Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

مبدل تقویم
نویسنده : امین - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
 


سلام؛

برای تبدیل تاریخ هجری قمری به میلادی و بالعکس میتونید از لینک زیر استفاده

کنید:

   http://www.islamicity.com/PrayerTimes/defaultHijriConv.asp


 
 
زمستان گذشته است...
نویسنده : امین - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
 

اگرچه ممکنه براتون تکراری باشه ولی بازخوانیش هم خالی از لطف نیست:

 

زمستان گذشته است

گل ها شکفته اند

باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است

و تو ای کبوتر من

که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم

و صورت زیبایت را ببینم

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است...

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده تردید

شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیده ایم

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز...!



 
 
بهار که بیاید...!
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩
 

قصه‌ را که‌ می‌دانی؟ قصه‌ مرغان‌ و کوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادی‌ صعب‌ را، قصه‌ سیمرغ‌ و آینه‌ را؟

قصه‌ نیست؛ حکایت‌ تقدیر است‌ که‌ بر پیشانی‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ که‌ تقدیر را تأ‌خیر می‌کنم.

اما چه‌ کنم‌ با هدهد، هدهدی‌ که‌ از عهد سلیمان‌ تا امروز هر بامداد صدایم‌ می‌زند؛ و من همان گنجشک کوچک

عذرخواهم‌ که‌ هر روز بهانه‌ای‌ می‌آورد، بهانه‌های‌ کوچک‌ بی‌مقدار.


تنم‌ نازک‌ است‌ و بال‌هایم‌ نحیف. من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ می‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگی، من‌ از تاریک‌ و دور واهمه‌ دارم.

گفتی‌ قرار است‌ بال‌هایمان‌ را توی‌ حوض‌ داغ‌ خورشید بشوییم؟ گفتی‌ که‌ این‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟ گفتی‌ که‌ بعد

نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحید؟ گفتی‌ که‌ حیرت، بار درخت‌ توحید است؟ گفتی‌ بی‌ نیازی...؟

گفتی‌ که‌ فقر...؟ گفتی‌ که‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم...؟

ای‌ هدهد! بایست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم...

***********

بهار که‌ بیاید، دیگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است. حق‌ با هدهد است‌ که‌ می‌گفت: رفتن‌ زیباتر است، ماندن‌ شکوهی‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ این‌ سنگریزه‌های‌ طلب.

گیرم‌ که‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توی‌ خاک‌ و خاطره، توی‌ گذشته‌ و گل. گیرم‌ که‌ بالم‌ را هزار سال‌ دیگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌های‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را کی‌ خواهد چشید؟

می‌روم، باید رفت؛ در خون‌ تپیده‌ و پرپر. سیمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپیده‌ دوست‌تر دارد. هدهد بود که‌ این‌ را به‌ من‌ گفت.

راستی، اگر دیگر نیامدم، یعنی‌ که‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ یعنی‌ که‌ شعله‌ورم! یعنی‌ سوختم؛ یعنی‌ خاکسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است.

می‌روم‌ اما هر جا که‌ رسیدم، پری‌ به‌ یادگار برایت‌ خواهم‌ گذاشت. می‌دانم، این‌ کمترین‌ شرط‌ جوانمردی‌ است.

بدرود، رفیق‌ روزهای‌ بی‌قراری‌ام! قرارمان‌ اما در حوالی‌ قاف، پشت‌ آشیانه‌ سیمرغ، آنجا که‌ جز بال‌ و پر سوخته، نشانی‌ ندارد....

--------------------------------------------------

*آخرین جمعه سال است کجایی آقا؟!.....

* لحظه تحویل سال یکدیگر را هم از دعای خیر فراموش نکنیم...

یا حق


 
 
طناب
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
 

*حتما بارها این داستان رو خوندید ؛ولی دوباره بخونید ضرر که نداره.

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.


 
 
علم بهتر است یا ثروت؟!
نویسنده : امین - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
 

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند.

پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..!

پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های

قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت:

آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم


 
 
الموسیقی
نویسنده : آق جابر - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
 

 

 

 

 

الانسان لایدری ما یقوله العصفور فوق الاغصان ولا الجداول علی الحصباء

ولا الأمواج اذتأتی الشاطئ ببطء وهدوء ولایفقه ما یحکیه المطر اذ

یتساقط منهملاً علی اوراق الأشجار اوعندما یطرق بأنامله اللطیفة بلور

نافذته ولایفهم مایقوله النسیم لزهور الحقل ولکنه یشعر ان قلبه یفقه

ویفهم مفاد جمیع هذه الاصوات فیهتزّ لها تارة بعوامل الطرب ویتنهّد

طوراً بفواعل الأسی والکآبة . أصواتٌ تناجیه بلغة خفیّة وضعتها الحکمة

قبل کیانه فتحدثت نفسُه والطبیعة مرات کثیرةوهو واقف معقود اللسان

حائراً ، و ربما ناب عن لفظه الدمع و الدمع افصح مترجم .

 

                                                          الموسیق ، جبران خلیل جبران


 
 
فرشته بیکار
نویسنده : خاتون - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
 

 

 


روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست

وبه کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود،دسته بزرگی از

فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی

را که توسط پیک ها از زمین می رسند،باز می کنند وآنها را

داخل جعبه می گذارند.مرد از فرشته ای پرسید شما چه کار

می کنید؟فرشته درحالی که داشت نامه یی را باز می کرد،

گفت اینجا بخش دریافت است وما دعاها وتقاضاهای مردم

از خداوند را تحویل می گیریم.مرد کمی جلوتر رفت.باز تعدادی

از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و

آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.مرد پرسیدشماها

چه کار می کنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش

ارسال است،ما الطاف ورحمت های خداوند را برای بندگان به

زمین می فرستیم.مرد کمی جلوتر رفت ویک فرشته را دید که

بیکار نشسته است.با تعجب از فرشته پرسید شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که

دعاهایشان مستجاب شده،باید جواب بفرستند ولی فقط

عده بسیار کمی جواب می دهند.مرد از فرشته پرسید مردم

چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ دادبسیار ساده،

فقط کافیست بگویند:

   خدایا شکر


 
 
سیب!!
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
 

 


من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


 
 
زاهد و درویش
نویسنده : خاتون - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
 

 

 

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد:

 

« من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»


 
 
6 نصیحت
نویسنده : خاتون - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
 


به حضرت موسی (ع) وحی شد که شش چیز را در شش جای قرار دادم، مردم در شش‌جای دیگر به دنبال آن می‌گردند:

 

1- من آسایش را در بهشت خلق کردم، مردم در دنیا به دنبال آن می‌گردند.


٢- من رفعت و بزرگی را در تواضع قرار دادم، مردم در تکبر آن را می‌جویند.


٣- من عزت را در بیداری شب قرار دادم، مردم در دربار سلاطین طلب می‌کنند

- من رضای خود را مخالفت با نفس قرار دادم مردم انرا در نفس خود جستجو میکنند

۵- من علم را در غربت قرار دادم، مردم در وطن جست‌وجو می‌کنند۶- من دعای مستجاب را درغذای حلال قرار دادم، مردم در سروصدا دنبال می‌کنند.

 

 

 

 

 


 
 
خودتون قضاوت کنید.
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
 

احتمالا اونی که این یه بیت رو با این سیاق نوشته ، تا حالا یه واحد عربی هم نگذرونده بوده.

پیشنهاد می کنم آدرس این وبلاگ رو به استاد رضائی نشون ندید که خاطرشون مکدر نشه!!!

 


 
 
لکی لا نحتقر أنفسنا
نویسنده : خاتون - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

 

وهب الله للإنسان مکانة کبیرة فی هذا الکون ومیزه على سائر الکائنات والموجودات ، فحینما نتدبر فی النصوص الدینیة من آیات وروایات ونتأمل التشریعات والاحکام ، نلاحظ مدى ما للانسان عند الله عزوجل من منزلة عظیمة ودرجة رفیعة یتفوق بها على اکثر المخلوقات. وهناک مجموعة کبیرة من الایات والاحادیث التی تتحدث عن مکانة الإنسان عند الله سبحانه وتعالى نستعرض هنا بعضها:


    قال تعالى : ( ولقد کرمنا بنی آدم وحملناهم فی البر والبحر ورزقناهم من الطیبات وفضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلاً ) (1).

    ( لقد خلقنا الإنسان فی احسن تقویم ) (2).

_________________

1 ـ سورة الاسراء : ـ 70.

2 ـ سورة التین : ـ 40.


 
 
میروم اما...
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
 

1- میروم اما...

نمیدانم که چرا هرگز باورم نیست؟!

نمیتوانم درک کنم که چه در انتظارم است و قرار است چه ببینم!؟ این چند روزه فقط تصویر روضه های فاطمیه را در ذهن دارم و داستان همان شهر که "چه دیوارهای نامردی دارد..."

این هم حال بدیعی ست! میترسم که این وهم بی بدیل و این رویای شیرین پایان منتهی به واقعیت نداشته باشد، میترسم که تا آخر هم نفهم که کجا آمده ام...

٢-میروم اما...

فقیرم، فقیر ِفقیر....

حتی از آنچه که خدا به همه بخشیده محرومم. نه چشمی دارم که لیاقت دیدن "کعبه" را داشته باشد و نه پایی که سعادت طواف داشته باشد و نه زبانی که "لبیک اللهم لبیک" زمزمه کند....

سیدی! لو علمت الارض بذنوبی لساخت بی،او الجبال لهدتنی، او السماوات لاختطفتنی،او البحار لاغرقتنی...

٣- میروم اما...

چشم به کرامت دوستان دارم!

از همه عزیزانی که توفیق نشد کسب حلالیت کنم، عاجزانه خواهشمندم که قصورات را با لطفشان حلال کنند و از سر تقصیرات ما بگذرند. شاید که احکم الحاکمین نیز حکم به بخشایشمان کرد!

***************************

* داستان ما و این وبلاگ هم کتابی ست برای خودش!

خدا میداند که مدیون این خانه و ساکنانش هستیم، اما بضاعتی نداریم که جبران کنیم. ما مانده ایم و یک حاجت که جز حلال کردن قصورات نیست.

** به لطف خداوند متعال، نائب الزیاره همکلاسیان عزیز خواهم بود البته اگر لایق بدانند!

*** یا علی مدد.


 
 
پیک نیک به روش لاک پشتی
نویسنده : موحد - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
 

یک روز خانواده لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاکپشتها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن. در نهایت خانواده لاکپشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

 پیکنیک بدون نمک یک فاجعه بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاکپشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاکپشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گرچه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشتهای دیگر بود!

  او قبول کرد که به یک شرط بره: اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد...

 

سه سال گذشت...

و لاکپشت کوچولو برنگشت.

پنج سال... شش سال ...

سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت که دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد...

  در این هنگام لاکپشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید، و گفت:

دیدید،دیدید، می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمیرم نمک بیارم!!

نتیجه ی اخلاقی:

زندگی بعضی از ما،صرف انتظار کشیدن به این میشه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنند.آنقدر نگران کارهایی که میکنند هستیم که خودمون عملا هیچ کاری انجام نمیدهیم.


 
 
4پناه در زندگی از نگاه امام جعفر صادق(ع)
نویسنده : خاتون - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
 

 

 

 

 

 

رئیس «محدثین شیعه» ، مرحوم صدوق، در کتاب ارزشمند «خصال» از رییس مذهب شیعه امام صادق (ع) چنین نقل کرده است

:
از چهار گروهی که از چهار چیز می ترسند و نسبت به آن نگران هستند، تعجب می کنم، چرا به چهار چیز پناه نمی برند
:
۱٫ آنکه ازترس می نالد، چرا به این کلام خداوند عزوجل پناه نمی بردکه فرموده است
:
«
حسبنا الله و نعم الوکیل؛ [لطف و یاری] خدا برای ما بس است و چه خوب وکیلی است ! » (آل عمران، آیه ی ۱۷۳
)
زیرا خدای جل جلاله به دنبال این آیه فرموده است: «آنان که چنین گفتند، با پیروزی و سرافرازی، بی آنکه اندکی به آنها برسد، از جهاد برگشتند
» .
۲٫ درشگفتم از کسی که از غم در هراس است، چرا به دعای یونس (ع) پناه نمی برد، آنجا که خداوند عزوجل از قول او فرمود: «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین؛ جز تو خدایی نیست، تو از اینکه مورد اعتراض باشی، منزهی. به راستی که من از ستمکاران بودم» . (سوره ی انبیاء آیه ی ۸۷) ؛ زیرا خداوند، به دنبال این آیه فرموده است: «یونس این گونه به خدا پناه برد، ما او را از غم رهایی دادیم و این گونه، مؤمنین را از غم نجات می دهیم
» .
۳٫ در تعجبم از شخصی که درباره اش مکر و حیله شده ا ست، چرا به این گفتار خداوندپناه نمی بردکه فرمود: «و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد؛ کارخود را به خدا واگذار می کنم، بی شک او نسبت به بندگان بیناست» . (سوره ی مؤمن، آیه ی ۴۴)؛ زیرا خداوند درباره ی گوینده این سخن فرمود: «فوقاه الله سیئات ما مکروا؛ خداوند از بدی هایی که درباره اش اندیشیده بودند، او رانگه داشت
» .
۴٫ و در شگفتم از کسی که دنیا و زینت آن را می خواهد که چرا پناه نمی برد به آیه ی «ما شاء الله لا قوه الا بالله» . (سوره ی کهف، آیه ی ۳۹)؛ زیرا خداوند از قول شخصی مؤمنی که درحال «مناظره» با رفیق ناسپاس خود بود، می فرماید: «چرا وقتی داخل باغت شدی، این جمله را نگفتی. «هر چه خدا خواست و نیرویی نیست جز از سوی خداوند» . زیرا من از امام صادق (ع) شنیدم که خداوند به دنبال این گفتار، از قول آن مؤمن، به یار همراهش گفت: اگر می بینی و من مال و فرزندکمتری دارم، پس، امیدوارم که خداوند بهتر از باغ تو را نصیبم کند: «فعسی ربی ان یؤتین خیرا من جنتک؛ ممکن است، خداوند بهتر از باغ تو را به من ببخشد» . (سوره ی کهف، آیه ی ۴۰) و امیدش به تحقق پیوست؛ زیرا عسی در آیه موجبه ا ست. (۱

)

پی نوشت ها

:

۱٫

الخصال، مرحوم صدوق، ص ۲۱۸٫

منبع:کتاب بشارت