنون دیگر نبود. تنها شیهه ی اسبی بود و رد پایی بر شن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت ، صدای تاختن می آمد.

اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود.

 

 

 

لیلی ، چشم به راه است

ـــــــــــــــــــــــــ

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست.

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهیش را.

خدا به مجنون می گفت : نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.

عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.

***

لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند. خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید. زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.

 

 

 

لیلی ! بچرخ

ــــــــــــــ

لیلی گفت : بس است. دیگر، بس است .و از قصه بیرون آمد.

مجنون دور خودش می چرخید. مجنون لیلی را نمی دید ، رفتنش را هم.

لیلی گفت : کاش مجنون این همه خودخواه نبود. کاش لیلی را می دید.

خدا گفت : لیلی بمان، قصه ی بی لیلی را کسی نخواهد خواند.

لیلی گفت : این قصه نیست. پایان ندارد. حکایت است. حکایت چرخیدن.

خدا گفت : مثل حکایت زمین، مثل حکایت ماه. لیلی بچرخ.

لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را می دید. مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند.

خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم. لیلی ، بچرخ.

لیلی چرخید و چرخید و چرخید.

***

دور، دور لیلی است. لیلی می گردد و قصه اش دایره است. هزار نقطه ی دوار. دیگر نه نقطه و نه لیلی.

لیلی ! بگرد، گردیدنت را من تماشا می کنم.

لیلی ! بگرد، تنها حکایت دایره باقی ست.

 

 

 

لیلی ، مردد بود

ـــــــــــــــ

قصه نبود، راه بود، خار بود و خون. لیلی قصه ی راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود. دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست.

قصه نبود. معرکه بود. نیدان بود، بازی چوگان و گوی. چوگان نبود، گوی بود. لیلی ، گوی میدان بود، بی چوگان. مجنون نبود.

***

لیلی زخم بر می داشت، اما شمشیر را نمی دید. شمشیرزن را نیز.

حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه ، قصه ی باختن بود.

مجنون کلمه بود. ناپیدا و گم. قصه ی عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود.

لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به آخر رسید، مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.

لیلی گفت : پس قصه ، قصه ی من و توست. پس مجنون تویی!

خدا گفت : قصه نیست، راز است. این راز من و توست، برملا نمی شود، الا به مرگ.لیلی! تو مرده ای.

لیلی مرده بود.

 

 

 

لیلی! زندگی کن

ـــــــــــــــــ

لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت : کاش اینگونه نبود.

خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد. لیلی! قصه ات را عوض کن.

لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می خواهد. لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی ست. لیلی! زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق راببافد؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

***

لیلی به قصه اش برگشت. این بار اما نه به قصد مردن که به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام.