Redirect Code

Page has moved

Redirector Code

دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران ورودی 1387

شریعت
نویسنده : رضا دهقانی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
 

                                    شریعت, طریقت, معرفت

((صبغه الله ومن احسن من الله صبغه و نحن له عابدون))

خداوند متعال بنا بر سنت لطف خود پیامبران را به سوی مردم فرستاد ،او برنامه ای را مدون کرد تا چیزی را که به خاطرش این همه مخلوقات را اعم از زمین و آسمان ها و کرات و گیاهان و سنگ ها حیوانات را در گیر آن کرده بود را به سرانجام برساند و آن کمال انسان بود ،عبادت انسان بود و آزمایش انسان بود و در یک کلام عبودیت انسان بود

 او می خواست شناخته شود ،گوهری بود ناشناخته و انسان را خلق کرد و به او آموخت که تو شناختن می دانی تو می توانی مرا بشناسی تو اصلا برای من هستی(( خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی))او از عبادت های بی روح فرشتگان به تنگ آمده بود و از چیدمان بی روح  مدایح  دنبال ظالم نادانی می گشت تا قرعه ی کار را به نام او بزند. اما در این راه – یعنی راهی که در انتها باید خدا شناخته می شد- خواست که ابلیس هم باشد ،خواست که نفس هم سر راهش باشد ،خواست اوامرش را به انسان عرضه کند و بعد به تماشا بشیند و ببیند که این انسان چه گلی به سرش می زند آیا لایق بودن هست؟

آری ساده نبود ، شریعت را برای پیمودن طریقت و درانتها کسب معرفت شرط دانست یعنی قوانینی که محدودیت می آورند و از همین است رهایی به استقبال می آید , رهایی از هرچه روزمرگی ،خستگی ، جهل آزاردهنده و شاید هم سقوط

 [PARANDCO1]


 
 
بیایید...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

امشب به علی خواهم گفت:

اینجا کسی انبان نان به دوش نمی گیرد

اینجا چقدر دروغ می گویند

اینجا عقیل،درد فقیری نمی کشد

اینجا نهج الباغه را

درکتابخانه های چوب گردویی زجر می دهند

 

من خبر موثق دارم

هنوز در بیمارستان های بلوار کشاورز

هیچ کشاورزی پذیرش نمی شود.

وبا پول بیت المال

رپرتاژ تسلیت،چاپ می کنند

بیایید به دلارها به چشم یک اجنبی نگاه کنیم

بیایید با ماشین بیت المال

به خانه باجناقمان نرویم

بیایید مظلومیت علی(ع)را صاد کنیم

وصداقت امام را،

بیایید استقلال را

در وزشگاه آزادی جستجو نکنیم

باور کنیم حمام های بخار

ما را بی بخار،به بار می آورد!

...

ای کاش دنده اخلاصمان نمی شکست

ای کاش سجاده ایمانمان

نمی پوسید

بیایید به گناهانمان اعتراف کنیم

ما چقدر زود دچار فراموشی شدیم

باور کنید که پیش تر

بهتر از این بودیم

بیایید استغفار کنیم

خدا مارا خواهد بخشید


 
 
 
نویسنده : خاتون - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

 


آه... که زهر، چه جگرها از آل رسول دریده و سوخته است. از امام مجتبی علیه السلام گرفته، تا حضرت کاظم و امام رضا علیه السلام و اینک، جگر امام جواد علیه السلام بر اثر مسمومیت با زهر، پاره پاره می شود. حضرت، در اتاقی دربسته و چشم انتظار جرعه ای آب، با رنج دست به گریبان است و جان می بازد و مثل پدرش، خورشید خراسان، غریبانه و با جگری پاره پاره به شهادت می رسد. سلام بر او که نامش با صلابت گره خورده است و شهادتش، آموزگار صبر و ایمان است. سلام بر نهمین فروغ امامت، حضرت محمدتقی علیه السلام . بر پیشوایی که «جود» قطره ای بود در پیشانی بلندش، و «علم» غنچه ای بود از گلستان وجودش، و «حلم» گوهری بود از گنجینه فضایلش. و اینک، دل های بیقرار در سوگ او سرود غم می خواند و منظومه اندوه می سراید. چشم ها در داغ جواد، خون می گیرد و هوای دیدگان ما، به یاد رنج امام محمدتقی علیه السلام بارانی است.

 یاران، شهادت نهمین امام، بر همه تان تسلیت باد.

 


 
 
آزادی
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
 

 زننصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم


 
 
یادواره مهندسی(طنز)
نویسنده : مبینا - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
 

بسی رنج بردم در این سال سی / که مدرک بگیرم ز بد شانسی

نشد، دادم از کف همه زندگی / نهادم به سر افسر بندگی

نبودم اوایل چنین ناتوان / ببودم به سر موی و بودم جوان

نه تن خسته و ناتوان بودمی / نه اینگونه نامهربان بودمی

نه اهریمنی طینتی داشتم / نه بر خوی بد عادتی داشتم


کنون بشنوید اینکه بیچاره من / چنان گشته ام اینچنین اهرمن

بود شرح احوال من بس دراز/ ولی قطره گویم از آن بحر باز

به هوش و خرد شهره بودم به شهر / نبودی چو من درسخوانی به دهر

 

به کنکور در رزم کنکوریان / زدم تستها را یکی در میان

به کف آمدم رتبه ای زیر صد / نیارد چو من رتبه کس تا ابد


خیالم که دیگر مهندس شدم / نبودم خبر زینکه مفلس شدم

به خود وعده ی نیک دادم همی / که چون در خط درس افتادمی

بیابم اگر صد هزاران کتاب/ زنم از خوراک و بمیرم ز خواب

چنانش بخوانم به روزانه شب / که خود گردم از کار خود در عجب

ولیکن چو پایم بدینجا رسید / نبیند دو چشمت که چشمم چه دید

به هنگامه ی ثبت نامم دمار / برامد به یک روزه هفتاد بار

به (آموزش)ش چون گذارم فتاد / رخ سرخ من رو به زردی نهاد

چو دادندمی صد هزاران ورق / به رخساره ی زردم آمد عرق

چنان بیکس و خسته ماندم به صف / که رست از کف کفش مخلص علف

پس از آن چو دیگر به صف ماندگان / به یک نمره گشتم من از بندیان

بماند، پس نمره ای گم شدم / جدا از خود و شهرو مردم شدم

به خود گفتم این زندگی بهتر است/ ره دانشم راه پر گوهر است

گذشتم از آن فکر پیشینه ام / که من دیگر آن شخص پیشین نه ام

به من چه که دیگر کسان چون کنند / به من چه، جه در کار گردون کنند

به من چه فلانی دل آزرده است / به منت چه خر مش رجب مرده است

گذشتم از آن فکر پیشینه ام / که من دیگر آن شخص پیشین نه ام

که دانش چراغ ره آدم است / کلید در گنج این عالم است

چو فرصت غنیمت شمارم کنون / مرا علم و دانش شود رهنمون

 

 


 
 
جشن تولد 1 سالگی!
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

"در اولین دقیقه از روز دوشنبه بیستم آبانماه مصادف با یازدهم ذیقعده،به نام خداوند متعال و استعانت از امام العاشقین حضرت امام علی بن موسی الرضا المرتضی(علیه آلاف التحیه و الثنا) وبلاگ دانشجویان رشته ادبیات عرب دانشگاه تهران، فعالیت خود را آغاز میکند...."

این اولین جمله ای بود که یکسال پیش در چنین روز و ساعاتی در این وبلاگ نوشته شد.

با لطف خدا و همت عالی همکلاسیان محترممان خیلی زود این وبلاگ رشد کرد و توفیق پیدا کرد تا جایگاهی باشد برای انتشار آثار و دستنوشته هایی که یا "زلال مثل آینه" بودند و یا راهی را میساختند که "چند قدم تا وصل" بیشتر فاصله نداشت و یا ناله هایی بودند که از سر فراق یار تبدیل به " زمزمه های دلتنگی" میشد و گاهی هم ما را به بهشتی میبرد که در آن"یک نفس عطر خدا" را حس کنیم!

سراسر این یکسال فعالیت وبلاگ پر از خاطرات و تجربیات خوب و شیرین است.

یادم است که 1000بازدید وبلاگ کلاس را جشن گرفتیم و امروز بحمدالله تعداد بازدید حدود 7 برابر شده است.

یکی از بهترین خاطرات هم متعلق به شعر زیبای " امیری حسین و نعم الامیر" بود که ایام محرم سال قبل منشر شد و برکت آن باعث شد که با واسطه یکی از دوستان همه با هم اربعین، مولایمان را در کربلا زیارت کنیم و از طرف همکاران وبلاگ در حرم ارباب زیارتنامه خوانده شود.

خلاصه اینکه دانشجویان رشته ادبیات عرب ورودی 1387 همچنانکه در بسیاری از خصوصیات نمونه و زبانزد در دانشگاه تهران هستند( البته،اول: بگید ماشاءالله و:دوم تعریف از خودمان نباشد!!) در زمینه فعالیت های وبلاگی هم بی نظیر هستند.

غرض از این چند خط که البته با عذر تقصیر بخاطر کم سعادتی این مدت برای خدمت در وبلاگ کلاس همراه است،یک تشکر ویژه وعرض خداقوت و خسته نباشید خدمت همه همکاران محترم وبلاگ و همچنین تبریک بخاطر آغاز دومین سال فعالیت این پایگاه بود.

و اینکه...............

با عنایت خاص حضرت رضا(علیه السلام) که این وبلاگ متبرک به نام مقدس اوست، توفیق دارم که هم اکنون و در روز زیارتی مخصوص مولا، نائب الزیاره همکلاسیان عزیز در مشهد مقدس باشم.

اینکه روز آغاز بکار وبلاگ و اولین سالگرد آن مزین به نام حضرت ثامن الحجج(علیه السلام) است، توفیق بزرگی است که نصیب ما شده است.

*******************************************

یک سالگی وبلاگ مبارک!

به جای کیک و شیرینی، از طرف همه شما، گندم نثار کبوتران حرم آقا خواهم کرد!

یا علی مدد


 
 
نرم افزار صرف فعل
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

محیط برنامه


برای هرچیزی انتظار داشتم که برنامه ساخته بشه به جز صرف فعل! اونهم در زبان عربی که در هر سانتیمتر چندتا استثنا داره. ولی مثل اینکه صرف فعل عربی هم از دست برنامه و برنامه نویسی ساخته است. برنامه تصریف الفعل نسبت به حجم کمی که دارد بسیار عالیست. این برنامه افعال عربی را در تمام صیغه های آن صرف کرده و به شما این امکان را می دهد که خودتان را در صرف فعل عربی تست کنید.

اگر برنامه کار نکرد و اخطار داد باید برنامه Microsoft .NET Framework 2.0 ou plus رو نصب کنید که از لینک زیر قابل دسترسی است. البته این نرم افزار در بازار هم به وفور یافت می شود.
http://www.clubic.com/telecharger-fiche12834-microsoft-net-framework.html

از این وبسایت هم می توانید برای صرف فعل استفاده کنید:
http://www.arabicsarf.com

دریافت فایل


 
 
لغتنامه جلسات کارشناسی
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

لغتنامه جلسات کارشناسی(طنز)

1. این بستگى دارد به...

یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!

 

2. این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد.

یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!

 

3. نحوه عمل سیستم بسیار جالب و دقیق است.

یعنى: سیستم کار مى کند و این براى ما تعجب انگیز است!

 

4. کاملا انجام شده

یعنى: تنها راجع به 10 درصد کار برنامه ریزى شده!

 

5. ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم.

یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع کرده ایم!

 

6. پروژه به دلیل بعضى مشکلات دیده نشده، کمى از برنامه ریزى عقب است.

یعنى: تاکنون روى پروژه دیگرى کار مى کردیم!

 

7. ما پیش بینی مى کنیم...

یعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!

 

8. این موضوع مستند نشده...

یعنى: تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فکر نکرده است!

 

9. پروژه طورى طراحى شده که کاملا سیستم بدون نقص کار مى کند.

یعنى: هرگونه مشکلات بعدى ناشى از عملکرد غلط اپراتورها است!

 

10. تمام انتخاب اولیه به کنار گذاشته شد.

یعنى: تنها فردى که این موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است!

 

11. کل کوشش ما براى این است که مشترى راضى شود.

یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم که هر چه که به مشترى بدهیم راضى مى شود!

 

12. تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است.

یعنى: که تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را کسى از میان تیم کارفرما پیدا کنیم!

 

13. روى چند انتخاب به طور هم زمان در حال کار هستیم.

یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!

 

14. تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم.

یعنى: فراموشش کنید، الان به اندازه کافى مشکل داریم!

 

15. حالا ما آماده ایم صحبت هاى شما را بشنویم.

یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت کنید که البته تاثیرى در کارى که ما انجام خواهیم داد ندارد!

 

16. به علت اهمیت تئورى و عملى این موضوع...

یعنى: به علت علاقه من به این موضوع!

 

17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند.

یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى که شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند!

18. بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود.

یعنى: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!

 

19. ثابت شده که ...

یعنى: من فکر می کنم که ...!

 

20. این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است.

یعنى: از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!

 

21. در این مورد طبق استاندارد عمل خواهیم کرد.

یعنى: از جزئیات کار اصلا اطلاع نداریم!


 
 
قدمی تا صبح
نویسنده : رضا دهقانی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
 

در جریان انقلاب اسلامی و ورود جریان فکری جدیدی به نام اسلام در عالم نظریه و دیدگاهها و مطرح شدن اسلام با تمام زوایا و ظرفیت آن جوامع روشنفکری را با ایده ها و  نظریه هایی مواجه ساخت که قبل از انقلاب با آن آشنا نبودند و از اسلام فقط نماز و روزه می دانستند اما جریان انقلاب اسلامی دین اسلام را یک مکتب معرفی کرد که برای ‍‍تمام وجوه زندگی انسان حرف برای گفتن دارد نه فقط یک دین عبادی محض

اما تبعات بسیاری را هم برای اسلام در کنار خود آورد و آن مبارزه شدید عقاید و و افکار بود که بین جریان سکو لار و تجدد طلبان با اسلام ناب محمدی بود و این همان چیزی است که جامعه ی روشنفکری و دانشگاهی ما و تا حدود خیلی زیادی در بین مردم عادی –ولی نرم و کاملا مشهود – با آن مواجهه است

 ادامه ی مطلب را بخوانید              


 
 
ارتفاع
نویسنده : رضا دهقانی - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
 

 

وقتی از ارتفاع ساختمونی به یک خیابون خیلی شلوغ مثل انقلاب نگاه می کنی و وقتی یک نفر رو با چشمات دنبال می کنی و و بعد یکی دیگر رو و بعد یک فرد توی ماشین و بعد یک فرد  فروشنده و بعد یک پلیس ،پیش خودت فکر می کنی که خدایا باسه هر کدومشون فکری کرده ای و برنامه ای داری و هر کدومشون قصه و آروزه ی خودش رو داره که شاید برای دیگری نا مفهوم باشه دلخوشی یک بلیط فروش با یک جواهر فروش آیا به اندازه ی فاصله ایست که چشمای من می بینه ،بعد پیش خودت فکر می کنی که من چی ؟اگه خودم رو اون پایین می دیدم با کی مقایسه می شدم

 

اینکه خودت رو بشناسی سبک می شی ،تکلیفت مشخص می شه ،این صورتک های آزار دهنده قبل از اینکه برای مردم خسته کننده باشه خود فرد رو شکنجه می ده و در شرایط اسفناکش فرد رو گول می زنه

عقاید و افکار ،دلخوشی ها ،نفرت ها احساسات، مسائلی هستند که اگه فرد خودش اون ها رو معرفی نکنه ،در کلام و موضع گیری ها و ژست ها ،شادی ها ،غم ها و حتی در شیوه ی راه رفتن فرد رو معرفی می کنه و حال اگه این کلام ها و موضع گیری ها در تناقض  هم باشه همان حالتی که گفتم پیش میاد .

می شناسی خودت رو وقتی که  نتخاب می کنی ،تصمیم می گیری ،مقایسه می کنی چیزی رو که تو داری و دیگران ندارند یا اینکه دیگران دارند و تو به اون ها اهمیت نمی دی .

وقتی که میبینی چه چیزی بیشترین فضای فکرت رو به خودش مشغول می کنه ،تکلیفت مشخص میشه مهم نیست که این مسئله چی باشه ،البته این به این معنی نیست که تو رفتارمون انعطاف نداشته باشیم،بلکه منظور اینه که چها چوب کلی افکارت مشخص باشه .

اون طوری که فکر میکنم اون طوری که خواسته دارم ،اون چه که براش راه میرم ،تصویری از منه که شاید مهم باشه چه طوری ارائه میشه شاید هم نه ،ولی اگه خودم رو کاملا شناخته باشم همون طوری که خودم می خوام ارائه بشه ،ارائه می شه .

دیگه تکلیف غم هات هم مشخص می شه بسیار تعجب می کنم که بعضا می بینم که افراد تو غم و غصه هاشون هم خودشون نیستند غصه چیزی رو می خورند که برای اون ساخته نشدند -که فلان خواننده ی غربی سرما خورده و صداش گرفته و...

این که فرد به چه چیزی علاقه ی شدیدی داره مهم نیست مهم علاقه ها نیستند مهم غم ها هستند . اینکه فرد به یه بازیگر یا بازیکن یا فلان کشور یا فلان شهر علاقه داره زیاد مهم نیست ولی وقتی که سخن از چیزی باشه که فرد به خاطرش آرامشش اریشون بشه دیگه حرف، حرفِ عصاره و شخصیت فرده . این غم ها هستند که آرمان ها رو نشون می دند نه علایق غم ها بسته به باور هامون معنا دارند که ممکن است برا دیگری جذاب نباشه

   ادامه ی مطلب رو بخونید


 
 
آخرین...
نویسنده : موحد - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
 

کس  نمی­داند آخرین سلام را چه وقت خواهد گفت و آخرین سلامش را چه کسی پاسخ خواهد داد.وقتی به این جمله می­اندیشم دلم می­خواهد وزنه­ای به واپسین لحظات بیاویزم و سلامم را طولانی تر از همیشه ادا کنم.اگر بدانم این آخرین سلام است، گل مریم خواهم چید و هنگام گفتن آخرین سلام، آن را به تو هدیه خواهم داد.تو که آخرین سلامم را پاسخ خواهی داد، بعدها به من بگو سلامم گرم بود؟

کس نمی­داند آخرین بار نگاهش بر چه کسی خواهد نشست و آخرین بار چه کسی او را نگاه خواهد کرد..اگر بدانم این آخرین نگاه است، چشم از تو برنمی­دارم ای عزیز.تو که آخرین نگاهم از آن توست، بعدها به من بگو نگاهم پرمهر بود؟مرا ببخش اگر سرسری از تو گذشتم به خیال اینکه بارها تو را خواهم دید.

زندگی رودخانه­ایست که با شتاب در حال حرکت است و ناگهان در گوشه ای از تابلوی زمان از حرکت می­ایستد.تو که زمان توقف رودخانه­ی عمر مرا شاهد خواهی بود، بعدها به من بگو آخرین لحظات آبی­ام کجا بیرنگ شد؟

کس  نمی­داند آخرین بار به چه کس سلام خواهد داد و آخرین نگاهش بر پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست، همسایه و ... کی خواهد بود.

 

گرم به هم سلام کنیم

               آنقدر که همدیگر را دوست داریم

خوب به هم نگاه کنیم

              آنقدر که شاید این آخرین مجال باشد

                                               و سلامی دیگر خیالی بیش نباشد ...  

 


 
 
دم أبی
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
 
عنوان داستان:دَم أبی

خون پدرم
سبد از دست کودک افتاد. قلب کودک بر روی آسفالت فرو افتاد .
سبد افتاد، سبدی که در آن یک بطری از شراب بود .
مایع سرخ بر روی آسفالت روان شد .
کودک یک لحظه هراسناک ایستاد، سپس بر روی زانو نشست وشیشه های بطری را جمع کرد .
روی مایع کف سفیدی انباشته شد .
مگس بر آن نشست .
کودک سدی از خاک ساخت و مایع سرخ را پشت آن جمع کرد .
کودک بر ساعدهاى خود قرار گرفت. بد نیست بدانید ساعدهاى او بسیار لاغر بود .
کودک روی ساعدهاى خود شیشه های بطری را جمع کرد وروی هم نهاد وتلاش کرد تا مگر بطری تازه ای بسازد .
چرا نمی تواند؟ اشکش جاری شد و روی آسفالت ریخت .
با دست راستش سد دیگری ساخت، سپس با دست چپ وپس از آن با هر دو دست .
کودک روی زانوهایش برخاست .
صدا زد :
به من بدهید(در حالی که نمی دانست چه می خواست ) تا در آن خون پدرم را جمع کنم ...
ونیز خون خودم را ...

دم أبی
سقطت السلة من ید الطفل . سقط قلب الطفل فوق الاسفلت
سقطت السلة . سلة بها قارورة خمر
جرى السائل الأحمر فوق الإسفلت .
وقف الطفل لحظة مرعوبا ، ثم وقع على رکبتیه یجمع زجاج القارورة .
تکثفت فوق السائل رغوة بیضاء .
وقع علیها الذباب .
بنى الطفل سدا من التراب جمع وراءه السائل الأحمر .
وقع الطفل على زندیه . لتذکیرکم ، زنداه نحیلان ، نحیلان جدا
وقع الطفل على زندیه یجمع زجاج القارورة . یرکبه فوق بعضه
یحاول صنع قارورة جدیدة . لم لا یحاول ؟
جرى دمه . جرى دمه فوق الاسفلت
بنى سدا آخر بکف یده الیمنى ، ثم الیسرى ، ثم الاثنتین .
قام الطفل على رکبتیه . نادى :
- أعطونی ( لم یدر ماذا یطلب ) . أجمع فیه دم أبی ...
ودمی .

 
 
برای پروانگان حرم یار
نویسنده : فلق - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸
 

آغاز شد .دوباره پرواز.دوباره بال گشودن.دوباره رهایی

چندین بهار را به امید این لحظه گذراندی؟؟؟

چندین شب قدر خواستار رزقی اینچنین بودی؟؟؟

چندین عرفه همراه زائران کوی عرفات اشک ریختی؟؟؟

وچندین...؟؟؟

باور نمی کنی.به خود آمدی ودیدی در میان زائران این زمین آسمانی هستی...

اکنون این تویی که چشمانت منور است به دیدار گنبد سبز نبوی..

تویی که باید همراه با کبوتران غریب بقیع بر فراز این مزارهای بی نشان پرواز کنی...

تویی که باید محرم حرم یار شوی.پروانه وار گرد کعبه بچرخی.سرگشته ی صفای الهی باشی و به جبران تمام قصورهای گذشته تقصیر کنی!!!

این تویی .خودخود تو که عرفات و مشعر ومنا را فرش راهت کرده اند.

گوارایت باد این همه زیبایی.....................!!!

 


 
 
(آینه)داستان
نویسنده : مبینا - ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸
 


مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا" به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامه‌ی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظف‌اند شناسنامه‌ی قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما این که چراتصور می‌شود سیزده سال از گم شدن شناسنامه‌ی او می‌گذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا - شاید هم – سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی‌اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامه‌اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گم‌اش کرده است. حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره‌ی سجل احوال. در اداره‌ی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که – انگار – به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما... این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب ... باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی می‌کنیم که شناسنامه‌ی آقای ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته‌ای یک بار از آنجا خرید می‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمی‌آمد، گفت او را نمی‌شناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمی‌داند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشته‌اید!»

بله، درست است.


 
 
ابن جنی اعجوبه قرن چهارم / ترجمه ماندانا نوربخش
نویسنده : امین - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
 

                        ابوالفتح‌ عثمان‌ بن‌ جنی‌ به‌ روایتی‌ در سال‌ 321 هجری‌ قمری‌ در موصل‌ زاده‌ شد. پدرش‌ برده‌ای‌ از بیزانس‌ بود و گروهی‌ معتقدند نام‌ او از واژة‌ گنایوس‌ به‌ معنای‌ بزرگ‌ و نجیب‌ گرفته‌ شده‌ است‌. ابن‌جنی‌ اعجوبة‌ زمان‌ خود بود و در سن‌ هفده‌ سالگی‌ بر سر مسائل‌ دستوری‌ به‌ سخنرانی‌ می‌پرداخت‌. اما یک‌ بار در جریان‌ یکی‌ از این‌ سخنرانی‌ها مردی‌ از میان‌ حضار برمی‌خیزد و براو خرده‌ می‌گیرد و آنگاه‌ خود را ابوعلی‌ فارسی‌ معرفی‌ می‌کند که‌ از دستوریان‌ بنام‌ زمانه‌ بوده‌ است‌. پس‌ از آن‌ ابن‌جنی‌ قسم‌ می‌خورد که‌ دیگر تا هنگامی‌ که‌ نزد ابوعلی‌ علم‌ را به‌ تمامی‌ نیاموخته‌، دست‌ به‌ تدریس‌ نزند و در واقع‌ همین‌ کار را هم‌ می‌کند یعنی‌ تا پس‌ از مرگ‌ استادش‌ هرگز تدریس‌ نمی‌کند. بدین‌ ترتیب‌ فعالیت‌ آموزشی‌ ابن‌جنی‌ منحصر به‌ دوران‌ کوتاهی‌ شد که‌ پس‌ از فوت‌ استادش‌ تا هنگام‌ مرگ‌ خویش‌ در سال‌ 392 هجری‌ قمری‌ ادامه‌ داشت‌.                                                               


 
 
رقص آرام
نویسنده : خاتون - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

این شعری است که فردی در آخرین روزهای زندگی خود گفته است


آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
زمان کوتاه است

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید.

 کمتر شتاب کنید.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پایید

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید...

زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید
به موسیقی گوش بسپارید،

  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.


 
 
کاربردهای عجیب
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

عکسهایی از کاربردهای عجیب لپ تاپ irannaz.com

 

عکسهایی از کاربردهای عجیب لپ تاپ irannaz.com

عکسهایی از کاربردهای عجیب لپ تاپ irannaz.com


 
 
معرفی سایت
نویسنده : امین - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
 

با عرض سلام خدمت بازدیدکنندگان گرامی خصوصا همکلاسیان بسیارعزیزم به خصوص نویسندگان گرامی وبلاگ.اخیرا با سایتی بسیار مفید آشنا شدم که احتمالا بعضی از شما با آن آشنایی دارید. از طریق لینک زیر شما را دعوت به بازدید از این سایت متبرک مینمایم.  www.parsquran.com


 
 
مسابقه!
نویسنده : خادم الرضا (علیه السلام) - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
 

اول:سلام

دوم: به مناسبت ولادت امام رضا(علیه السلام) و همچنین سالگرد قمری! شروع به کار وبلاگ کلاس، که مقارن با اولین دقیقه روز ولادت ثامن الحجج (علیه السلام) بود، مسابقه ای با جوایز واقعا ارزنده! برگزار میکنیم. شرکت در این مسابقه برای عموم آزاد بوده و منعی برای شرکت دیگر دوستان و بازدیدکنندگان وجود ندارد.

سوال مسابقه:  یک بیت شعر که در آن حداقل 4 بار "رضا" بکار رفته را به آدرس رایانامه کلاس!! که همان ایمیل خودمان است (KELASEMA.1387@GMAIL.COM) ارسال نمایید.

 فرصت شرکت در مسابقه تا ساعت 8 شب روز 88/8/8 میباشد.

عید ولادت، مبارک.

یا علی مدد


 
 
میلاد
نویسنده : خاتون - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
 

 

 


 
 
الامثال العربی
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
 

این پست شامل تعدادی ضرب المثل پرکاربرد عربی است که شما می توانید در ادامه مطلب مشاهده فرمایید!!!