Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

حدیث عشق
نویسنده : رضا دهقانی - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
 

 

     حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را                                 

                                       به خون نشانده دل دودمان عالم را

غم تو موهبت کبریاست در دل من

                                       نمی دهم به سرور بهشت این غم را

غبار ماتم تو آبرو به من بخشید

                                      به عالمی ندهم این غبار ماتم را

به نیم قطره ی اشک محبتت ندهم

                                    اگر دهند به دستم تمام عالم را

به یمن گریه برای تو روز محشر من

                                     خموش می کنم از اشک خود جهنم را

اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم

                                       هزار بمیرم، نبینم آن دم را

من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند

                                      خدا هر آن چه کند از توام جدا نکند

برای لحظاتی (چه می گویم)برای عمری (نمی دانم)شاید هم برای یک صبح تا عصری .زمین و زمان دوست داشتند این لحظات زود بگذرد .چون در گیجی محض بودند ،صحنه هایی را می دیدند که لالشان کرده بود.می خواستند فریاد بزنند .اما می دانستند هر چه بگویند باز هم جفا کرده اند.لال شدند.گنگ شدند .بی چاره شدند و فقط نگاه کردند و فقط نگاه کردند و باز هم نگاه کردند   و حکایت ها شروع شد ...

(٠شعر از شاعری گمنام) 


 
 
لحظه های کاغذی
نویسنده : امین - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

خسته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

حظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری


 
 
سلام من به محرم
نویسنده : خاتون - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

 

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

                                           بـه لطـمه‌هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

                                            بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

                                            به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی

سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش

                                            به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب

                                            بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل

                                            بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـامـت اکـبـر

                                            بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

سلام من به محرم به دسـت و بـازوی قـاسم

                                            به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره‌ی اصـغـر

                                           به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره‌ی اصـغـر

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه

                                           بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـاشـقـی زهـیـرش

                                          بـه بـازگـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـیـبش

                                          به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب

                                         بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش

                                         سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش

 


 
 
فرهنگ لغت عربی به فرسی وبالعکس
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

فرهنگ لغت زیر با بیش از 50000 لغت برای ترجمه عربی به فارسی و بالعکس می باشد. قابلیت جستجوی پیشرفته نیز از امکانات خوب این نرم افزار موبایل است. این فرهنگ لغت با فرمتjar ،قابل اجرا بر روی اکثر موبایل ها می باشد.

 

 

دانلود


 
 
دانشگاه آزاد است!
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
 

   دانشگاه آزاد است!

  

«سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت»

دانشگاه آزاد است!

همان جا که سخاوت اولین حرف الفبا هست!

و نرخ علم آموزی به نرخ خون بابا هست!

نفس ها نرم!سرها گرم!

حیا خواب و در دیزی ما باز است!

کبوتر….بی کبوتر

از با باز است!

مدیر من جوانمرد من ای فردین تر از فردین

بیا پهلوی من بنشین!

اتاق درس ما بس ناجوانمردانه تنگ است ..آی!

«دمت گرم وسرت خوش باد!»

سلامم را تو پاسخ گوی و درب بسته بخت مرا بگشای! 

منم من خواهر مردم!

منم من دختری مبهوت و سردرگم!

منم آواره از کرمان و رشت و بهبهان و قم! 


نه خر پولم نه خر زورم!

همان معمور(!)معذورم!

بیا گز کن زبانم را نترس از نیش زنبورم! 

مدیرا ساقی جیبت تمام هیکلش از قرض می ترسد

و تا هفتاد و هف پشتش ز اسم درس می لرزد!

مدیر مالی! ای آقا

سراغت آمدم تا وام بستانم

که شاید مدرک ریم دام دارام دام دام

بستانم!

چه می گویی چک و سفته….؟!

فریبت می دهد

اینها که می بینی

لباس دختر دخترعموی مادر همسایه مان حاجی قلی خان است!

و این سرخی دستم یادگاری از یخ حوض "زمستان" است!  

«سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت»

هوا دلگیر،شکم ها سیر، دل ها شیر

پدرها پیر!

وجمعی همچنان با قیمت فردای کشک آلود خود درگیر!

صدایی گر شنیدی می رسد از دور

یقیناً وز وز باد است!

دانشگاه آزاد است

 


 
 
فرق تو عقربه های ساعت
نویسنده : خاتون - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
 

 

عقربه‌های ساعت را نگاه کن. پر شتاب می‌گذرند.

این شتاب عقربه‌های ساعت، همان لحظه‌های گذر عمرند،

عمری که نمی‌توانی برگردانی‌اش، مثل بهاری که رفته و خزانی جایش را گرفته است...

کاش می‌شد برای لحظاتی هر چند کوتاه، این عقربه‌ها را نگه داشت!

اما تو که مثل عقربه‌های ساعت نیستی، هستی؟

تو می‌توانی لحظاتی بایستی و تفکری و نگاهی شاید، نمی‌توانی؟

می دانم لحظه‌های گذران عمر را نمی‌توان بازگرداند، کودکی از دست رفته، نوجوانی تمام شده

و جوانی را که دارد می‌گذرد...

اما لحظه‌ای بایست، نفسی تازه کن و در آینه ادارکت، نظری به خویشتن بینداز...

نکند در این گذر تند، خودت را جا بگذاری، فراموش کنی، از یاد ببری...

خودت را نگاه کن که تصویری روشن از هدفی،

سرشاری از نشانه‌های روشنی از او، از هدف، از چرایی بودن

و اگر خودت را نبینی، نیابی و نشناسی... چگونه می‌خواهی او را بشناسی، هدف را، راه را، جهان را...

او تو را تجلی گاه حضور خویش خواسته و تو همه جا به دنبال او گشته‌ای!...

حالا در این سرزمین، در این جایگاه هبوط آدم، دمی چشم‌هایت را ببند و با چشم دل، خودت را بنگر

خودت را ببین، بشناس و دریاب تا نشانه های او را ببینی، او را بشناسی و هدف را دریابی...

این شاید کوتاهترین و نزدیک‌ترین راه رسیدن باشد...

 

وَ فِی الأرض آیَاتٌ لّلمو قِنین (ذاریات: ۲۰)

 

و همین زمین پر است از نشانه‌ها! البته برای اهل یقین

 

 


 
 
السلام علیک یا ابا عبد الله
نویسنده : خاتون - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
 

 

بارها خوانده ایم  "مصیبتاً ما اعظمها..."  که مصیبتی بزرگتر از این مصیبت نیست.وسالها بر این مصیبت اشک ریخته ایم .و حقاً که کدامین مصیبت این چنین جاودانه می شود؟

هر درد و رنجی پس از مدتی رنگ می بازد و کهنه می گردد،چنان که در نهایت آهی می کشیم وفکر را عوض می کنیم.اما این مصیبت رنگ دیگری دارد .این مصیبت ،جاودانه است انگار،که بزرگترین مصیبت هاست.

مصیبت کربلا ،تنها مصیبت کشته شدن هفتاد و دو انسان و آواره شدن عده ای از زنان و کودکان نیست.

مگر در طول تاریخ کم بوده است تعداد آنان که تشنه کشته شده اند ؟و مگر کم بوده تعداد کودکانی که در جنگ ها کشته شده اند؟مگر کم بوده است تعداد سرهای به نیزه رفته ...نه ، مصیبت اعظم به این ظواهر محدود نمی شود،نمی تواند که محدود شود اگر که دیگر بزرگترین و دردناکترین نبود،دیگر جاودانه نبود.

مصیبت کربلا ،حاصل ریخته شدن خون خداست . حاصل اینکه شهید تشنه ،حجت خدا بوده است.اینکه تمامیت حق در مقابل عده ای به ظاهر مسلمان ایستاده است و از حق سخن گفته ،اما در نهایت ماجرا چنان بود....

مصیبت از آنجایی است که سخن فرزند رسول خدا شنیده نمی شود.

مصیبت آنجایی است که یاور دین خدا ،تنها هفتاد و دو یار دارد .

و تازه ماندن درد و رنج از این است که امروز هم ،حجت خدا تنها مانده است.

مصیبت کربلا به خاطر ارزش خون های ریخته شده است. به این که بزرگ مردانی کشته شدند و خاندان پاک رسول خدا به اسارت و تاراج رفت ،تا ندایی را در تاریخ جاودانه کند .

تا امروز، من شیعه ، هشیار باشم ،تا امروز آزاده باشم و برای آزادگی تلاش کنم ،تا امروز از معصیت دور باشم ،تا  به امام خود وفادار باشم ...تا امروز بنده خدا باشم و بندگی اش را کنم چونان که حسین(ع)بندگی اش را به رخ کشید با ندای 

 " الهی رضاً برضائک،تسلیماًلقضائک "

و امروز من چه می کنم در قبال این خون ها؟

درد آنجاست که من چگونه ام نسبت به وظائفم؟

چگونه ام نسبت به خدایم؟

چگونه ام نسبت به امام زمانم؟؟؟

چگونه جهاد می کنم در راه حق؟

چگونه در نافرمانی حق می ایستم چونان که حسین(ع) ایستاد و هدفش را نهی از بدی ها خواند .

اینکه من امروز چه کرده ام تا در قبال آن خونها شکرگزار باشم ،که اینها همه نعمت هدایت پروردگار من بوده است.

مصیبت اینجاست که قیام برای من بوده است و هدایت من،و من گویا پشت کرده باشم به این نعمت ،به راستی مصیبت اینجاست " امّا شاکراً امّا کفوراً "

و مصیبت کربلا از آن حاصل میگردد که تمام اشک های من پیش از آنکه از سر فهم مصیبت باشد ،از سر مستضعف انگاری اهل بیت است!

مصیبت آن است که که فکر را در مجالس خود کم اهمیت انگاشته ایم و ظواهر را پر ارزش شمرده ایم ،آن چنان که مجالس وعظ بی رونق و مجالس مدح پرهیاهوست.

مصیبت آنجاست که حتی ذکر مصیبت اهل بیت به گناه آلوده میشود و گاهی به افراط و گاهی به سطحی نگری .

مصیبت آن است نه امام خود را شناخته ایم ،نه راهش را ،همچون کوفیانی که امام خود را می خواندند و ندایش را نمی شنیدند.

و مصیبت آن است که تمام تلاش های مجاهدین کربلا ،امروز به داستانی تبدیل شده است و تفکر در بطن آن گویی مکروه می نماید ...

و یک کلام ، مصیبت را باید آن جا دید ، که هنوز ، مولایمان در پس پرده های غیبت اشک می ریزد و بازگشتش ، هر روز به دست ما به تعویق می افتد و ما.....!

 

 


 
 
جمعه ها...
نویسنده : خاتون - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
 

 

 

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه اشک ها به سینه ها رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم، نه

برای عده ای ولی چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته رابه انتظار جمعه ام

دوباره صبح ..ظهر ..نه، غروب شد نیامدی


 
 
داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش
نویسنده : امین - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

 یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

 شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

 طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

 ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

 شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

 چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

 بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

 


 
 
تلنگر
نویسنده : موحد - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
 

 در شهر فورت لاردیل، فلوریدا، مردی را می­شناختم که مبتلا به سرطان خون بود.پریده رنگ و نحیف می­نمود و هر روز ضعیف تر می­شد و غم انگیزتر آنکه بیماریش را می­شناخت و حدود باقی مانده از عمرش را می­دانست.در آپارتمان کوچکی در همسایگی من زندگی می­کرد و من هرگز ندیدم که خویشاوندی به دیدارش بیاید.هر روز در هوای خنک صبحگاهی می­دیدمش که لباس تمیز و رنگینی به تن داشت و در حاشیه­ی زمین گلف به سمت جنگل می­رفت.آرام و صبور می­گذشت برای تماشای جهان. با من آشنا بود و اگر دل را به دل راهی باشد بسیار دوستم می­داشت.گاه فرصتی دست می­داد به تبادل کلامی و سخن همواره از زندگی بود.

لبخند مهربان و باشکوهی که هیچوقت از لبانش محو نمی­شد، خط اتوی شلوار سبز رنگش و کفش­های سفید و تمیزی که او را به گردش روزانه می­بردند را هرگز فراموش نمی­کنم.اغلب یک پیراهن آسمانی  رنگ به تن داشت و در زمستان­های ملایم آن منطقه­ی استوایی، معمولا کتی به رنگ قرمز تیره می­پوشید و با این همه رنگ روی چمن مرطوب می­رفت.

در یکی از همین روزهای زمستانی باز به هم رسیدیم.چند قدمی همراهش رفتم.خسته شد.روی تنه­ی بریده­ی درختی آرام و با زحمت نشست.من هم پیش پایش روی چمن­ها چهار زانو زدم.حالا مقابل من بود.چهره­ی خشک ولی مصمم.حرفمان گل انداخت و از هر دری سخنی.                                    بعد من ناگهان پرسیدم:«راستی برای کریسمس چه کرده­اید؟دو هفته بیشتر نمانده است.»                   تلنگری...نه تکان شدیدی به آرامش برکه­ی خیال من.                                                           به چشمهایم نگاه نکرد.لبخندی زد وگفت:«برای من هر صبح که چشم باز می­کنم و خورشید را از پنجره­ی اتاقم می­بینم، کریسمس است.من همه­ی روزها را مثل کریسمس دوست دارم.»

سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاهی کرد و باز لبخند زد.

خدای من، چیز غریبی است این زندگی...

نه، او تا کریسمس زنده نماند اما میراث باشکوه او برای من همیشه تازه و شیرین است.

 

             «هر روزی می­تواند نوروز باشد.اهمیت در نگاه ماست»


 
 
زیباترین قلب
نویسنده : امین - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که

 زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای

 بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به

 راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با

کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیرمردی جلوآمد و گفت...


 
 
سه پیرمرد !
نویسنده : امین - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

خانمی ۳ پیر مرد جلوی درب خانه اش دید.

- شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل.

+ اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند.

همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.

بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شویم.

خانم پرسید چرا؟

یکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن یکی موفقیت و دیگری عشق است. حال با

همسرتان تصمیم بگیرید کداممان وارد خانه شود.

بعد از شنیدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شاید خانمان کمی بارونق

 شود.

همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقیت نه؟

عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از

عشق و محبت خواهد شد.

شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بیاید. خانم به خارج خانه رفت و از

 عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.

۲ نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت

 کردم!

یکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و یا موفقیت را دعوت می کردید، ۲ نفر دیگرمان

 اینجا می ماند. ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنیم.

هر جا عشق باشد
موفقیت و ثروت هم هست!

 

 

 


 
 
اقتصاد گاوی !
نویسنده : امین - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

این مطلب فقط به منظور طنز و تغییر روحیه در وبلاگ است

اقتصاد سنتی و مرسوم

دو تا گاو ماده دارین....

یکیش رو می فروشین و یه گاو نر می خرین ... به تعداد

 گاوهای گله شما افزوده میشه و اقتصاد رشد می کنه... پول

براتون همینطور سرازیر میشه و می تونین به بازنشستگی

و استراحت بپردازین ...

اقتصاد هندی

دو تاگاو ماده دارین ....اونها رومی پرستین وعبادت میکنین !


اقتصاد پاکستانی

هیچ گاوی ندارین ... ادعا می کنین که گاوهای هندی مال شما

 هستن ... ازآمریکا طلب کمک مالی می کنین ... از چین طلب

 کمک نظامی می کنین ... از انگلیس هواپیماهای جنگی ... از

ایتالیا توپ و تانک ... از آلمان تکنولوژی ...از فرانسه زیر

 دریایی ... از سوییس وام بانکی ... از روسیه دارو ... و از

ژاپن تجهیزات ... با تمام این امکانات گاوها رو می خرین و

بعد ادعا می کنین که توسط جهان مورد استثمار قرار

گرفتین !!

اقتصاد آمریکایی

دو تا گاو ماده دارین .... یکیش رو می فروشین و دومی رو

 تحت فشار مجبور می کنین که به اندازه ء ۴ تا گاو شیر تولید

کنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می

کنین ... تقصیر رو گردن یه کشور گاودار میندازین وبعد

طبیعتا" اون کشور یه خطر بزرگ برای بشریت به حساب

میاد ... یه جنگ برای نجات جهان به راه میندازین و گاوها

رو به چنگ میارین !

اقتصاد فرانسوی

دو تا گاو ماده دارین...دست به اعتصاب می زنین چون می

خواین سه تا گاو داشته باشین!

اقتصاد آلمانی

دو تا گاو ماده دارین .... اونها رو تحت مهندسی ژنتیک قرار

میدین ...بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می کنن و ماهی یه

وعده غذا می خورن و خودشون شیرشون رو می دوشن !

اقتصاد انگلیسی

دو تا گاو ماده دارین .... که هر دو تاشون گاو دیوونه هستن!

﴿جنون گاوی دارن ! ﴾

اقتصاد ایتالیایی

دو تا گاو ماده دارین .... نمی دونین که اونها کجا هستن ...

پس بیخیال میشین ومیرین سراغ ناهار و شراب و

استراحتتون !

اقتصاد سوییسی

 شما ۵٠٠٠ گاو دارید که هیچکدامشان مال خودتون

نیستن ... از کشورهای دیگه پول می گیرین که دارین

گاوهاشون رو نگه می دارین !

اقتصاد ژاپنی

دو تا گاو ماده دارین .... اونها رو از نو طراحی ژنتیکی می

کنین ... هیکل گاوهاتون یک دهم اندازه ء طبیعی میشه و ۲۰

برابر معمول هم شیرتولید می کنن ... بعد شونصد تا کارتون و

عکس برگردون و آدامس با شخصیت گاوهاتون با چشمهای

درشت می سازین و اسمش رو میذارین Cowkemon و

توی تمام جهان پخش می کنین و می فروشین!

اقتصاد روسی

دو تا گاو ماده دارین .... اونها رو می شمرین و متوجه میشین

که ۵ تا گاو دارین... اونها رو دوباره می شمرین و می فهمین

که 17 تا گاو دارین ... اونها رو دوباره می شمرین و متوجه

میشین که 42 تا گاو دارین ... یه بطری ودکای دیگه باز می

کنین و به خوردن و شمردن ادامه میدین !

اقتصاد چینی

دو تا گاو ماده دارین .... ۳۰۰ نفر آدم دارین که گاوها رو می

دوشن ... بعد ادعا می کنین که سیستم استخدامی و شغلی

کاملی دارین و تولیدات گاویتون در سطح بالایی قرار داره و

هر کس روهم که آمارواقعی رو بیان کنه بازداشت می کنین !

اقتصاد ایرانی

دو تا گاو ماده دارین که هر دو تاشون از باباتون به ارث

رسیده ... یکیش رو دولت بابت عوارض و مالیات بر ارث  

 ضبط می کنه ... دومی رو هم قربونی می کنین و نذر قبولی 

توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن

سالم و عقل درست و حسابی وغیره می کنین! ... و اقتصاد

کماکان دچار اختلال می ماند


 
 
پیام تسلیت
نویسنده : امین - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
 

همکلاسی بسیار عزیز؛ آقای امیدی فر

باسلام.

خبر درگذشت پدربزرگ گرامیتان موجب تاثر وتاسف

همکلاسیان وعلی الخصوص باعث تالم قلبی اینجانب گردید.

بدینوسیله از جانب خود و همکلاسیان محترم این واقعه تلخ را

تسلیت عرض نموده، برای جنابعالی صبر جمیل و برای آن

 گرامی مرحوم علو درجات را از درگه خداوند رحمان

خواستارم.

 


 
 
عرفات دل...!!!
نویسنده : منتظر المهدی(عجل الله) - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
 
امروز، به عرفاتی که در «من»، قد کشیده است، با تمام دلم قدم می‏گذارم! فرصتی دست داده، تا خود، این مدّعی عنوان خلیفه اللّهی را، به پای میز محاکمه بکشانم. باید لحظه‏های خطا کارم را، بی‏هیچ تعارفی، به قضاوت بنشینم! گذشته‏ی اندوهگینم را عارفانه بنگرم و صادقانه به اعتراف برخیزم.
فردا دیر است! امروز، باید خودم را بشناسم! بدانم کیستم و کجای عالم ایستاده‏ام؟!
ای روح خسته و آشفته‏ی من! شتاب کن! بلندتر قدم بردار! دیار معرفت، نزدیک است و من، بوی خوش «عرفه» را می‏شنوم! امروز، می‏خواهم غل و زنجیر اسارت از پایت، بگشایم و یوق بندگی «تن»، از گردنت بردارم! می‏خواهم به بال‏های همیشه بسته‏ات، وسعت پرواز ببخشم! ... با من بیا!
تو را به سرزمینی می‏برم که تمام سروهایش، از بار تعلّق آزادند! به دیاری که زیر «چرخ کبودش»، تمام «همّت‏ها» رنگ «او» را دارند و دل‏ها، «هروله‏ی» قُرب و اشک‏ها، طعم نیاز و سرها، همه سودای بندگی‏اش را! تو را به سرزمینِ کشف و شهود می‏برم؛ تاعظمتِ گشمده‏ات را بیابی و وسعتِ بی‏نهایتت را به تماشا بنشینی! فردا دیر است! همین امروز، باید دنیای درونم را بشناسم و سرگردانی‏ام را به مقصد برسانم! راه سخت و طولانی است و من، توشه‏ای جز حسرت و گناه، به همراه ندارم! باید تا قلّه‏ی «ندامت» صعود کنم و گردنه‏های وحشتناک «جهل و هوی» را دور بزنم. باید از آهِ جانسوز توبه، آتش‏فشان خاموشِ وجدانم را شعله‏ور سازم.
باید از برهوت «منیّت‏ها» عبور کنم و دریا دریا گناهم را پشت سر بگذارم!
آه، چه راهِ دشواری را پیش رو دارم!
باید امروز در عرفاتِ وجودم جاری شوم و از رایحه‏ی دل‏انگیزِ «دعا»، مست و سرشار.
امروز، وسعتِ بی‏نهایت خدا را، به رُخ خود خواهم کشید! باید امروز، ساکنان عرش و ملکوت، با فریاد «اَنْتَ الّذی»های من، هم‏آوا شوند و از اعتراف «انا الّذی»،هایم، به شِکوه، آیند!
امروز، صحرای عرفاتِ وجودم را، به بهشتِ دل انگیزی از «عرفه» مبدّل خواهم ساخت و هم‏زمان با هبوط «منیّت‏ها»، لحظه‏ی قشنگِ تولّد «آدمیّتم» را جشن خواهم گرفت.

 ما را هم از دعای خیرتان بی بهره نگذارید!

یا حق...