Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

 
نویسنده : خاتون - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
 

 

باز عالم پر ز غوغاى که شد؟
باز دلها مست و شیداى که شد؟

باز گوش اهل دل پر زمزمه
از طنینِ شور و آواى که شد

باز سر دارد هواى عاشقى
طالب روى دل آراى که شد

باز دیده سوى دامم مى‏کشد
پایبند چشم گیراى که شد

باز دل سرشار از شوق که شد
باز این ویرانه مأواى که شد

دل به شوق ازیاد زینب آمده
تهنیت میلاد زینب آمده

نان زینب لرزه بر دل افکند
غیر آن دل که ز سنگ و آهن‏است

گفت‏خیرالناس امر واجبى
احترام او به هر مرد و زن است

کسیت زینب جلوه عشق خدا
عشق او سرمایه دین من است

هست سرى منجلى در روح او
جمع زهرا و على در روح او

هیچ گنجى با غمت‏ همپایه ‏نسیت
غیر عشقت‏شیعه ‏را سرمایه ‏نیست

خواست دل آید به زیر سایه‏ایت
دید اما نور حق را سایه نیست

غیر تو که شیعه زهرا خورده‏اى
هیچ کس با فاطمه همپایه نیست

غیر نام دلربایت زینب
در کتاب عشق حیدر آیه نیست

غیر اشکى که نثارت مى‏کنم
عاشق بى‏مایه‏ات را مایه نسیت

عزت حیدر مدد کن عاشقت
دختر کوثر مدد کن عاشقت

اى درخشنده‏تر از الماس‌ها
اى صفا بخش وجود یاس‌ها

اى تجلى امامت در زنان
مایه‌ی ترس على‌نشناس‌ها

حوریان از درک تو عاجز همه
کى شناسندند یقین خناسها

لطف تو شد شامل هر شیعه‏اى
اى صفا بخشیده بر احساسها

عبد زینب واقعاً عبد خداست
مدعى بگذار این وسواسها

خسته بال دام عشقِ زینبم
من پرستوىِ دمشق زینبم

اى خدا من دوست‏دار زینبم
خسته جانم جانثار زینبم

سال‌ها پرسه به کویش مى‏زنم
کوچه گرد و خاکسار زینبم

مى‏تپد در سینه دل با یاد او
دردمند و بیقرار زینبم

کاش بودم من کبوتر اى خدا
تا نمایى همجوار زینبم

در دم مرگم سوى شامم کشید
آن زمان در انتظار زینبم

کاش من قربان زینب مى‏شدم
خادم طفلان زینب مى‏شدم


 
 
آشنا
نویسنده : خاتون - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
 

از صدایش او را شناختم. قلبم داشت از سینه بیرون می زد. دوتا دستم را دراز کردم طرفش. صورتش آمد زیر دستم. همان خال گوشتی کنار چشم را داشت. روی صورتش دست کشیدم. چشمانش خیس بود. دست انداختم دور گردنش و محکم بغلش کردم. قلبش مثل گنجشک می زد. هنوز بوی خاکریز ها را می داد. بچه ها احمد بولدوزر صدایش می کردند.

دست هایش عین بولدوزر قوی و پرزور بود. از عملیات فتح المبین دیگر ندیده بودمش. ترکش که خوردم افتادم توی گودال به ناله کردن. دو تا دستش را عین بولدوزر انداخت زیر کمرم، بلندم کرد و روی شانه اش انداخت  تمام راه را پیاده برگشتیم عقب و او  تمام مدت مرا به کول کشید. محکم تر توی بغل گرفتمش. عکس العملی نشان نمی داد فقط هق و هق می کرد. دستم  را از روی شانه اش سر دادم پایین روی بازویش...

یکباره زیر دستم خالی شد. چنگ زدم. تنها دو آستین  توی مشتم آمد

 

 نویسنده:نیلوفر مالک


 
 
باران که می بارد...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩
 

میترسم تو نباشی و اشک های غریبانه تو باشد که از آسمان بر صورت روزگار فرو میچکد.

وقتی تو نیستی باران تمام اشک های دلتنگ را همنوا با خویش جاری میکند و بغض ها را میشکند.

وقتی تو نیستی باران همان نبودن توست که قطره قطره گریه میشود در جای جای زندگیم.

باران را بی تو نمیخواهم وقتی که نمیدانم تو در کجای زمین بر خطاهای من اشک میریزی.

و گناهان مرا دلنگرانی

باران را بی تو نمیخواهم که باران اشک توست برای شستن زمین از تمام بدی ها و زشتی ها

من اشک تو را نمیخواهم ،‌طاقت ندارم ، وقتی تو نیستی باران را نمیخواهم حتی اگر زیباترین و زلالترین باشد

تو باید بیایی تا باران به اصالت خویش بازگردد ، تو باید باشی تا باران به مژ‍ده آسمانی بدل شود و امید را زمزمه کند

تو باید باشی که در میان باران ،‌ چشمان مهربانت را به هر سو بدوزی و رنگین کمان شادی را در میان باران رحمت پروردگارت پدیدار سازی.

تو باید باشی تا باران تمام وسعت خاک را سیراب کند وگرنه دور از تو هیچ سیلابی تشنگی های زمین را اقامه نخواهد کرد .

                   بیا تا باران ببارد

                                     
        باران رحمت . . .



 
 
گر به تو افتدم نظر...
نویسنده : امین - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
 



گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم دلم نکته به نکته مو به مو

می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام

دجله به دجله ، یم به یم چشمه به چشمه ، جو به جو

 از پی دیدن رخت همچون صبا فتاده ام

خانه به خانه ، در به در کوچه به کوچه ، کو به کو

 دور دهان تنگ تو عارض عنبرین خطت

غنچه به غنچه ، گل به گل لاله به لاله ، بو به بو

 مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان

 پرده به پرده ، نخ به نخ تار به تار ، پود به پود

در دل خویش طاهره گشت و نیافت جز تو را

صفحه به صفحه ، لا به لا پرده به پرده ، تو به تو


 
 
تلنگر
نویسنده : فلق - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
 

اذا زلزلت الارض زلزالها........

آنگاه که زمین میلرزد وبار سنگینش رارها میکند:انسان غافل مدعی ازپیله غفلت خود بیرون می آید و ناله اش به آسمان میرسد وعلت این کوبش را جویا میشود ...کوبشی که در چند لحظه تمام سرمایه مادی او را نابود ساخته!!!!

می گویند قهر طبیعت/خشم زمین ...

اینها درست اما...

آیا تا به حال از خود پرسیده ایم که چرا طبیعت قهر میکند و زمین خشم میگیرد؟؟؟؟

نه...ذهن غبار گرفته مان اجازه نمیدهد حتی برای چند لحظه به مسایلی اینچنین بیندیشیم...

حال کمی بدون تعارف ورودربایستی صجبت کنیم.

آن زمان که با شیطان رجیم به معامله می نشینیم وتمام سرمایه وجودیمان این ودیعه الهی رابه <<ثمن بخس>> میفروشیم به ثمره این معامله می اندیشیم؟؟؟

آری ثمره این معامله همان قهر طبیعت وخشم زمین است...

به خود آییم.اول هم از خودمان شروع کنیم... از کلاسمان از دانشکده مان ...همین اجتماع های کوچک ...ودر مقابل شیطان رجیم سر خم نکنیم تا مغضوب در گاه خدای رحیم نباشیم...<<تقوموا لله مثنی و فردی>>


 
 
شهید شدن ما هم حکومتی است!
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
 

این مطلب حسین قدیانی که حقا قلمش سلاح او در عرصه جنگ نرم و دفاع از آرمانها و عقایدش است، بد جوری به دلم نشست. شیدای این دل نوشته اش شدم.

و البته اینجا و در وبلاگ کلاس قرارش دادم تا بقیه نیز بخوانند و لذت ببرند از آنچه که حرف دل نویسنده است و درد دل امثال من!

**********************

دومین باری که صیاد را دیدم در خواب بود و دیشب خواب بابا را دیدم دوباره. نوری بهشتی در چهره داشت و داشت اسلحه اش را تمیز می کرد تا خواب دشمن را پریشان کند. ما حتی خواب مان هم سیاسی است. ما آنقدر جمهوری اسلامی را دوست داریم که خواب مان هم مثل راهپیمایی مان حکومتی است. خواب دیدن ما هم حکومتی است. ما در خواب هم مثل وقت بیداری ساندیس جمهوری اسلامی را می خوریم و از نظام دفاع می کنیم. ما در خواب هم نی ساندیس نظام مان را فرو می کنیم در چشم آمریکا.


 
 
بیوه عاشق
نویسنده : خاتون - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
 

زن که بیوه شده بود، عاشقانه در اندوه همسر از دست رفته اش، گُر و گُر اشک می ریخت. نجیب زاده ای که عشق زن در گلویش گیر کرده بود جلو رفت و با احترام از احساسات فائقه اش با او سخن گفت. زن
بی تاب و اشک ریزان فریاد زد: حقیر پست! از جلوی چشمهایم دور شو! آخر الان هم وقت صحبت از
عشق است؟ نجیب زاده دستپاچه گفت: «می دانید! قدرت و جاذبۀ زیبایی شما چشم عقلم را کور کرده
بود.»
زن که تحت تاثیر قرار گرفته بود و تا بناگوش سرخ شده بود، گفت:
- اوه! پس اگر مرا در حالیکه این طور ماتم زده و اشک ریزان نیستم، ببینید؛ چه می گوئید؟!!

 

نوشته: آمبروز بیرس


 
 
ما را تو می‌شناسی
نویسنده : خاتون - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
 

ما خیل بندگانیم، ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی
ویرانه‌ایم و در دل گنجی ز راز داریم
با آن‌که بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی
با هرکسی نگوییم راز خموشیِ خویش
بیگانه با کسانیم، ما را تو می‌شناسی
آیینه‌ایم و هرچند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها که دانیم، ما را تو می‌شناسی
از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم، ما را تو می‌شناسی
از ظن خویش هرکس از ما فسانه‌ها گفت
چون نایْ بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی
در ما صفای طفلی نفسُرد از هیاهو
گلزارِ بی‌خزانیم، ما را تو می‌شناسی
آیینه‌سان برابر گوییم هرچه گوییم
یک‌رو و یک‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی
خطِ نگه نویسد حال درون ما را
در چشمِ خود نهانیم، ما را تو می‌شناسی
لب‌بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم، ما را تو می‌شناسی
با دُرد و صاف گیتی گه سرخوشی‌ست، گه غم
ما دُرد غم کشانیم، ما را تو می‌شناسی
از وادیِ خموشی راهی به نیکروزی‌ست
ما روزبه از آنیم، ما را تو می‌شناسی
کس راز غیر از ما نشنید بس «امینیم»
بهر کسان امانیم، ما را تو می‌شناسی


 

 سروده:آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای


 
 
لبتا
نویسنده : رضا دهقانی - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
 

با سلام. به امید خدا وبلاگ جدید بنده- به غیر از وبلاگ قبلی خودم- با موضوع سیاسی و عقیدتی راه اندازی شد. برای مشاهده اینجا را کلیک کنید


 
 
بیایید بیشتر قدر بدانیم...
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
 

 آنچه برای همگان بالاخص ما جوانان "اظهر من الشمس" است آنکه در دوران اضطراب ها، تزلزل ها و احساسات تند قرار داریم؛ دوران پرفراز و نشیب شادی ها و غم ها، سختی ها و آسانی ها و پیروزی ها و شکست ها. دوران کنجکاوی ها و یافتن پاسخ چراها. دورانی که هم جنبه مثبت دارد و البته گاهی هم منفی! دوران استقلال طلبی شدید و در عین حال طالب مدرنیته بودن! اما افسوس که گاه به اسم همین مدرن بودن با سرنوشت خود چه خواهیم کرد!!...

از این روست که سخنان زیادی در باب جوانی رانده شده است تا درسی باشد برای ما که ای جوان! قدر دوران بدان.

 

براستی چرا این گونه است که قدر جوانی را جز پیر، قدر سلامتی را جز بیمار و قدر نعمت را جز گرفتار نمیداند؟!

«اسماعیل بن فضل هاشمی از امام صادق علیه السلام پرسید:

چرا حضرت یعقوب علیه السلام طلب عفو فرزندان را به تعویق انداخت، ولی یوسف علیه السلام سریع برادران گناهکار خود را بخشید وبرای آمرزش آنان دعا کرد؟

حضرت در جواب فرموند: اول آنکه قلب جوان رقیق تر از قلب پیر است. به این جهت، یوسف از عذرخواهی برادران، زودتر متأثر شد و آنان را به سرعت بخشید.

دوم آنکه فرزندان یعقوب به یوسف ستم کرده بودند ودر حالی که یوسف خود صاحب حق بود، فوری آنها را بخشید؛ ولی یعقوب علیه السلام که باید حق دیگری (یعنی یوسف علیه السلام ) را ببخشد، این کار را به تعویق انداخت تا سحر شب جمعه برای آنان طلب آمرزش کند».

همچنین امام صادق علیه السلام درباره آیه شریفه «آیا شما را آن اندازه عمر ندادیم، تا آن که پندپذیر است، پند گیرد؟» می فرمایند: «این آیه، سرزنش جوانان غافلی است که به سن جوانی  رسیده اند و از فرصت جوانی استفاده نمی کنند.

امام علی علیه السلام درباره کسانی که دوران سلامت و قوّت جوانی  را به غفلت گذرانده اند و از نعمت های الهی بهره درست و کافی نبرده اند، چنین فرمودند که:

در دوران سلامت بدن، سرمایه ای فراهم نکردند و در اولین فرصت های زندگی و نیرومندی، درس عبرتی نگرفتند و درخشنده ترین روزهای عمر را به رایگان از کف دادند.

امام خمینی رحمه الله علیه در این رابطه چه زیبا فرمودند :

«یک سال دیگر از عمر ما گذشت. شما جوانان رو به پیری و ما پیران رو به مرگ پیش می رویم. در این یک سال شما به حدود تحصیلات واندوخته های علمی خود واقفید و می دانید چه اندازه پایه های علمی خود را بالا برده اید، لیکن راجع به تهذیب اخلاق، تحصیل آداب شرعیه، معارف الهیه و تهذیب نفس چه کرده اید؟ وچه قدم مثبتی برداشتید؟ متأسفانه باید عرض کنم کار چشم گیری نکردید... جوانان ننشینند که گرد پیری، سر و روی را سفید کند (ما به پیری رسیده ایم و به مصائب و مشکلات آن واقفیم). شما تا جوان هستید، می توانید کاری انجام دهید. تا نیرو و اراده جوانی دارید، می توانید هواهای نفسانی و خواسته ها را از خود دور سازید.

ولی اگر در جوانی به فکر اصلاح و ساختن خود نباشید، دیگر در پیری کار از کار گذشته است. قلب جوان، لطیف و ملکوتی است و انگیزه های فساد درآن ضعیف است؛ لیکن هرچه سن بالا رود، ریشه گناه در قلب، قوی تر و محکم تر می گردد، تا جایی که دل کندن از آن ممکن نیست... شما جوانید، اگر این اوقات گران بها و بهار جوانی را در راه خدا و هدفی مقدس و مشخص به کار اندازید، ضرر نکرده اید، بلکه دنیا و آخرت شما تأمین است».

پس بیایید قدر جوانیمان را بیشتر بدانیم چرا که به گفته خواجه عبدالله انصاری: «بهار حیات را تیر ماهی است و بامداد عمر را شبانگاهی. پس زود شو آگاه و روی آور به راه که هر که در جوانی تخم عبادت نکاشت، زیان کرد و سود بر نداشت.»

و حسن ختام کلام را نیز با این موعظه‌ی پدرانه حضرت امام  به پایان می‌برم که تأکید داشتند: «هان ای عزیز! از خواب غفلت بیدار شو! از غفلت تنبه پیدا کن و دامن همت به کمرزن و تا وقت است، فرصت را غنیمت بشمار و تا عمر باقی است و قوای تو در تحت تصرف تو است و جوانی برقرار است و اخلاق فاسد بر تو غالب نشده، چاره کن! و...»

-----------------------------------------

١-آنچه آمد اعلام خطریست برای همه ؛ همه در معرض لغزشیم!!

به امید آنکه چاره ای بیندیشیم...

٢-قصد این نوشته موعظه و نصیحت نیست که  این بنده ی عاصی هماره از منبر توصیه و نصیحت بر کنار باد!!

یا حق


 
 
شرمندتم!
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
 

هنوز خستگی شب عملیات رو می شد توی صورتش دید.
سرکوچه که رسید ادای احترام کرد؛ «سلام داش اسماعیل! هنوز شرمنده تم ولی به دلم برات شده همین روزا...» بغض غریبی راه گلویش را بست! با چفیه عرق پیشانیش را پاک کرد و آرام رفت جلوی در ایستاد.
صدای موتور اصلا حواسش را پرت نکرد! دستش را که گذاشت روی شاسی زنگ، پشتش تیرکشید! در باز شد و موتوری ته کوچه ویراژ داد و محو شد!

نویسنده:

میرشمس الدین فلاح هاشمی

 


 
 
شاد فکر کنید ؛ شاد زندگی کنید
نویسنده : خاتون - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
 

آیا گمان می کنید که خوشبخت بودن آرزویی دور و دست نیافتنی است؟ آیا معتقدید که حوادث خارجی، خوشبختی را به شما هدیه می کنند؟ در این صورت ، احتمال دارد که از زندگی خود رضایت نداشته باشید. برعکس اگر گمان می کنید که خوشبختی در اندیشه و ذهن شما پنهان شده است ، فرصت برای ساختن یک زندگی مملو از شادی و رضایتمندی در پیش روی شما قرار دارد . گی ماتسون ، مشاور خانواده از  رهنمودهای زیر را برای کسب رضایت از زندگی فردی و اجتماعی ارائه می دهد:

1)    نعمت هایی را که خداوند به شما عطا فرموده است ، بشمارید .

حق شناسی و قدردانی لازمه خوشبختی است . پس بهتر است که هر روز برای کمترین چیزی که در اختیار دارید، سپاسگزار باشید.

2)    ازخود بپرسید :" چه چیزی برای من بیشترین اهمیت را دارد؟"

سعی کنید که به ارزش های خود توجه بیشتری داشته باشید ، ( مثل جنبه اخلاقی کار خود). به ارزش هایی بها بدهید که در زندگی به کار می روند . توقعات و انتظارهای غیرقابل کنترلی را که نمی توانید بر آنها مسلط شده و آنها را عملی و قابل اجرا سازید ، برای خود ایجاد نکنید .

3)    به واقعیت ها بیندیشید.

بررسی ها نشان داده است که موش های آزمایشگاهی وقتی در مسیری ناشناخته ( پازل ) به دنبال پنیر می روند، اگر فقط دوبار، با نبودن پنیر، رو به روشوند از تکرار آزمایش خود داری می کنند یا مسیر حرکت خود را تغییر می دهند، در حالی که ما انسانها، بارها و بارها به دیوارهای غیر واقعی تکیه می کنیم و راه های تکراری را می پیماییم حتی اگر " پنیری" وجود نداشته باشد!

براساس نظر متخصصان ، شادترین مردم ، کسانی هستند که امیدها و آرزوهایشان بر پایه " واقعیت " استوارست .

( کسانی که اگر جای خالی " پنیر" را ببینند مسیر خود را عوض می کنند.) پس با خود رو راست باشید و سعی کنید آنچه که دارید و آنچه را که دنبال می کنید ، واقعی باشد. درغیر این صورت به سوی یأس و ناامیدی سوق خواهید یافت .

4)    از مسیری که آغاز کرده اید و به پیش می روید ، لذت ببرید.

موفقیت خود را از طریق " شایدها" و " ممکن ها" ارزیابی نکنید . بلکه درراه درست قدم بردارید تا بتوانید میزان کسب موفقیت خود را بسنجید.

5)    یک فعالیت تازه را شروع کنید .

در فعالیتی که حتی ممکن است نتوانید آن را به خوبی انجام دهید، به طور منظم و با برنامه ریزی شرکت کنید. دراین صورت آنچه به دست می آورید مهارت تازه ، اعتماد به نفس بیشتر و سرگرمی است .

و آنچه از دست می دهید زمانی است که صرف شده است ( لطفاً به شماره 9 توجه کنید)

6)    از وسواس بیش ازحد دوری کنید .

آیا تا به حال با فرد وسواسی ای رو به رو شده اید که خوشحال و راضی باشد؟ احتمالاً خیر، زیرا درزیر ماسک وسواس، ترس پنهان شده است . ترس از اشتباه کردن و پاسخگویی به عواقب ناشی از آن.

متخصصان معتقدند که وسواس یکی از بزرگ ترین موانع تحقق آرزوهاست .

7)    مثبت فکر کنید .

مثبت فکر کردن، کلیدی است که می تواند جهانی از تغییرات را شکل بدهد. نگویید : " سعی خودم را می کنم ." بگویید: " من انجام خواهم داد."

8)    با آنچه که در اختیار دارید کار کنید.

حتی زمانی که اوضاع ، امیدوار کننده نیست ، بهتر است فهرستی از آنچه که در اختیار دارید تهیه کنید. مانند یک شغل ، یک دوست خوب ومهارت های اجتماعی و آنها را برای پیشرفت خود به کار ببرید .

9)    توجه خود را به موضوعات بی ارزش معطوف نکنید.

اگرخود را به دست رسانه ها و آگهی ها بسپارید ، طبق آنچه که " دارید" ارزشیابی  می شوید ، نه آنچه که " هستید" . این ملاک ارزشیابی ، رفته رفته جوانترها را نیز متأثر می سازد . درحالی که ارزش انسان از محیط خارج به او اضافه نمی شود، بلکه ارزش فردی انسان را ، توانایی پذیرفتن مسئولیت گزینش ها، مقابله ی اندیشمندانه با مشکلات ، شناختن اهداف و برنامه ریزی  برای رسیدن به آنها و پذیرفتن مسئولیت اندیشه ها  و احساسات مشخص می سازد . هندیها معتقدند که هر گزینش و انتخاب تازه ای که می کنید همانند دانه ی گیاهی است که می کارید ،  گزینش شما رشد می کند و به  بار می نشیند. اگر احساس " کم ارزشی " ، می کنید ، بهتراست به جای این که وسوسه شوید  به خرید بروید و به آنچه که " دارید " بیفزایید ، پیاده روی کنید ، یا با یک دوست خوب به گفت و گو بنشینید .

10) با  توکل به آفریننده جهان ، آرامش پیدا کنید .

همواره به یاد داشته باشید که :" یاد خدا آرامش بخش دلهاست ".

 

 


 
 
هشداری صمیمانه!
نویسنده : امین - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
 

نه با آن ماسک بی تفاوتی که به چهره می زنی

نه با گشتن به دیگر سو

ونه حتی با آن نگاهی که چون سارق پلیدی

از من می ربائی و می روی

با گام هائی شتابان

از دلی که بر جا گذاشته ای میگریزی

و من اینجا فریادی می شوم،

هشداری گوش خراش ومیخکوب کننده

و بلند ترین صداهایم من برای بر جا میخکوب کردنت.

کسی نمی تواند

نباید

نمی شود

راه مرا سد کند

و من تا آخرین لحظه های این فرصت

و گذر آن آخرین نسیم طراوت و مهربانی

حتی با دست های لرزان وهجوم آتش ونوری که به خاموشی می گراید 

اندک اندک فغان میکنم وبه آسمان چشم می دوزم

و قلبم هرلحظه

همیشه

همواره

تا ابد 

بستر پذیرنده باران است

آغوشی باز،آموخته و آماده و آراسته

تا آخرین لحظه


 
 
بهار
نویسنده : خاتون - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩
 

 

ciliegi_big.jpg

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار 
 خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار 
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار 
 که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار 
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق 
 نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار 
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست 
 دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار 
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود 
 هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار 
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند 
 نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار 
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند 
 آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار 
هر که امروز نبیند اثر قدرت او 
 غالب آنست که فرداش نبیند دیدار 
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش 
 حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار 
کی تواند که دهد میوه‌ی الوان از چوب؟ 
 یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار 
وقت آنست که داماد گل از حجله‌ی غیب 
 به در آید که درختان همه کردند نثار 
آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب 
 سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار 
باش تا غنچه‌ی سیراب دهن باز کند 
 بامدادان چو سر نافه‌ی آهوی تتار 
مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید 
 صد هزار اقچه بریزند درختان بهار 
باد گیسوی درختان چمن شانه کند 
 بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار 
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر 
 راست چون عارض گلبوی عرق کرده‌ی یار 
باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید 
 در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟ 
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز 
 نقشهایی که درو خیره بماند ابصار 
ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن 
 همچنانست که بر تخته‌ی دیبا دینار 
این هنوز اول آزار جهان‌افروزست 
 باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار  


 
 
در غم فراق یار...
نویسنده : امین - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩
 

خنده هایِ سرخِ نار٬ دستِ نارسیده ام

                                      از برایِ وصلِ یار٬ حسرتی کشیده ام

باز جام و شام و تار٬ هوش پرکشیده ام

                                    باز قاب و عکسِ یار٬ وصلِ نارسیده ام

شعله می کشد شرار٬ از فرازِ سینه ام

                                   اشک ها چه بی قرار٬ می رود زِ دیده ام

در غمِ فراقِ یار٬ رختِ تن دریده ام

                                    از حصار و دام و دار٬ مرغ پرکشیده ام

رفته او از این دیار٬ رفته او زِ دیده ام

                                     آه و اشک و انتـظار٬ همـدم همیـشه ام

 


 
 
هیچ کس مرا درک نکرد...
نویسنده : امین - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
 

  

    هیچ کس درد مرا درک نکرد       

                                             ناله ی سرد مرا درک نکرد

   شب پاییزی این شهر غریب        

                                            روح شبگرد مرا درک نکرد

   بین این مردم بی درد، کسی      

                                             وسعت درد مرا درک نکرد

   ذهن آیینه ی رویایی دوست        

                                            چهره ی زرد مرا درک نکرد

 

 


 
 
سانحه عاشقانه !
نویسنده : امین - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

برگرفته از سایت : آریا کلیک


 
 
 
نویسنده : امین - ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
 

        دیگر کسی به کلبه ما سر نمی زند

                                              یک آشنای حلقه بر این در نمی زند

       رفتیم ما ز خاطر یاران و دوستان

                                               قلب کسی به خاطر ما پر نمی زند

انصافا یا سطح توقع ما بالا رفته یا دوستان و آشنایان کم مهر و محبت شدند و نوروز امسال مثل هر سال نیست، کسانی که سالی به دوازده ماه با ما کاری نداشتند حداقل تا نوروز پارسال قدم رنجه میکردند تشریف می آوردند منزل یا یه تماسی می گرفتند یا یه ایمیل میفرستادند یا به شکل خوش بینانه یه اس ام اس میفرستادند ولی امسال عمونوروز کم لطفیشون شامل حال ما بوده که سعادت نداشتیم روی ماه عزیزانمون رو ببینیم..به قول زنده یاد پدربزرگم (که انصافا امسال جای خالیشون خیلی محسوس هست و تا سال گذشته به عنوان بزرگ خاندان عامری، خیلی از عزیزان رو در روز نخست عید منزل ایشون زیارت میکردیم):

    ارزش عـمر به دیـدار عـزیزان باشـد 

                                     هر کس این راه نرفته ره او راه خطاست

   امیدوارم که عید امسال برای شما به این سبک و سیاق نباشه و بین عزیزانتون   حس وفاداری همچنان حکومت کنه.